دانشنامه جامع علوم انسانی

دانشنامه جامع علوم انسانی

ریشه‌های شکست کسب‌وکارهای خانگی

Failure roots of home businesses
نویسنده

عوامل اساسی مؤثر در ناموفق بودن کسب‌وکارهای خانگی و تهدید بقای آنان است.

     بسیاری از پژوهشگران عرصه کارآفرینی بر این باورند که منظور از شکست، انحلال کسب‌وکار نبوده، بلکه از شکست به‌عنوان عدم دستیابی کارآفرین به اهداف ازپیش تعیین‌شده در هنگام راه‌اندازی کسب‌وکار و یا مدیریت آن یاد می‌کنند (Cannon & Edmondson, 2001, 2005; Sitkin, 1992). شکست‌های کارآفرینان می‌تواند ناشی از مشکلات طراحی و توسعه محصول، بازاریابی ضعیف، مشکلات مالی و مدیریتی، اتخاذ سیاست‌های نامناسب، کمبود سرمایه و مسائل پرسنلی باشد (A. V. Bruno, Mcquarrie, & Torgrimson, 1992).

     امروزه اهمیت کارآفرینان و کسب‌وکارهای کوچک و متوسط در توسعه اقتصاد ملی و منطقه‌ای به‌دلایل متعددی بر همگان واضح است. ازجمله این دلایل می‌توان به نقش کارآفرین به‌عنوان عامل ایجاد نوآوری (Schumpeter, 1934)، عامل تصمیم‌گیرنده در اقتصاد و همچنین عامل افزایش مزیت رقابتی و اشتغال پایدار (Audretsch, Keilbach, & Lehmann, 2006) اشاره کرد. کسب‌وکارهای خانگی نیز از این قاعده مستثنا نیستند. با توجه به پیشینه طولانی چنین کسب‌وکارهایی در نقاط مختلف دنیا، نقش برجسته این نوع کسب‌وکار در اقتصاد به‌خوبی مشخص شده است. منظور از کسب‌وکار خانگی فعالیتی اقتصادی است که در محل سکونت شخصی و با کمک امکانات منزل راه‌اندازی می‌شود (احمدپور،1390، ص. 201). برای بسیاری از کارآفرینان، کسب‌وکارهای خانگی به‌عنوان نقطه شروع مناسبی برای راه اندازی کسب‌وکار شخصی و آغاز فعالیت‌های کارآفرینانه محسوب می‌شود، زیرا در مقایسه با دیگر انواع کسب‌وکار بسیار ساده‌تر و کم‌مخاطره‌تر می‌باشد.

     تیمونز معتقد است که برای رسیدن به موفقیت لازم است که فرد در ابتدا شکست را تجربه کند. این یک الگوی متعارف است که اولین کسب‌وکار ایجادشده توسط یک کارآفرین با شکست مواجه شود. البته باید گفت که کارآفرینان از شکست خود درس گرفته و کار خود را برای رسیدن به موفقیت ادامه می‌دهند (Timmons, 1999). بسیاری از اندیشمندان (Sarasvathy & Menon, 2006; Schollhammer, 1991) بر این باورند که بیشتر تلاش‌های کارآفرینانه به‌دلایل گوناگون با شکست مواجه شده و هرگز به ثمر نمی‌نشینند. در حوزه یادگیری از شکست اکثر پژوهشگران بر این باورند که منظور از شکست، انحلال کسب‌وکار نبوده، بلکه از شکست به‌عنوان عدم دستیابی کارآفرینان به اهداف ازپیش تعیین‌شده در هنگام راه‌اندازی کسب‌وکار و یا مدیریت آن یاد می‌کنند (Cannon & Edmondson, 2001, 2005; Sitkin, 1992). عدم آمادگی این‌گونه شرکت‌ها جهت مواجهه با وقایع متعدد غیرمنتظره موضوع بااهمیتی از منظر درک و فهم چرایی شکست کسب‌وکارهای کوچک و متوسط است. آلدریچ (1999) بیان می‌کند که نیمی از کارآفرینان در تلاش برای سازمان‌‌دهی کسب‌وکار خویش با شکست روبه‌رو می‌گردند.

     استفاده از فضا و منابع ارزان منزل در کسب‌وکارهای خانگی، هزینه راه‌اندازی آن را پایین آورده و همچنین ریسک کمتری را به این کسب‌وکارها تحمیل می‌کند. بااین‌حال تجربه شکست در انواع مختلف کسب‌وکارها امری اجتناب‌ناپذیر است، به‌خصوص زمانی‌که فرد کارآفرین براساس تجربه شخصی و روش آزمون و خطا در پی بهره‌برداری از فرصت تشخیص‌داده‌شده برمی‌آید. در کشور ما نیز ازیک‌سو نیاز شدیدی به استفاده از دستاوردهای کسب‌وکارهای خانگی به چشم می‌خورد، اما ازسوی‌دیگر با توجه به نامساعد بودن محیط کسب‌وکار جهت شکوفایی کسب‌وکارهای کوچک، امروزه شاهد نرخ بالای شکست کسب‌وکارهای موجود به‌ویژه کسب‌وکارهای نوپا هستیم. در چنین شرایطی شناسایی ریشه‌ها و دلایل این شکست‌ها به‌منظور توانمندسازی و آماده کردن سازمان‌های نوپا، برای مقابله با مشکلات پیش‌رو و جلوگیری از شکست، امری حیاتی به‌نظر می‌رسد. برهمین‌اساس است که بسیاری از اندیشمندان در نقاط مختلف جهان به اهمیت موضوع شکست کارآفرینان، دلایل، پیامدها و چگونگی مقابله با شکست توجهی خاص داشته‌اند. براساس دیدگاه خلق فرصت در کارآفرینی، آزمون و خطا در فرایند یادگیری نقشی بسزا داشته و یک عامل کلیدی در تشخیص و بهره‌برداری از فرصت به‌شمار می‌رود (Alvarez & Barney, 2005a). ساراسواتی (2004) معتقد است که رویارویی با شکست در بهره‌برداری از فرصت، نقشی کلیدی و هدایت‌گر در موفقیت‌های بعدی کارآفرینان، چه در سطح خرد (سطح فردی) و چه در سطح کلان (سطح کل اقتصاد) ایفا می‌نماید. پژوهشگران دیگری نیز بر این باورند که شکست‌ها می‌توانند باعث به‌وجود آمدن یادگیری کلیدی شده که احتمال موفقیت افراد را در فعالیت‌های کارآفرینانه افزایش می‌دهد (Minniti & Bygrave, 2001; Shepherd, 2003).

 

تعریف شکست کسب‌وکار

بررسی پیشینه پژوهش‌ها نشان می‌دهد که از شکست تعابیر متفاوتی در ادبیات مدیریت و کسب‌وکار ارائه شده است. برخی از این تعاریف عبارت‌انداز: ورشکستگی و ناتوانی در پرداخت دیون (Zacharakis, Meyer; & DeCastro, 1999)، پایان کار شرکتی که به اهداف خود نرسیده است (McGrath, 1999)، انحراف از اهداف تعیین‌شده و مورد انتظار (Cannon & Edmondson, 2001). شپهرد (2003) شکست کارآفرینانه را این‌چنین تعریف کرده‌است: شکست کارآفرینانه زمانی رخ می‌دهد که درآمدهای سازمان به‌شدت کم شده و یا هزینه‌های آن به‌قدری زیاد شود که کسب‌وکار مورد نظر ورشکست شده و امکان ادامه فعالیت آن با مالکیت و مدیریت فعلی وجود نداشته باشد.

     تعاریف ارائه‌شده پژوهش‌گران مختلف از شکست را می‌توان در یک سنخ‌شناسی در قالب سه دیدگاه به‌صورت زیر دسته‌بندی کرد: دیدگاه اول شکست را معادل تعطیل شدن و انحلال کسب‌وکار می‌داند، طبق این تعریف هر کسب‌وکاری که از ادامه فعالیت خود دست برداشته و منحل شود، شکست‌خورده تلقی می‌شود. این دیدگاه با انتقادهای فراوانی روبه‌رو شده است، زیرا براساس این دیدگاه هر کارآفرینی که یک کسب‌وکار را منحل کند، ناموفق قلمداد می‌گردد. درحالی‌که دلایل فراوانی برای منحل شدن یک کسب‌وکار وجود دارد. این دلایل می‌تواند دربرگیرنده طیف گسترده‌ای از عوامل بوده که از پایان زمان مأموریت و دستیابی کامل به هدف گرفته تا عواملی نظیر مشکلات و دلایل شخصی، مشکلات مدیریتی و فنی و ورشکستگی را دربرمی‌گیرد (Bates, 2005; Headd, 2003; Watson & Everett, 1993).

     دیدگاه دوم تعریف دقیق‌تری از شکست ارائه داده و آن را معادل شکست تجاری می‌داند. این تعریف به کسب‌وکاری اشاره دارد که به اهدافش نرسیده و ورشکست شده و در نتیجه مجبور می‌شود برخلاف تمایل خود از ادامه فعالیت دست کشیده و به انحلال تن در دهد (A. V. Bruno, et al., 1992; McGrath, 1999; Shepherd, 2003; Singh, et al., 2007).

     آخرین دیدگاه شکست را لزوماً به‌معنای انحلال کسب‌وکار تلقی نکرده، بلکه از شکست به‌عنوان عدم دستیابی کارآفرینان به اهداف تعیین‌شده در زمان تأسیس یا مدیریت کسب‌وکار خود یاد می‌کند (Cannon & Edmondson, 2001, 2005; Sitkin, 1992). در این پژوهش نیز از این دیدگاه استفاده شده است.

دلایل شکست کسب‌وکارها

با اینکه کلیه مشکلات پیش‌روی یک کسب‌وکار قابل پیش‌بینی نیست، ولی پژوهش‌های صورت‌گرفته نشان می‌دهد که بسیاری از فجایع زمانی رخ می‌دهند که صاحبان کسب‌وکار با یک مشکل قابل پیش‌بینی مواجه شده، ولی به‌دلیل عدم آمادگی مناسب، واکنشی نادرست نشان داده و اوضاع را وخیم‌تر می‌کنند (Singh, Corner, & Pavlovich, 2007).

     به‌طور مشابه تِرنِر (1976) معتقد است زمانی‌که اشتباهات و ناکارایی‌های یک کسب‌وکار مورد توجه قرار نگیرد، به‌خوبی درک نشود و یا اقدامات مناسب صورت نپذیرد، مشکلات کوچک‌ تراکمی به سطحی می‌رسند که یک فاجعه را شکل می‌دهند. در نتیجه کسب‌وکارها همواره با هزینه‌های اساسی مواجه هستند، که این هزینه‌ها ازطریق توانمندسازی و آمادگی قبلی قابل حذف و یا تقلیل می‌باشند.

     شکست‌های کارآفرینان می‌تواند ناشی از ضعف‌‌های مختلفی باشد. نتایج تحقیقات انجام‌گرفته درخصوص دلایل شکست کسب‌وکارها بیانگر این امر است که عللی همچون مشکلات محصول، بازاریابی ضعیف، مشکلات مالی و مدیریتی، اتخاذ سیاست‌های نامناسب، کمبود سرمایه و مسائل پرسنلی در شکست کارآفرینان نقش داشته‌اند (A. V. Bruno, Mcquarrie, & Torgrimson, 1992).

     با توجه به اهمیت شناسایی دلایل شکست کسب‌وکارها به‌منظور کسب آمادگی سایر کارآفرینان برای پیشگیری از شکست‌های احتمالی، پژوهش‌های متعددی در نقاط مختلف دنیا صورت گرفته است. نتایج این مطالعات حاکی از آن است که عوامل مختلف فردی، سازمانی و محیطی می‌تواند زمینه‌ساز شکست کارآفرینان گردد.

     طبق نتایج تحقیقات دان و بِرَدستیریت (1986) سالانه بیش از 50.000 کسب‌وکار در امریکا از ادامه فعالیت‌های خود باز می‌مانند. براساس سیستم طبقه‌بندی شکست آنان، مدیریت نامناسب دلیل اصلی شکست قریب به 90% این موارد است. البته تعاریف مختلفی از شکست کسب‌وکارها مورد نظر پژوهشگران بوده که در اینجا ناگزیر به بررسی آنها خواهیم بود.

ریشه‌های شکست کسب‌وکارهای خانگی

با توجه به نرخ بالای شکست در کسب‌وکارها و به‌خصوص کسب‌وکارهای نوپا، بررسی چرایی و چگونگی بروز این شکست‌ها ضرورتی است انکارناپذیر. نتایج تحقیقات متعددی حاکی از آن است که دلایل شکست اغلب کسب‌وکارها، عواملی مشخص و قابل شناسایی هستند، و آگاهی از این دلایل می‌تواند از بروز شکست جلوگیری نماید. بااین‌وجود اینکه یافتن دلایل موفقیت سازمان‌ها کمک قابل‌توجهی به مدیران و کارآفرینان درجهت حرکت به‌سوی موفقیت خواهد بود، ولی به اعتقاد نگارنده آگاهی از دلایل عمده شکست سازمان‌های مختلف نقشی به‌مراتب ارزنده‌تر درجهت بقا و توسعه سازمان‌ها بازی می‌کند. اغلب مطالعات صورت‌گرفته درخصوص دلایل شکست کسب‌وکارها تمایزی بین انواع کسب‌وکار قائل نشده و ازاین‌جهت کسب‌وکارهای خانگی را مانند سایر کسب‌وکارهای کوچک و متوسط در نظر گرفته‌اند که در ادامه به برخی از مهم‌ترین آنها اشاره می‌شود. برونو (1988) در بررسی دلایل شکست کسب‌وکارها طی 20 سال از دهه 1960 تا 1980 نشان می‌دهد که دلایل شکست‌ها در طی این بیست سال تغییر چندانی نداشته است. ضعف تیم مدیریت، کاستی‌های مربوط به فرد کارآفرین، مشکلات موجود در برنامه‌ریزی، ضعف عملکرد مالی، مشکلات عملیاتی، مشکلات بازار، عوامل خارجی تأثیرگذار بر کسب‌وکار، در کنار سایر مشکلات غیرقابل دسته‌بندی، ریشه‌های اصلی شکست کسب‌وکارها را در این دوره تشکیل داده‌اند. برونو (1992) در مطالعه‌ای دیگر دلایلی همچون مشکلات محصول، بازاریابی، مشکلات مالی و مدیریتی و پرسنلی از عوامل اصلی شکست کسب‌وکارها برشمرده است.

     چگونگی تصمیم‌گیری کارآفرینان نیز به‌عنوان یکی از عمده‌ترین دلایل شکست آنان قلمداد می‌شود. کارآفرینان در تصمیم‌گیری از مدل‌های تفکر منطقی استفاده نمی‌کنند، بلکه از میانبرهای شناختی یا همان روش‌های شهودی بهره می‌گیرند (Mitchell et al., 2007). چنانچه از این قبیل تصمیم‌گیری به شیوة نادرستی استفاده شود، منجر به شکل‌گیری تعصبات فکری می‌گردد. مطالعات انجام‌شده حاکی از آن است که کارآفرینان دارای تعصبات خاصی هستند؛ همچون اعتمادبه‌نفس بیش‌ازحد، توهم کنترل، استدلال به‌و‌سیله قیاس، قانون اعداد کوچک (Keh, Foo, & Lim, 2002) و خطای اسنادی خود خدمتی (Fiske & Taylor, 1991).

     در مدل ارائه‌شده توسط مینیتی و بایگریو (2001) کارآفرینان در هنگام تصمیم‌گیری در مواجهه با مسائل جدید به‌صورت تصادفی یکی از گزینه‌های ممکن را انتخاب کرده و پس از وقوع نتایج آن، ذخیره دانشی خود را افزایش می‌دهند. در ادامه اقداماتی که نتایج مطلوبی را به همراه داشته تقویت شده و مجدداً تکرار می‌شوند. در نتیجه با گذشت زمان، وابستگی به مسیر نقش بسزایی در تصمیمات بعدی آنها بازی خواهد کرد. ازآنجایی‌که این تصمیمات بهینه نبوده احتمال بروز اشتباه در آنها زیاد است، در نتیجه کارآفرینان با شکست مواجه می‌شوند، هرچندکه در ادامه اطلاعات خود را به‌روز کرده و با استفاده از آن الگوریتم تصمیم‌گیری خویش را اصلاح نموده و عملکرد خود را بهبود می‌بخشند.

Text Box:
     مطالعات گوناگون نشان داده‌اند که گاهی موفقیت‌های اولیه با ایجاد دام موفقیت، می‌توانند زمینه‌ساز شکست‌های بعدی گردند. پژوهشگران دو دلیل را برای این امر ذکر کرده‌اند (Khaneman & Tversky, 1984): اولین دلیل این است که کارآفرینان معمولاً براساس شهود و مدل‌های ذهنی خود تصمیم‌گیری کرده و این تصمیمات در اثر منجر شدن به موفقیت در ذهن آنها باقی مانده و الگوی تصمیم‌گیری بعدی آنها می‌گردد. با ادامه این روند الگوی تصمیم‌گیری و جست‌وجوی راه‌حل این کارآفرینان براساس تجربیات گذشته آنان محدود و محدودتر می‌شود. در نتیجه با گذشت زمان کانون توجه این کارآفرینان در بهره‌برداری از فرصت‌های جدید، وقایع گذشته خواهد بود، و لذا توجه آنان به متغیرها و شرایط جدید و نیز تغییرات تکنولوژی کمتر و کمتر می‌گردد، تا جایی‌ که دیگر به‌دنبال اصلاح الگوی رفتاری پیشین خود نخواهند بود (Shepherd, Zacharakis, & Baron, 2003). دومین دلیل ارائه‌شده توسط پژوهشگران این است که موفقیت‌های پیشین سبب ایجاد اعتمادبه‌نفس کاذب در کارآفرینان شده، و در نتیجه احتمال ایجاد خوش‌بینی بیش‌ازاندازه، در آنها افزایش یافته، تا جایی که ممکن است در تصمیم‌گیری تنها با دیدن شواهد اندک و غیرقابل اتکا، به‌دلیل همین خوش‌بینی گمان کنند که با یک فرصت ارزشمند روبه‌رو هستند و برهمین‌اساس اقدام به بهره‌برداری نمایند (Denrell, 2003). در نتیجه ازآنجایی‌که کارآفرینان در محیط اطلاعاتی غنی با عدم اطمینان فراوان فعالیت دارند، کنشی که در گذشته باعث موفقیت شده است، لزوماً نمی‌تواند سبب دستیابی به موفقیت در آینده شود.

     مایکل ایمز (1983) در کتاب خود به نام مدیریت کسب‌وکار کوچک دلایل زیر را برای شکست این نوع کسب‌وکارها بیان کرده است: عدم وجود تجربه، نداشتن سرمایه کافی، نداشتن جایگاهی مناسب، عدم وجود کنترل قوی، سرمایه‌گذاری بیش‌ازاندازه در دارایی‌های ثابت، قراردادهای اعتباری ضعیف، استفاده شخصی از سرمایه‌های تجاری، رشد بدون انتظار. بِرل (1989) در کتاب خود با نام کسب‌وکار را خود برعهده بگیرید، دو دلیل دیگر به این دلایل اضافه کرده است: رقابت و فروش پائین.

     در ایران نیز مطالعاتی هرچند محدود درخصوص دلایل شکست کسب‌وکارهای کارآفرینانه انجام شده است. الیاسی و همکارانش (1391) در بررسی ریشه‌های شکست کارآفرینان ایرانی چنین نتیجه گرفتند که دلایل اصلی شکست کارآفرینان مطالعه شده عبارت‌انداز: نداشتن دانش، تجربه و مهارت‌های کارآفرینی، مشکلات بازاریابی و تحقیقات بازار، مشکلات ناشی از شراکت نامناسب، عدم انعطاف‌پذیری و پیش‌بینی راه‌های جایگزین، مشکلات مالی، اصرار بر خطا، نامساعد بودن محیط کسب‌وکار.

 

     با توجه به مطالعات انجام‌شده می‌توان عوامل شکست شناسایی‌شده توسط اندیشمندان متفاوت را به شکل بعد جمع‌بندی کرد.

تأثیر الگوهای بهره‌برداری در موفقیت و شکست کسب‌وکارها

 
 


اندیشمندان سه الگوی متمایز بهره‌برداری را شناسایی نموده‌اند (Alvarez & Barney, 2005b). نخستین الگو، بهره‌برداری خانوادگی و دوستانه است. در این شیوه، روابط خانوادگی و یا روابط دوستانه، اساس شکل‌گیری روابط افراد در ایجاد و اداره کسب‌وکار را شکل می‌دهد. به‌نظر می‌رسد که در کسب‌وکارهای خانگی این روش بیشترین کاربرد را دارد. روش دوم استفاده از ویژگی‌های کاریزماتیک شخصی در اداره کسب‌وکار است که فرد کارآفرین نقش رهبر تیم را ایفا نموده و سایرین او را قبول داشته و تحت فرمان او عمل می‌کنند. سومین الگو، بهره‌برداری تخصصی است. در این نظام، افراد براساس تخصص‌ها و شایستگی‌های خود عهده‌دار مسئولیت قسمتی از کار هستند که در آن مهارت بیشتری دارند. بررسی عملکرد کسب‌وکارها نشان‌دهنده این موضوع است که ترکیبی از الگوهای تخصصی- کاریزماتیک می‌تواند نقش مؤثری در موفقیت کسب‌وکارها ایفا کند، این در حالی است که الگوی بهره‌برداری خانوادگی- دوستانه شکننده‌ترین‌ الگو بوده و چنین الگویی یکی از عوامل اصلی بسیاری از شکست‌های کارآفرینان خانگی در ایران می‌باشد. نکته در خور توجه در این خصوص این است که بسیاری از کسب‌وکارهای خانگی بر پایه همین الگوی شکننده استوار می‌شوند، و ازاین‌جهت به بنایی می‌مانند که بر روی گسلی عظیم بنا شده، در نتیجه برای تضمین موفقیت این‌گونه کسب‌وکارها ضروری است که در طی فرایند رشد و توسعه، کارآفرینان با کسب دانش و تخصص مورد نیاز به‌سمت الگوهای تخصصی‌تر حرکت نمایند.

 

تأثیر روابط توسعه‌ای در جلوگیری از شکست کسب‌وکارها

بهره‌مندی از روابط توسعه‌ای مناسب همچون داشتن مربی، مشاور، مرشد، سرپرست یا ناظر می‌تواند نقش بسزایی در جلوگیری از شکست و تشخیص به‌موقع علایم خطا ایفا نماید. در بسیاری از موارد دیده شده که کارآفرینان پس از ناکامی در یک برنامه یا پروژه، به‌دلیل وابستگی عاطفی و علاقه شدید به پروژه خویش، بی‌دلیل بر ادامه آن اصرار می‌ورزند، حال آنکه شانس چندانی برای موفقیت نداشته، و تنها با ادامه یک مسیر اشتباه، سبب سنگین‌تر شدن شکست خود می‌گردند. به بیانی دیگر آنها به‌دلیل عدم تمایل به پذیرفتن خطا، به‌صورت ناخودآگاه علایم هشدار را نادیده گرفته و به‌هیچ‌وجه حاضر به پذیرش شکست خود نیستند. متأسفانه در این وضعیت اصرار بر خطا نتیجه‌ای جز تبدیل یک شکست عملیاتی به یک بحران جدی نداشته و چنین امری حتی می‌تواند به ورشکستگی و انحلال کامل کسب‌وکار منجر شود. در چنین شرایطی است که یک مشاور یا ناظر خارجی می‌تواند وارد عمل شده و جلوی افزایش عواقب شکست را بگیرد.

     متأسفانه در کسب‌وکارهای خانگی به‌دلیل عدم وجود مشاور، هیئت‌مدیره، و افراد باتجربه که بتوانند عهده‌دار مسئولیت مشورت‌رسانی به کارآفرین باشند، ضعف روابط توسعه‌ای به‌شدت به چشم می‌خورد، لذا کارآفرینان در این کسب‌وکارها می‌بایست برای تداوم حیات کسب‌وکارشان و تضمین توسعه فعالیت‌های خود از کمک مشاوران خارجی کمک بگیرند، تا در مواقع نیاز بتوانند خود را برای مقابله با مشکلات پیش‌روی آماده سازند.

 

مقابله با شکست

پالیتیس و گابریلسون (2009) معتقدند که داشتن نگرش مناسب به شکست ازجمله اولین پیش‌نیازهای مقابله مؤثر با شکست محسوب می‌شود. آنها همچنین دو تجربه اساسی زیر را در ایجاد چنین نگرش مثبتی مؤثر می‌دانند. اولین تجربه، تجربه راه‌اندازی یک کسب‌وکار در گذشته است. راه‌اندازی یک کسب‌وکار، خود یک فرایند آزمون و خطاست (Minniti & Bygrave, 2001)، فرایندی که در آن کارآفرینان باید راهکارهای متفاوتی را امتحان کرده و با صرف زمان و انرژی فراوان یک فرصت مفروض را به یک مفهوم تجاری سودده بدل نمایند. تجربه دوم، تجربه انحلال یک کسب‌وکار است. بستن یک کسب‌وکار، فرایند یادگیری فعالی است که منجر به کسب اطلاعات و دانش ارزشمندی می‌گردد که در بهره‌برداری از فرصت‌های آتی قابل استفاده هستند (Bates, 2005; Singh, et al., 2007).

     شیوه‌های مقابله با شکست را می‌توان به دو دسته اصلی تقسیم کرد: دسته اول شامل شیوه‌هایی است که بر مشکل تمرکز داشته و به‌دنبال مدیریت کردن و تغییر دادن دلایل ایجاد مشکل هستند؛ و دسته دوم دربرگیرنده شیوه‌هایی است که بر احساسات و عواطف افراد تمرکز داشته و به‌دنبال کنترل نمودن و تعدیل کردن واکنش‌های احساسی است که پس از شکست شکل می‌گیرند (Singh, et al., 2007).

     شکست در فرایند ایجاد یک کسب‌وکار جدید امری طبیعی و غیرقابل اجتناب است و اگر توان کارآفرینان را در مقابله با شکست افزایش دهیم، زمینه رشد و توسعه کسب‌وکار مهیاتر می‌گردد. با اینکه تحقیقات زیادی به‌طور خاص در مورد ریشه‌های شکست کسب‌وکارهای خانگی انجام نشده است، ولی به‌نظر می‌رسد با توجه به شرایط ویژه کار کردن در منزل، علاوه‌بر موارد مذکور باید مشکلات دیگری را نیز بر سر راه چنین کسب‌وکارهایی متصور شد؛ به‌عنوان مثال می‌توان به موارد زیر اشاره کرد: ایجاد اختلال در تربیت کودکان و امکان بروز مشکلات روانی و یا افت تحصیلی فرزندان به‌دلیل مشغولیت‌های کاری والدین در منزل، ناسازگاری فضای مسکونی منزل با فضای کسب‌وکار و حتی سلب آرامش افراد در منزل و یا ایجاد اختلاف‌نظر میان افراد خانواده.

احمدپور داریانی، محمود (1300)، کارآفرینی پیشرفته، انتشارات راه دان، تهران، ص201.
الیاسی، ق.، نوتاش، ه. (1390). «شناسایی ریشه‌های شکست کارآفرینان کارکشته ایرانی: نگاهی روایتی گفتمانی». فصلنامه علمی پژوهشی توسعه کارآفرینی، شماره سیزدهم.
Aldrich, H. (1999). Organizations Evolving. London: Sage.
Alvarez, S. A., & Barney, J. B. (2005a). Discovery and Creation: Implications for practice and policy. Paper presented at the 2005 Enterprise and Innovation Research Conference.
Alvarez, S. A., & Barney, J. B. (2005b). How do entrepreneurs organize firms under conditions of uncertainty? Journal of Management, 31(5), p. 776.
Ames, M. D., & Wellsfry, N. L. (1983). Small business management: West Publishing Company.
Audretsch, D. B., Keilbach, M. C., & Lehmann, E. (2006). Entrepreneurship and economic growth: Oxford University Press, USA.
Bates, T. (2005). Analysis of young, small firms that have closed: delineating successful from unsuccessful closures. Journal of Business Venturing, 20(3), pp. 343-358.
Berle, G. (1989). The do-it-yourself business book: John Wiley & Sons.
Bruno, A. V., & Leidecker, J. K. (1988). Causes of new venture failure: 1960s vs. 1980s. Business Horizons, 31(6), pp. 51-56.
Bruno, A. V., Mcquarrie, E. F., & Torgrimson, C. G. (1992). The evolution of new technology ventures over 20 years: patterns of failure, merger and survival. Journal of Business Venturing, 7, pp. 291-302.
Cannon, M. D., & Edmondson, A. C. (2001). Confronting failure: antecedents and consequences of shared belief about failure in organizational work groups. Journal of Organizational Behavior, 22(161-77).
Cannon, M. D., & Edmondson, A. C. (2005). Failing to learn and learning to fail (intelligently): how great organizations put failure to work to innovate and improve. Long Range Planning, 38, pp. 299-319.
Denrell, J. (2003). Vicarious learning, undersampling of failure and the myth of management. Organizational Science, 14, pp. 227-243.
Dun, & Bradstreet, i. B. E. D. (1986). The business failure record: Business Economics Division, Dun and Bradstreet.
Fiske, S., & Taylor, S. (1991). Social cognition: McGraw-Hill New York.
Headd, B. (2003). Redefining business success: distinguishing between closure and failure. Small Business Economics, 23(1), pp. 51-61.
Keh, H., Foo, M., & Lim, B. (2002). Opportunity evaluation under risky conditions: The cognitive processes of entrepreneurs. Entrepreneurship theory and practice, 27(2), pp. 125-148.
Khaneman, D., & Tversky, A. (1984). Choices, values, and frames. American Psychologist, 39, pp. 341-350.
McGrath, R. G. (1999). Falling forward: real options reasoning and entrepreneurial failure. Academy of Management Review, 24(1), p. 13.
Minniti, M., & Bygrave, W. (2001). A dynamic model of entrepreneurial learning. Entrepreneurship Theory and Practice, 25, pp. 5-16.
Mitchell, R. K., Busenitz, L. W., Bird, B., Gaglio, C. M., McMullen, J. C., Morse, E. A., et al. (2007). The central question in entrepreneurial cognition research 2007. Entrepreneurship: Theory and Practice, 31(1), pp. 1-27.
Politis, D., & Gabrielsson, J. (2009). Entrepreneurs’ attitudes towards failure An experiential learning approach. International Journal of Entrepreneurial Behaviour & Research, 15(4), pp. 364-383.
Sarasvathy, S. D. (2004). Making it happen:beyond theories of the firm to theories of firm design. Entrepreneurship Theory and Practice, 28(6), p. 519.
Sarasvathy, S. D., & Menon, A. (2006). Failing firms and successful entrepreneurs: Serial entrepreneurship as a temporal portfolio.
Schollhammer, H. (1991). Incidences and determinants of multiple entrepreneursihp. In W. D. B. In Frontiers of N. C. Churchill, J. G. Covin., D. L. Sexton, D. H. Slevin, K. H. Vesper, & W. E. Wetzel (Eds.) (Ed.), Entrepreneurship Research. Wellesley: Babson College.
Schumpeter, J. A. (1934). The Theory of Economic Development: An Inquiry Into Profits, Capital Credit, Interest, and the Business Cycle. Cambridge, MA, US: Harvard University Press.
Shepherd, D. A. (2003). Learning from business failure: propositions of grief recovery for the selfemployed. Academy of Management Review, 28(2), pp. 318-328.
Shepherd, D. A., Zacharakis, A., & Baron, R. (2003). VCs' decision processes:: Evidence suggesting more experience may not always be better. Journal of Business Venturing, 18(3), pp. 381-401.
Singh, S., Corner, P., & Pavlovich, K. (2007). Coping with Entrepreneurial Failure. Journal of Management & Organization, 13, pp. 331-344.
Sitkin, S. B. (1992). Learning through failure: the strategy of small losses. In B. M. a. C. L. L. E. Staw (Ed.), Research in Organizational Behavior (pp. 231-266). Greenwich: JAI Press.
Timmons, J. A. (Ed.). (1999). New venture creation: Entrepreneurship for the 21st century. Boston: MA: Irwin McGraw-Hill.
Turner, B. A. (1976). The organizational and interorganizational development of disasters. Administrative Science Quarterly, 21, pp. 378-397.
Watson, J., & Everett, J. (1993). Defining small business failure. International Small Business Journal, 11(3), pp. 35-48.
Zacharakis, A. L., Meyer, G. D., & DeCastro, J. (1999). Differing perceptions of new venture failure: a matched exploratory study of venture capitalists and entrepreneurs. Journal of Small Business Management, 37(3), p. 1.