کسانی هستند که مالک کسبوکاری با تعداد کارکنان بین یک تا نه نفر هستند.
در عصر حاضرکه پیوسته در حال تغییر و تحول بوده و نیازهای متغیری را ایجاد کرده است، دانشآموختگانی از حوزة دانش کسبشده و محفوظات فراتر رفته و در حل مسائل عملی در محدودة تخصصی خود، مهارت بیشتری داشته، کسبوکار کوچکی را برای خود راهاندازی نموده و نسبت به سایرین، برای خود مزیت رقابتی ایجاد نمودهاند (طالبی و سجادی، 1387).
صاحبان این کسبوکارها در جوامع امروزی بهمنظور بقا و توسعه فعالیتهای خود نیازمند نوآوری و نهادینه نمودن فرهنگ کارآفرینی در کل سازمان میباشند. همچنین با استفاده از منابع بهمنظور بهرهگیری از فرصتها درجهت پیشرفت و توسعه، باعث ایجاد اشتغال، انتقال
تکنولوژی، بهبود کیفیت زندگی و ایجاد رفاه و ثروت میشوند.
در این مسیر عوامل مختلفی ازجمله مهارتهای فنی، آموزشی، انسانی و ادراکی، وضعیت مالی، خانواده، محدودیتهای محیطی و غیره بر شکلگیری ویژگیهای شخصیتی، ایجاد شرکت و نحوه راهاندازی کسبوکار، نحوه مدیریت، استمرار فعالیتها، موفقیت و ناکامی آنها تأثیرگذار خواهد بود (مهرعلیزاده، 1388).
کسبوکار و انواع آن
در حوزة کسبوکار تعاریف مختلفی از نویسندگان متفاوت ارائه شده است. در واژهنامة آکسفورد کسبوکار بهمعنی خریدوفروش و تجارت آمده است. در واژهنامة لانگمن کسبوکار به فعالیت پول در آوردن و تجارتی که از آن پول حاصل شود، گفته میشود. بهعبارتی کسبوکار عبارت است از فرایند خریدوفروش کالا، تولید یا عرضه خدمات، که بهمنظور بهدست آوردن سود انجام میپذیرد (احمدپور داریانی، 1385). برطبق نظر ارویک وهانت کسبوکار عبارت است از کاری که در آن خدمات یا کارهایی که دیگر افراد جامعه به آن نیاز دارند و مایل به خرید آن هستند و توان پرداخت بهای آن را دارند، تولید، توزیع و عرضه میشود.
پترسن و پلومن بر این باورند که هر تبادلی که در آن خریدوفروش صورت گیرد، کسبوکار نیست، بلکه کسبوکار، هر نوع تبادل تکراری و تجدیدشوندة خریدوفروش است. پروفسور اون، کسبوکار را یک نوع کاسبی میداند که طی آن کالاها یا خدمات برای فروش در بازار تولید و توزیع میشوند. بنابراین با توجه به تعاریف یادشده میتوان دریافت که کسبوکار با خریدوفروش کالاها، تولید کالاها یا عرضة خدمات، بهمنظور بهدست آوردن سود، سروکار دارد (احمدپور داریانی، 1385). اکثریت بر این باورند که تنها هدف کسبوکار، بهدست آوردن سود اقتصادی است، درحالیکه این امر، واقعیت ندارد. ارویک معتقد است همانطورکه انسان تنها با هدف خوردن زندگی نمیکند، تنها هدف کسبوکار هم، کسب سود نیست. بنابراین، کسبوکارها هم دارای اهداف اقتصادیاند و هم اهداف اجتماعیاند (احمدپور داریانی و مقیمی، 1390).
کسبوکار دارای اقسام گوناگونی ازجمله: کسبوکار خانگی، کسبوکار خانوادگی، کسبوکار روستایی، کسبوکار اینترنتی، کسبوکارهای خُرد و کسبوکارهای بزرگ میباشد (احمدپور داریانی، 1385).
از میان کسبوکارهای فوق، کسبوکارهای خانگی، و خُرد توجه زیادی را به خود جلب کردهاند. کسبوکارهای خانگی، به هر نوع فعالیت اقتصادی در محل سکونت شخصی که با استفاده از امکانات و وسایل منزل راهاندازی شود گفته میشود. این نوع کسبوکار ازنظر ایجاد شغل، نوآوری در عرضه محصول و خدمات، موجب تنوع و دگرگونی زیادی در اجتماع و اقتصاد هر کشور میشوند. همچنین برای جوانان، کسبوکارهای خانگی نقطه شروع مناسبی برای راهاندازی کسبوکار شخصی است، زیرا راهاندازی آن در مقایسه با دیگر انواع کسبوکار ساده و آسان است (احمدپور داریانی، 1385). ازسویدیگر کشورهای توسعهیافته یا درحالتوسعه همگی بر اهمیت کسبوکارهای خُرد برای رشد و توسعه اقتصادی صحه گذاشتهاند. کسبوکارهای کوچک و خرد بهدلیل سهم گستردهای که در تولید ناخالص ملی، اشتغالزایی و تسهیل مشکلات اقتصادی داشتهاند از اهمیت ویژهای برخوردارند (مهرعلیزاده و سجادی، 1388).
بنگاههای خُرد دارای ویژگیهای منحصربهفردی در اندازه و مراحل توسعه خود هستند. این ویژگیها علاوهبراینکه روش مناسب بازاریابی آنها را از روشهای بازاریابی مرسوم در بنگاههای بزرگ متفاوت میکند، محدودیتهایی را نیز ازجمله: الف. محدودیتهای منابع همچون منابع مالی، زمان، دانش بازاریابی؛ ب. کمبود کارشناسان متخصص؛ ج. تأثیرمحدود در بازار ایجاد میکنند. این محدودیتها درحقیقت عامل اصلی در ضرورت بهکارگیری شیوههای نوین ترفیع هستند (Carson, 1995).
بررسی روند تاریخی گسترش صنایع کوچک و متوسط نشان میدهد که از آغاز انقلاب صنعتی تا دهه 1970 میلادی، تغییرات در فنّاوری تولید صنعتی به تشکیل کسبوکارهای بزرگ منتهی شد. اما از این تاریخ به بعد و بنا به تغییر در نظام اقتصادی و فرایندهای تولید، تولید انبوه بهسمت تولید مبتنی بر تخصصگرایی انعطافپذیر پیش رفت و نتیجه چنین تغییراتی، انتقال فعالیتهای اقتصادی از صنایع بزرگ به صنایع کوچک و گسترش بنگاههای کوچک و متوسط در عرصه اقتصاد صنعتی بود. اخیراً بسیاری از کشورهای جهان به این امر پی بردهاند که واحدهای تولیدی کوچک قادرند نقش عمدهای در اقتصاد ملی ایفا کنند (پاول، ویتام و وایپر، 2007 ؛ کارپاک و توپکو، 2010).
در اقتصاد ایران نیز جایگاه این شرکتها با اجرای اصل 99 قانون اساسی، تصویب قانون و مقررات حمایتی بهمنظور تقویت زیرساختها و ایجاد نهادهای حمایتگر، مستحکمتر شده است و فضا برای فعالیت تجاری کارآفرینان و صاحبان حرفههای تولیدی و درنهایت توسعه صادرات غیرنفتی مساعدتر خواهد شد (رحمانسرشت و کاظمی، 1389). سازمان صنایع کوچک ایران در سال 1339 این آمار را درخصوص شرکتها ارائه داده است: در سال 1384، تعداد واحدهای فعال زیر پوشش وزارت صنایع و معادن با تعداد کارکنان کمتر از 51 نفر 64425 واحد (93%)، بین 50 تا 200 نفر 4015 واحد (6%)، و بیش از 200 نفر تنها 1021 واحد (1%) بودهاند (رحمانسرشت و کاظمی، 1389). به گفته احمدپور داریانی اکثر واحدها، کارگاهها و شرکتهایی که زیر 50 نفر کارکن را به خود اختصاص دادهاند، کسبوکار خُرد نام دارند. هر کشور با توجه به شرایط ویژه خود تعریفی از این کسبوکارها ارائه داده است. در بیشتر این تعریفها براساس معیارهای کمّی، تعداد کارکنان و میزان گردش مالی از مهمترین معیارهای ارزیابی بهشمار میرود (ملکینژاد، 1385).
کسبوکارهای کوچک و خرد ضمن داشتن ویژگیهای مشترک، با توجه به نحوه فعالیت به انواع گوناگونی تقسیم میگردند. مایکل دونگان (2002)، در کتاب خود با عنوان رشد و سودآوری، کسبوکارهای کوچک را به چهار دسته تقسیم کرده است:
الف. کسبوکارهای نیمهخانگی (مادر- پدری). این عبارت امریکایی کاملاً جا افتاده است و اشاره به کسبوکارهای کوچک و به بلوغرسیدهای دارد که هیچ برنامه یا تمایلی برای رشد و گسترش ندارند. معمولاً برنامه توالی وراثتی وجود ندارد و با خروج و یا فوت صاحبان خود کاملاً تعطیل میشوند.
ب. کسبوکارهای خانوادگی. در این نوع از شرکتها برخلاف حالت قبل برنامه توالی وراثتی پیشبینی شده است، و با کنارهگیری صاحبان فعلی، کسبوکار به فعالیت خود ادامه خواهد داد.
ج. کسبوکارهای تازه راهاندازیشده (نوظهور).
د. کسبوکارهای اینترنتی: شرکتهایی که مدل کسبوکارشان تنها بر پایه اینترنت است. برخی عبارات استفادهشده برای توصیف این نوع از کسبوکارهای کوچک عبارتانداز: B2B, Dotcom, Web Solution و تجارت الکترونیک.
کسبوکارهای کوچک و خرد به ادعای خود، از ساختارهای ساده، جهتگیریهای راهبردی محدود، تسلط بیشازحد مدیر مالک و تصمیمگیریهای احساسی رنج میبرند. این مشخصهها میتوانند عوامل بازدارنده تغییرات بنیادی در این کسبوکارها بهشمار آیند. در یک بازار رقابتی شرکتها باید با بهکارگیری رفتار بیشفعالانه جهت بهرهبرداری از فرصتهای موجود در بازار که بهواسطه تغییرات دینامیک در ماهیت کسبوکار بازار شکل میگیرند، تلاش نمایند (Fairlie, 2012).
کسبوکارهای خرد که فرصتهای کمتری جهت نفوذ به بازار و تحت تأثیر قرار دادن ساختارهای آن را دارند، باید در زمینه راهاندازی کسبوکارها خود خلاقانهتر از سایرین عمل نمایند. لذا استفاده از کارآفرینی بهخصوص کارآفرینی راهبردی که بهواسطه ادغام فعالیتهای کارآفرینانه با فرایندهای کشف فرصت و همچنین فعالیتهای راهبردی مربوط به کسب مزیت رقابتی شکل میگیرد و درنهایت منجر به خلق ارزش و و همزمان کاهش تهدیدات رقابتی میگردد، برای آنها ضروری میباشد (Gurol, Astan, 2006).
صاحبان کسبوکارهای خُرد
تحقیقات مختلف حاکی از آن است که گروهی از صاحبان کسبوکارهای خرد کارآفرین و گروهی دیگر افرادی غیرکارآفرین میباشند. صاحبنظران آن دسته را که به تغییر بهعنوان مقوله تعیینکننده نگریسته، ارزشها را تغییر دهند و ماهیت آنها را دچار تحول کنند، کارآفرینانی میدانند که ماجراجو بوده و متعهد میشود مخاطرههای یک فعالیت اقتصادی را سازماندهی، اداره و تقبل کنند. آنان برای تحقق ایدة موجود، قدرت ریسکپذیری خود را بهکار میگیرند و بهدرستی تصمیمگیری میکنند. شومپیتر بر این نکته اصرار میورزد که کارآفرین، مدیری نیست که فرایند تولید را نظارت میکند، بلکه او فعالیتهای معمولی را برمبنای تجارب گذشته انجام میدهد، اما خطر ابهامات را میپذیرد و در فعالیتهایی شرکت میکند که تاکنون انجام نشدهاند (Tony, Yu Lai, 2001). صاحبان کسبوکار با بهرهگیری از نیروهای مولدی که در خود برای حل خلاقانة مسئله سراغ دارند با خطرپذیری و تحمل قابلتوجه، میتوانند با زیرکی و ظرافت و سرعت هرچه تمامتر تهدیدها و تنگناهای محیطی را در جامعه به فرصت تبدیل کنند (بهشتی، خیرآور و قزوینیان، 1388).
و اما واژه کارآفرینی از کلمه Entrepreneur (بهمعنای متعهد شدن) مشتق شده که در اصل از زبان فرانسه به دیگر زبانها راه یافته است (Cochran, 1968). کارآفرینی فرایند ایجاد ارزش از راه تشکیل مجموعة منحصربهفردی از منابع، بهمنظور بهرهگیری از فرصتها (احمدپور داریانی، 1378)؛ و خلق ابتکارها و نوآوریها و ایجاد کسبوکارهای جدید (صابر، 1381) میباشد. روبرت نشتات کارآفرینی را قبول مخاطره، تعقیب فرصتها، ارضای نیازها ازطریق نوآوری و تأسیس یک کسبوکار میداند. و ازنظر پیتر دراکر کارآفرینی یک رفتار میباشد و در واقع بهکاربردن مفاهیم و تکنیکهای مدیریتی، استانداردسازی محصول، بنا نهادن کار بر پایه آموزش است. کارآفرینی بهعنوان یک انتخاب برانگیزانندة شغلی، بهنظر میرسد که فرصت شرکت در نظام اجتماعی را با تولید محصولات، خدمات، و فرایندهای فنّاورانة جدید ابداعی فراهم میکند (Zarafshani et al, 2011). شومپیترکارآفرینی را بهعنوان نیروی برهمزننده اقتصاد بهکار برده و آن را تحتعنوان (تخریب خلاق) نامگذاری کرد. کار آفرینی شومپیتری شامل سه ویژگی اساسی است:
1. کارآفرینی از قبل قابل درک است، اما نمیتوان با بهکار بردن قوانین معمولی و با استنباط از حقایق موجود بهطور عملی آن پیشبینی کرد؛
2. کارآفرینی رویدادها و نتایج بلندمدت را شکل میدهد و برای اینکه موقعیتهای مناسبی خلق کند، موقعیتهای اقتصادی و اجتماعی را تغییر میدهد؛
3. کثرت و تکرار رویدادهای کارآفرینانه به کیفیت نسبی نیروها، تصمیمات فرد، اقدامات و الگوهای رفتاری بستگی دارد (Tony, Yu Lai, 2001).
ویژگیهای صاحبان کسبوکارهای خرد
تحقیقات مختلف نشان میدهند که صاحبان کسبوکارهای خرد، نقش مهمی در راهاندازی بنگاههای کوچک و متوسط دارند. گروهی از صاحبان این کسبوکارها که افرادی کارآفرین میباشند، ازنظر روانشناختی و جمعیتشناختی متفاوت از افراد عادی بوده و دارای ویژگیهای روانشناختی منحصربهفردی هستند (Lofstrom, Magnus, Wang, 2009).
![]() |
بهطورکلی، شکلگیری مؤسسات اقتصادی توسط صاحبان کسبوکارها (بهویژه خانگی و کوچک) طی سه مرحله صورت میپذیرد:
مرحله اول. شکلگیری انگیزه در افراد برای شروع فعالیت اقتصادی؛
مرحله دوم. برنامهریزی برای راهاندازی شرکت؛
مرحله سوم. شروع فعالیت اقتصادی.
در گذر از مراحل فوق عوامل متعددی نظیر ویژگیها و شخصیت صاحبان کسبوکارها، انگیزهای آنان، موانع رویاروی، حمایتهای بهعملآمده و مشکلات اقتصادی و مالی در بقا و موفقیت شرکتهای آنان مؤثرهستند (مهرعلیزاده، 1379).
تحقیقات مختلفی درباره ارتباط ویژگیهای شخصیتی صاحبان کسبوکارها با کارآفرینی صورت پذیرفته است، که طی آن محققان کوشیدهاند تا بخش روانشناختی صاحبان کسبوکارها را شناسایی نمایند (مقیمی، 1385). علاوهبرآن مطالعات خاصی برای پیدا کردن ویژگیهای شخصیتی صاحبان و مدیران کارآفرین صورت پذیرفته است. نتیجه اساسی آن بوده که الگوی کلی برای این ویژگیها وجود ندارد. بااینحال، مجموعهای از صفات و ویژگیها مؤثر بر موفقیت و عدم موفقیت صاحبان کسبوکار و مدیران کارآفرین، در ادبیات پژوهشی وجود دارد (اسمیت، 1382). به گفته صمدآقایی (1383)، در میان کارآفرینان موفق ویژگیهای شخصیتیای همچون فرصتشناسی، توان تصمیمگیری، قدرت برنامهریزی و پیشبینی آینده، مثبتاندیشی، ریسکپذیری، حرکت در مسیرهای یکطرفه، تجارب کاری متنوع، قاطعیت در کار، ایجاد وحدت اضداد، انگیزه پیشرفت در حد بالا، تلاش و پشتکار قوی، تحمل ابهام، استقلالطلبی، استفاده از سبکهای مختلف فکری، بهرهگیری از منبع شهود در تصمیمگیری، تحریک ذهنی، عشق به خویشتن، تحمل شکست و ناکامی، توانایی به تعویق انداختن لذتها و کامیابیها برای بهدست آوردن لذتها و کامیابیهای بالاتر، برخورداری از هوش هیجانی بالا، برخورداری از توان خلاقیت بالا، خودپنداری قوی، داشتن باورهای خودکارآمدی قوی و برخورداری از منبع کنترل درونی بیشتر مشاهده شده است (اعرابی، 1381). ازسویدیگر ویلیام بای گریو مهمترین ویژگیهای شخصیتی کارآفرینان را در قالب مدل (10D) خلاصه میکند. این ویژگیها عبارتانداز: خیالپردازی، قاطعیت، اهل عمل، عزم راسخ، فداکاری، دلبستگی، موشکافی، کنترل سرنوشت کاری، ثروتاندوزی و توزیع ثروت (احمدپور داریانی و مقیمی، 1390). مکتب کارآفرینی انسانی نیز ویژگیهایی را برای صاحبان کسبوکار موفق برمیشمارد که برخی از آنها عبارتانداز: نیاز زیاد به موفقیت شخصی، نیاز کم به کنترل فعالیتهای خودتنظیمی، باور به خود و کنترل نتایج زندگی، خطرپذیری، تحمل ابهام زیاد، عزت نفس زیاد و عدم انطباقپذیری (مقیمی، 1380). جان بورچ (2007) ویژگیهای کارآفرینان را چنین برمیشمارد: 1.خوشآیندی موفقیت؛ 2. فشار برای غلبه بر مشکلات؛ 3. سختکوشی؛ 4. خوشآیندی کار؛ 5. پرورش کیفیت؛ 6. پذیرش مسئولیت؛ 7. پاداشمداری؛ 8. خوشبینی؛ 9. تعالیمداری؛ و 10. سودمداری (نیکرفتار، 1390). جدول 1 نظرات عدهای دیگر از پژوهشگران در حوزه کارآفرینی را در رابطه با ویژگیهای رفتاری کارآفرینان (صاحبان کسبوکار) بررسی نموده است. همانطورکه ملاحظه میشود دو ویژگی نیاز شدید به موفقیت و تمایل به استقلال تقریباً مورد اجماع نظر پژوهشگران بوده و بعد از آنها کانون کنترل درونی، ریسکپذیری و خلاقیت و فرصتگرایی بیشترین اجماع محققان را بهدنبال داشته است (زالی و همکاران، 1386).
علاوهبراین از میان صاحبان کسبوکارهای خرد، برای تفکیک نمودن افراد کارآفرین و افراد غیرکارآفرین، متغیرهای مختلف دیگری نیز شناسایی شده است (کردنائیچ و همکاران، 1386).
1. دسته نخست این متغیرها، متغیرهای شخصیتی و روانشناختی است، و تحتعنوان رویکرد ویژگیها از آنها یاد شده است. در این رویکرد روانشناسان بهدنبال شناخت چگونگی ایجاد ویژگیهای متمایزکننده کارآفرینان از غیرکارآفرینان بودهاند (احمدپور داریانی، 1380). ویژگیهایی همچون چالشهای ذهنی مثبت، توفیقطلبی، تمایل به ریسک و مخاطره، گرایش به خلاقیت و نوآوری، روحیه شکستناپذیری، مرکز کنترل درونی و نیاز به استقلال در این دسته میگنجند.
2. دسته دوم شامل متغیرهای جمعیتشناختی (متغیرهای مرتبط با سابقه و پیشینه و متغیرهای تجربی) است، که تحتعنوان رویکرد رفتاری میباشد و بر این نکته اشاره دارد که کدامیک از تجربیات زندگی شخصی منجر به ایجاد شخصیت کارآفرینانه شده است. این متغیرها میتوانند تأثیر زیادی در تصمیم فرد برای کارآفرین شدن داشته باشند. از مهمترین این ویژگیها میتوان به سن، شرایط زندگی در دوران حیات، سال ازدواج، تعداد مشاغل قبلی، عضویت در سازمانهای حرفهای و تجاری، در حاشیه قرار گرفتن (در جامعه) بهدلایل جسمی و اجتماعی، سالهای آموزش رسمی، حمایت جانبی ازسوی خانواده یا مدیران قبلی و اعتقاد به خلاقیت و وجدان کاری اشاره کرد (مقیمی، 1385).
همانطورکه در جدول 2 آورده شده، گروهی از صاحبان کسبوکارهای خرد، کارآفرینانی با شایستگیهای فردی (توانایی خودمدیریتی، توانایی خودانگیزشی، توانایی خودآگاهی) و شایستگیهای اجتماعی (آگاهی اجتماعی، مهارتهای اجتماعی) متفاوت میباشند. این شایستگیها بر شخصیت کارآفرینانة صاحبان کسبوکارهای کوچک تأثیر زیادی میگذارند (نیکرفتار، 1390). در مورد شایستگیهای
![]() |
فردی و اثر آن بر شخصیت کارآفرینانه پژوهشهای زیادی انجام شده است. بهعنوان مثال لاکی و مینایی (2011) بیان میکنند که خودمدیریتی یکی از عناصر مهم و تأثیرگذار بر موفقیت کارآفرینان میباشد. کارآفرینی که بر ویژگی خودمدیریتی تأکید دارد موفقیتهای بسیاری کسب خواهد کرد. اسپنسر (1993) به این نتیجه رسید که ویژگیهایی مانند ابتکارعمل، اقدام بهموقع در مورد فرصتها، اعتمادبهنفس و پشتکار، کارآفرینان با عملکرد عالی را از کارآفرینان عادی متمایز میکند (Rhee, White, 2007).
پژوهشی که توسط کاوالو و بریزنا بر روی 358 مدیر انجام شد، نشان میدهد که رابطهای قوی بین ابعاد هوش عاطفی این افراد ( خودآگاهی، خودمدیریتی، آگاهی اجتماعی و مهارتهای اجتماعی) و عملکرد بالای آنها وجود دارد (Carmeli, 2003). زاکاریویشس و زوپرکا (2010) نشان دادند که ابعاد هوش عاطفی شامل خودآگاهی، خودمدیریتی، آگاهی اجتماعی و مدیریت روابط بر جنبههای شخصیتی مانند نیاز به موفقیت و کنترل درونی اثر معنیداری دارد. خلفی، رضوی و بهزادیان (2011) نیز پژوهشی را در رابطه با ارتباط بین هوش عاطفی مدیران در سطوح مختلف و شخصیت کارآفر ینانه انجام دادند. نتایج پژوهش نشان داد که بین عناصر هوش عاطفی (خودمدیریتی، خودآگاهی، آگاهی اجتماعی و مدیریت روابط) و شخصیت کارآفرینانه رابطة مثبت و معنیداری وجود دارد.
نقش آموزش در موفقیت صاحبان کسبوکارهای خرد
تحقیقات مختلف حاکی از آن است که از میان صاحبان کسبوکارها آنهایی موفقتر و دارای کسبوکار با دوامترند، که تحت آموزش کارآفرینی قرار گرفته و اطلاعات فراتری از دیگر رقبا دارند. راشید (2000) براساس مطالعهای به این نتیجه رسید، از میان صاحبان کسبوکارهای خرد، افرادی که تحت آموزش کارآفرینی قرار گرفتهاند، نمرات بیشتری در انگیزة پیشرفت، مرکز کنترل درونی، عزت نفس و خلاقیت بهدست آوردهاند. بهعبارتدیگر این شاخصها در قالب عوامل محیطی بر ویژگیهای کارآفرینانه و درنهایت بروز رفتارهای کارآفرینانه اثر گذارند. سورهیم و راسموسن (2006) در مطالعهای با عنوان آموزش کاربردی کارآفرینی برای صاحبان کسبوکارها، به این نتیجه رسیدند که لازمة بروز رفتارهای کارآفرینانه، پرورش ویژگیهای کارآفرینانه در کارآفرینان و صاحبان کسبوکارهای کوچک میباشد (Sorheim, Rasmusen , 2006).
سعیدی مهرآباد و همکاران (1387) در مطالعه درخصوص تأثیر آموزش کارآفرینی بر توسعة رفتارهای کارآفرینانه در وزارت کار انجام داده است. نتایج بهدستآمده از مطالعة وی نشاندهنده تأثیرات مثبت برگزاری دورههای کارآفرینی بر بروز رفتارهای کارآفرینانه در وزارت کار بوده است. بهگونهایکه شرکت در دورههای یادشده باعث تحریک فراگیران نسبت به تغییر وضعیت شغل و کسبوکار خود و عاملی برای تلاش آنها برای رسیدن به سطوح بالاتر شده است. بارانی و همکاران (1389) طی تحقیقی تأثیر آموزشهای کارآفرینی بر رفتار کارآفرینانة دانشجویان رشته مهندسی صنایع دانشگاه پیام نور کرمانشاه را بررسی نمودند. نتایج بهدستآمده نشاندهنده ارتباط مثبت و معنادار بین نگرش دربارة کارآفرینی، هنجارهای ذهنی، باور به خودکارآمدی و رفتار کارآفرینانه است. برایناساس نگرش دربارة کارآفرینی، بیشترین اثر مستقیم را بر نیت کارآفرینانه گذاشته و ازطریق نیت کارآفرینانه بیشترین اثر غیرمستقیم را بر رفتار کارآفرینانة دانشجویان دارد. آنان معتقدند که بهدلیل وجود رابطه علّی میان نگرش، نیت و رفتار میتوان استدلال کرد که آموزش بر نیت و رفتار کارآفرینانه نیز اثر مثبتی خواهد داشت. آنان در مطالعة خود به این نتیجه دست یافتند دانشجویانی که در دورههای آموزشی کارآفرینی شرکت کرده بودند نسبت به گروهی که در دورههای یادشده شرکت نکرده بودند از نگرش مطلوبتری دربارة فعالیتهای کارآفرینانه برخوردار بوده، هنجارهای ذهنی همسوتری با راهاندازی یک کسبوکار جدید و مخاطرهآمیز داشتهاند و باور به خودکارآمدی در آنها بالاتر بوده است و از طرفی با نیت قویتری برای راهاندازی، حفظ و گسترش کسبوکار (رفتار کارآفرینانه) تلاش کردهاند.
نقش خانواده در تربیت صاحبان کسبوکارهای خرد
بررسی خانواده از دیدگاه نهادی ما را به این نتیجه میرساند که خانواده ازنظر کمّی و کیفی میتواند کانون اصلی اندیشه کار و تلاش و پرورش روحیه خلق ایده و کار در صاحبان کسبوکار باشد. کارآفرینی، فرایندی اکتسابی است و خانواده در شکلگیری این فرایند نقش اساسی را ایفا میکند. چراکه، خانواده میتواند عنصر پویایی و تحرک را به ژرفای وجود افراد تحت نفوذ و وابسته به خود تزریق کرده، به شکلی که فرد و جامعه در محیطی هماهنگ به تعامل بپردازند و قالبهای اجتماعی نوآورانه شکل گیرد (باقری و نمازیان، 1391). نقش و اهمیت خانواده بهعنوان کانون اندیشه نوگرایی، در ایجاد روحیه خلاقیت و نوآوری در افراد، گسترش روحیه کارآفرینی و توسعه کسبوکار جدید در جامعه، انکارناپذیر است، بهطوریکه در زمینه فعالیت اقتصادی، خانواده میتواند اندیشه افراد تحت نفوذ خود را به سمتوسویی سوق دهد. میزان تحصیلات، نوع شغل والدین، ساخت خانواده، روابط خانوادگی (خصوصاً رابطه والدین با فرزندان)، درآمد خانواده و میزان برخورداری از امکانات رفاهی در شکلگیری فرهنگ کار در خانواده میتواند تأثیر داشته باشد. انسانهای متفاوت، توانمندیهای متفاوتی دارند که اگر از همان دوران نوجوانی در مسیر مشخص هدایت شوند، میتوانند با خلق ایدههای جدید خود، تغییر در روند تولید و بالطبع تغییر در فرایند تکنولوژی را آسان کنند. به گفته باقری و نمازیان (1391) توسعه کارآفرینی توسط خانواده را به چهار مرحله تقسیم میکند: 1. مراحل نهادینه کردن فرهنگ کارآفرینی؛ 2. تعیین مسیر شغلی؛ 3. توانمندسازی ( یادگیری فنّاوریهای جدید)؛ 4. راهاندازی و اداره کسبوکار اقتصادی.
عوامل مؤثر در عملکرد کسبوکارهای خرد
براساس مطالعات انجامشده درخصوص موانع رشد کسبوکارها در ایران، موارد زیادی وجود دارد که از مهمترین آنها میتوان به موارد زیر اشاره کرد:
· عدم پذیرش تغییر و وجود انجماد فکری؛
· عدم اعتمادبهنفس و خودباوری؛
· رخوت اجتماعی و ایدئالگرایی بهجای عملگرایی؛
· ترس و روحیة محافظهکاری؛
· تمایل به همرنگی با جماعت و ترس از متفاوت عمل کردن؛
· نظام ناکارآمد بوروکراتیک؛
· آموزشهای نامناسب؛
· تغییرات و محدودیتهای سیاسی و اجتماعی؛
· عدم شناسایی و استفادة صحیح از منابع انسانی؛
· تخصیص نادرست منابع (باقری و نمازیان، 1391).
در دنیای امروز کسبوکارهای کوچک در بهبود وضعیت اقتصادی، اشتغالزایی و توسعه کشور نقش بسزایی را ایفا میکنند. اما با گذر زمان تعداد این کسبوکارها که از صحنه رقابت خارج میشوند روند صعودی دارد. صاحبان کسبوکارهای کوچک برای پایدار نگهداشتن کسبوکار خود و رساندن آن به یک رشد مناسب، در محیطی که دائماً در حال تغییر و دگرگونی و مالامال از مشکلات مختلف است، نیازمند انجام فعالیتهای کارآفرینانه میباشند (میرزایی موسوی، 1391). در نتیجه، تحقیقات زیادی به بررسی تأثیر حضور رویکرد کارآفرینانه و مدیریت کارآفرینانه بر عملکرد سازمانی و موفقیت کسبوکارهای کوچک پرداختهاند، که کلیة این بررسیها نشان میدهند که رویکرد کارآفرینانه و مدیریت کارآفرینانه میتواند بر عملکرد سازمانی تأثیر گذاشته و آنها را بهبود بخشد. مدیریت صحیح بر عملکرد منابع انسانی نقش تعیینکنندهای در جایگاه کارمندان، مسئولیتها و هدایت آنان درجهت پیشرفت و ارتقای برنامههای شرکت ایفا میکند. امروزه صاحبان کسبوکار، طرحهای بلندمدت خود را براساس میزان بازدهی نیروی کار متخصص و انرژی آنان در توسعه اهداف تجاری خویش تنظیم میکنند. از این منظر حضور منابع انسانی متبحر و اجرایی کردن طرحها، اساس اهداف مدیران کسبوکارهای کوچک را تشکیل میدهد. در همین زمینه انتخاب کارمندان شایسته و ترکیب آنها در قالب زوجهای کاری، راهبردی است که بازتابهای فوقالعاده تأثیرگذاری در روند بهرهوری بهجای میگذارد (میرزایی موسوی، 1391). بهعبارتی برخلاف نظام مدیریتی سنتی که بیشتر کارکردهای کارمندان را محدود به ارتباط با مشتریان و طبق رتبهبندی هر چهار سال یکبار، جایگاه سازمانی آنان را ارتقا میداد، در نظام مدرن امروزی خلاقیت، استعداد، توانایی و قدرت تحلیل کارمندان در مواجهه با بحرانهای غیرمترقبه، آنها را به کارشناسانی تبدیل کرده است که اینبار نه تنها در جایگاه یک عضو مسئولیتپذیر، بلکه در مقام مشاوری باتجربه هر لحظه برنامههای آتی سازمان را تحلیل و راهبردهای توسعه را به مدیران و صاحبان کسبوکارها یادآوری میکنند (میرزایی موسوی، 1391). استیونسون کارآفرینی را فرایندی تعریف میکند که طی آن فرصتها توسط افرادی که مالک سازمان هستند یا بهعنوان عضوی در سازمان فعالیت میکنند، بدون توجه به منابعی که در کنترل سازمان است، پیگیری میشود (استیونسون و جاریلو، 1990). این تعریف از کارآفرینی بر رفتار جستوجوگرایانه فرصت تأکید دارد و کارآفرینی را بهعنوان رویکرد مدیریتی در نظر میگیرد. این رویکرد بیانکننده این مطلب است که چگونه صاحبان کسبوکار عمل میکنند(استیونسون و گامپرت، 1985). تحقیقات نشان میدهد که برخی از صاحبان کسبوکارهای کوچک موفق، دارای مدیریت کارآفرینانه در سازمان تحت سرپرستی خود هستند. بهطورکلی مدیریت کارآفرینانه را میتوان سبکی از مدیریت دانست که یک سازمان کارآفرین را به جلو هدایت میکند و ویژگیهای آن (چه در اندازه یک کسبوکار جدید و چه در احیای یک سازمان موجود)، در 4 ویژگی زیرخلاصه میشود:
1. تمرکز بر تغییر. مدیریت کارآفرینانه مدیریت تغییر است. در واقع یک مدیر کارآفرین، شرایط را همانگونهایکه مییابد رها نمیکند. این نوع مدیریت برخلاف مدیریت سنتی صرفاً در پی حفظ سازمان در موقعیت کنونی بازار آن نیست، بلکه پیوسته در جستوجوی راهی برای تغییر مستمر سازمان ازطریق ارتقای سهم بازار است.
2. تمرکز بر فرصت. مدیریت کارآفرینانه همسو و هماهنگ با فرصتهاست و دائماً در جستوجوی موقعیتی جهت انجام متفاوت و بهتر عملیات است. او بهجای تمرکز بر حفظ منفعلانه منابع، به استفاده اثربخش از آنها درجهت پیگیری فرصتها میپردازند.
3. گستره دید وسیع. محدوده دید مدیریت کارآفرینانه به گستردگی کل سازمان است و همزمان کل سازمان را در تصمیمگیری مدنظر قرار میدهد. این واقعیت، دقیقاً در مقابل بخشنگری و گستره دید باریک و محدود مدیریت سنتی قرار دارد.
4. مخاطرهپذیری. مدیر کارآفرین، یک مدیر مخاطرهپذیر برای ایجاد تغییر و پیگیری فرصتهاست. او بهطور دقیق میداند که چه زمانی مناسب سرمایهگذاری مخاطرهپذیر است، در بهترین شرایط قدم به جلو گذاشته، تغییر ایجاد کرده، فرصتها را پیگیری و از آنها بهرهبرداری میکند.
صاحبان کسبوکارهای کوچک موفق، تلاش زیادی درجهت کارآفرینانه کردن ابعاد مختلف سازمان انجام میدهند. این ابعاد را میتوان در 5 دسته زیر تقسیمبندی نمود:
1. جهتگیری راهبردی. گرایش راهبردی بُعدی از سازمان است که عوامل جهتدهنده به شکلگیری راهبرد سازمان را تشریح میکند. راهبرد تهاجمی و ترفیعی از فرصتهایی که در محیط وجود دارد حاصل میشود نه از منابعی که برای اجرای راهبرد لازم است. این نوع راهبرد را میتوان راهبرد فرصتمحور دانست که گویای این مطلب است که از هر فرصتی میتوان به نفع سازمان بهره برد. زمانیکه فرصتی شناخته میشود، منابع لازم جهت بهرهبرداری از این فرصتها باید تأمین شود. یک راهبرد خوب، راهبردی است که منابع سازمان را بهگونهای کارا بهکار میگیرد. زیرا جهت اجرایی نمودن راهبرد سازمان، تأمین منابع اولین و ضروریترین گام میباشد (برون، ویکلاند و دیویدسون، 2001). صاحبان کسبوکار با ایجاد سازمانهایی با رویکرد کارآفرینانه بهدنبال فرصتها و روابط جدیدی هستند تا از این راه بتوانند به خلق ارزش در سازمان دست یابند (فیولی و راندرسون،2010).
2. جهتگیری منابع. صاحبان کسبوکار در یک سازمان کارآفرینانه تلاش میکنند تا حداکثر ارزش افزوده را با بهکارگیری حداقل منابع مورد نیاز بهدست آورند (برون و همکاران، 2001). در ارتباط با بحث جهتگیری منابع دو بُعد تعهد به منابع و کنترل منابع مطرح میشود.
3. ساختار مدیریتی. تلاش صاحبان کسبوکارهای کوچک موفق، ایجاد سازمانی کارآفرین است. این سازمان که دارای ساختار ارگانیک، پویا و منعطف میباشد که میتواند شرایطی را برای کارکنان فراهم نماید تا در جستوجوی فرصتها و منابع بیرونی جهت ارزش آفرینی، بتوانندآزادانه عمل کرده بهجای آنکه ساختاری داشته باشندکه آنها را موظف به استفاده از منابع موجود در سازمان نماید (برون و همکاران، 2001).
4. فلسفه پاداش. هرچه که فلسفه پاداش کارآفرینانهتر باشد، رفتارهایی شکل داده میشود که منجر به ایجاد ارزش افزوده برای شرکت شده و رشد شرکت در بلندمدت را بهدنبال دارد، که این امر خود درصد احتمال جستوجوی فرصت توسط کارکنان را افزایش میدهد (جونز و باتلر، 1992). این نوع فلسفه پاداش خود نیز منجر به سطوح بالاتر تعهد و اطمینان برای کارکنان در سازمان میشود (ایتنر، لامبرت و لارکر، 2003). فلسفه پاداش در این نوع سازمانها بهگونهای است که بهدنبال جبران خدمات کارکنان و پاداش براساس مشارکت در کشف و بهرهبرداری از فرصتها هستند، در نتیجه کارکنان اغلب درآزمایش و تجربه فرصتهای بالقوه دارای آزادی عمل بوده و براساس ارزشی که برای سازمان ایجاد میکنند پاداش داده میشوند.
5. جهتگیری رشد. درحالیکه تمامی شرکتها تمایل به رشد دارند، اما سرعت رشد متفاوتی را میتوان در سازمانهایی با رفتار کارآفرینانه نسبت به سازمانهای غیرکارآفرین شاهد بود. چون شرکتهایی که دارای رویکرد کارآفرینانه هستند، بهدنبال رشد سریع بوده و ازاینطریق مدیریت کارآفرینانه را تسهیل مینمایند. درحالیکه شرکتهایی بدون رویکرد کارآفرینیاند، رشد آرام را پذیرفته و از ریسک و مخاطره جهت دستیابی به رشد دوری مینمایند. این نوع از صاحبان کسبوکار از محیط دارای اطمینان پایین و مخاطره، دوری نموده و رشد آرام را ترجیح میدهند (کنعانی و همکاران، 1391).
توجه سازمانهای دولتی به تغییرات سازمانی و سیاستگذاری در شرکتهای تابعه در برنامه سوم توسعه و اهمیت یافتن نقش کارآفرینان در رشد و توسعه اقتصادی کشور، در بسیاری از پژوهشها مورد بررسی قرار گرفته است. صاحبان کسبوکارهای موفق، با ترکیب منابع و امکانات بالقوه و بالفعل، فرصتهای مناسبی برای اشتغال در جامعه، توزیع متعادلتر ثروت و درآمد، امنیت اقتصادی و اجتماعی و کمک به شادابی جامعه و دولت فراهم میکنند. تحقیقات موجود نشان میدهد که عوامل متعددی در ایجاد، استمرار و توسعه و موفقیت شرکتهای کوچک در بازار اقتصادی مؤثر هستند (Roger, K., 2002). نتایج حاصل از این تحقیقات بیانگر آن است که صاحبان کسبوکارهای موفق با مسائل محوری مرتبط با عوامل محیطی، مالی، مدیریتی، شخصیتی، روابط غیررسمی و تعریفنشده و زیرساختهای مرتبط با تولید و توزیع و مصرف روبهرو هستند. علاوهبرآن آنها در راهاندازی شرکتهای کوچک ازنظر محیطی با محدودیتهایی نظیر تعدد نیروهای سیاسی، بحرانهای اقتصادی (مشکلات مالی) (Thompson, D-M, 2001) در رابطه با بازار و محصول مواجه میشوند (Watson, Ponthieu, Doster, 1995).
در این راستا، آوکن (1994) در مطالعات متعددی به تأثیر مهارتهای ادراکی، انسانی، فنی و تجربی صاحبان کسبوکارها موفق توجه داشتهاند. نتایج مطالعهای در رابطه با کارآفرینی، رهبری و شناخت، طی 3 سال مصاحبه با 122 نفر از کارآفرینان موفق دریافت که شیوه تفکر آنان در مقایسه با مدیران ناموفق متفاوت است. این مطالعه نشان داد که:
1. کارآفرینان موفق مستمراًٌ چشمانداز کار شرکت خود را تحلیل میکنند؛ 2. تجربه نهفته خود را به کار میبندند؛ 3. به منابع انسانی شرکت خود اهمیت میدهند؛ 4. برای مقابله با فرصتها و تهدیدها هدفمند عمل میکنند؛ 5. به تجربه اهمیت میدهند (جدی و زنجانی، 1380). در مطالعهای عوامل مؤثر بر موفقیت کارآفرینان ده سال بعد از شروع به کار در ترینیداد - توباکو (یکی از کشورهای درحالتوسعه است) بررسی شده است که این تحقیق سه عامل موفقیت شرکتها یعنی: الف. عوامل شخصیتی و جمعیتی افراد؛ ب. عوامل سازمانی مربوط به برنامهریزی و سازماندهی شرکت؛ و ج. عوامل محیطی مربوط به نیروهای سیاسی، اقتصادی، بازار و ساختاری، را ازطریق مصاحبه، پرسشنامه و بررسی منابع ثانویه مورد بررسی قرار داد. نتایج مطالعه نشان داد که سابقه کار قبلی کارآفرینان و بهکارگیری فرایند برنامهریزی بعد از شروع به کار در موفقیت آنان مؤثر بوده است (Auken, H.E.V., 1994). علاوهبر موارد فوق مسئله نارسایی نظام آموزشی در تربیت کارآفرینان و منابع انسانی نیز مورد توجه قرار گرفت که نشان میداد ایجاد مؤسسات کوچک، نوآور و منعطف نیازمند کارآفرینانی است که با رموز کار آشنایی داشته باشند (جدی و زنجانی، 1380). مطالعات دیگر نشان داده است که عمده روشهای آموزش کارآفرینان از مسیرکسب آموختهها ازطریق استاد- شاگردی، فقدان مهارتهای تجارتی (ریسکپذیری، خلاقیت در نوعآوری و مانند آن) است (مقیمی، 1380). بههرحال، نتایج تحقیقات فوق بیانگر آن است که عوامل متعددی بر موفقیت یا عدم موفقیت کارآفرینان مؤثر هستند (بازرگان، 1373). در تحقیق دیگری که بر روی شرکتهای کوچک در اهواز انجام شده است، عوامل زیر بهعنوان عوامل متمایزکننده صاحبان کسبوکارهای موفق از غیرموفق عنوان شده است:
· مهارتهای ادراکی، انسانی، فنی و کارآفرینی مدیران موفق شرکتهای کوچک بیشتر از مهارتهای ادراکی، انسانی، فنی و کارآفرینی مدیران ناموفق است؛
· شرکتهای کوچک موفق در مقایسه با شرکتهای ناموفق از وضعیت مالی مطلوبتری برخوردار بودهاند؛
· مدیران موفق شرکتهای کوچک در مقایسه با مدیران ناموفق ساختار سازمانی و اداری موجود کشور و استان را مطلوبتر ارزیابی کردهاند؛
· شاخص آموزش نیروی انسانی در شرکتهای موفق مطلوبتر از شرکتهای ناموفق است؛
· مدیران شرکتهای موفق مطلوبتر از مدیران ناموفق از عوامل زیرساختی موجود بهرهبرداری کرده اند؛
· مدیران ناموفق در مقایسه با مدیران موفق معتقدند که عوامل غیررسمی بر عملکرد آنان بیشتر اثر داشته است (مردانی گیوی و ابراهیمی، 1382).
در تحقیق فوق، ویژگیهایی مانند تحصیلات بالای مدیران شرکتها، رشته تحصیلی آنان، شغل اصلی مدیر، ارتباط تحصیلات با موضوع شرکت، تجربه قبلی مدیریت شرکت و توانایی شرکت در شناسایی نیازهای بازار و مشتریان، توانایی شرکت در برقراری ارتباط با مشتریان بر عملکرد شرکتهای مزبور تأثیر داشته است. چنین تأثیری احتمالاً مربوط به تواناییهایی است که تحصیلات در مدیران شرکتها برای شناسایی بازار، محصولات جدید، چگونگی رفتار مصرفکنندهها و مشتریان، تابع هزینهها و حسابداری شرکت، برای پیشبینی احتمال ورشکستگی، امکانات و نحوه حمایت بخشهای دولتی بهوجود میآورد. تحقیقات فوق نمایانگر آن است که مدیران شرکتهای موفق تحلیل واقع بینانهتری از بازارداشتند و سعی میکردند ناکامیهای شرکت را با تحلیلهای علمی و اقتصادی پیوند بزنند. در مجموع رفتار و تحلیل آنان از بازار تحلیلی علمیتر و منطقیتر بود. توجه به کیفیت محصولات و خدمات، رمز موفقیت شرکتهای کوچک بوده است و ازآنسو بهنظر میرسد مدیران شرکتهای ناموفق بهدلیل عدم شناخت بازار، تولید با کیفیت پایین و عدم توجه به ویژگیهای تولید کیفی و مبحث مشتری محوری با مسائلی مواجه شدهاند.
بنابراین میتوان گفت که بهدلیل نگاه سنتی مدیران شرکتهای ناموفق و عدم آگاهی آنها از مقوله کیفیت در تولید کالاها و محصولات نتوانستهاند در بازار با موفقیت همراه باشند (مردانی گیوی و ابراهیمی، 1382