نظریههای اقتصادی مرتبط با سطح تحصیل و اشتغال
در جهان پیچیده و رقابتی امروز، اشتغال و بیکاری از مهمترین مسائلی است که باید مورد توجه قرار گیرند. چرا که ازجمله مهمترین شروط برای رشد و توسعه هر جامعهای ایجاد اشتغال است (براتپور باجگیران و همکاران، 1393).
ارتباط میان سطح تحصیلات و اشتغال یکی از موضوعات پرمناقشه در مطالعات اقتصاد کار است. با توجه به اینکه آموزش وسیلهای برای تأمین نیروی کار ماهر است؛ بنابراین، برای توسعه کلی اقتصاد ضروری است. یک نیروی کار با دانش و مهارت بسیار بالا برای اطمینان از رشد اقتصادی و کیفیت زندگی مهم و ارزشمند است. درعینحال، دسترسی ناعادلانه به آموزش میتواند، به نابرابریهای گسترده در گروههای گوناگون اجتماعی بینجامد و الگوی توزیع اشتغال را تحت تأثیر قرار دهد (Sharma, 2016). برای روشنیبخشی به روابط تجربی مشاهدهشده، میان سطح تحصیلات و اشتغال، دو نظریه اقتصادی رقیب وجود دارد که عبارتاند از: نظریه سرمایه انسانی و نظریه علامتدهی. سرمایه انسانی به مجموع تجربیات، خصوصیات و ظرفیتهای جسمی، ذهنی و روانشناختی اشاره دارد که منجر به تحقق بخشیدن به بهرهوری بازار کار فرد میشود (Broekhuizen, 2009). نظریه سرمایه انسانی مرجعترین نظریه مربوط به تحصیلات و اشتغال است. سرمایه انسانی، به میزان دانشی که فرد دارد و در بهرهوری به او کمک میکند؛ اشاره دارد. انسانها، همه، قابلیت کسب دانش و یادگیری چیزهای جدید را در طول زندگی دارند. این دانش بسته به اینکه از آغاز تولد وجود داشته باشد، یا به واسطه تجربه فرا گرفته شده باشد؛ میتواند ذاتی باشد یا بهدست آید. در نظریه سرمایه انسانی، آموزش بهوجود آورنده مهارتهایی است که سبب افزایش بهرهوری فرد میشود. افراد با بهرهوری بیشتر قادر به تولید و بازده بالاتری هستند که درنتیجه، دستمزدهای بالاتر و فرصتهای شغلی بهتری را به همراه دارد. نخستین پژوهشهایی که به پشتیبانی از دیدگاه سرمایه انسانی پرداختند؛ عبارتانداز: شولتز (1961)، بکر (1964) و مینسر (1974). الانیانی و اکماکیند (2008، به نقل از لطفعلیپور و عرفانزاده، 1395). این پژوهشها بر اهمیت رابطه میان سرمایه انسانی و رشد اقتصادی تأکید و بیان داشتند، سرمایه انسانی با سرمایهگذاری در خود شخص همراه است که همین سبب افزایش بهرهوری اقتصادی میشود.
در مقابل، نظریه علامتدهی وجود دارد. در این نظریه، فرض میشود که کارفرمایان اطلاعات کافی درباره بهرهوری کارکنان ندارند و ترجیح میدهد که تولید نهایی بالقوه متقاضیان کار را پیش از استخدام آنها پیشبینی و ارزیابی کنند و برای رسیدن به این هدف معمولاً از آموزش بهمنزله یک علامت مهم استفاده میکنند (ابراهیمی و همکاران، 1394). نظریه علامتدهی بیان میکند که آموزش، بههیچوجه سرمایه انسانی را تقویت نمیکند؛ بلکه در مقابل، صرفاً سرمایه انسانی موجود را منعکس میکند. بنابراین، براساس نظریه علامتدهی، کارکنان بالقوه تصمیم میگیرند با دستیابی به مدارک تحصیلی بهتر، علامتهایی درباره سطح توانایی خود ارسال کنند. درحالیکه آموزش بهخودیخود ممکن است، بهرهوری یا مهارت یک فرد را افزایش ندهد و ارزش کارآفرینی را برای کارفرمایان آیندهنگر درباره توانایی فرد منتقل میکند. اگر نقش آموزش فقط محدود به نشان دادن توانایی فرد و عدم ارتقاء بهرهوری او شود، آموزش را میتوان نوع ناکارآمدی از علامتدهی دانست. بهویژه از آنجا که آموزش از نظر صرف زمان و تلاش بهایی گزاف دارد (Sharma, 2016).
یکی دیگر از حوزههای مرتبط با این حوزه که در تلاش برای توضیح رابطه علی-معلولی میان تحصیلات و اشتغال است، فرضیه مرتبسازی است که ازسوی اقتصاددانانی مانند برگ (1970)؛ آروو (1973)؛ اسپنس (1973)؛ استیگلیتز (1975) و وولپین (1977) مطرح شد. فرضیه مرتبسازی نشان میدهد که آموزش با بازتاب دادن ویژگیهای مرتبط با بهرهوری کارکنان، اشتغال و درآمد را هدایت میکند. این فرضیه، توضیحی کلیتر درباره ارتباط علی و معلولی میان تحصیلات و اشتغال از فرضیه علامتدهی را ارائه میدهد. درحقیقت فرضیه مرتبسازی شامل فرضیه علامتدهی و غربالگری است. همانطورکه پیشتر بیان شد، فرضیه علامتدهی ادعا میکند که افراد مدارک تحصیلی را بهدست میآورند، تا ویژگیهای مربوط به توانایی خود را به کارفرمایان آینده نشان دهند. بنابراین، براساس فرضیه علامتدهی، افراد از تواناییهای خود مطلع میشوند و نخست برای اطلاعرسانی به کارفرمایان اقدام میکنند. براساس فرضیه غربالگری، کارفرمایان خواستار حداقل سطح معینی از تحصیلات از کارمندان آینده خود هستند. بنابراین، کارفرمایان نخست عمل میکنند و از اطلاعات مربوط به سطح تحصیلات برای غربالگری کارکنان بالقوه و استنباط از ویژگیهای مربوط به توانایی خود استفاده میکنند. هر دو توضیحات بههم مرتبط هستند. غربالگری مبتنیبر عملکرد تحصیلی یک فرد تنها درصورتی مؤثر است که تحصیلات، قدرت علامتدهی داشته باشد. بههمینترتیب، کارمندان میتوانند، تواناییهای بالقوه خود را با مدارک تحصیلی (البته فقط درصورتیکه کارفرمایان مدارک تحصیلی را بهمنزله ابزاری معتبر برای غربالگری کارمندان بالقوه بهشمار آورند)، نشان دهند (Sharma, 2016). تعریف دقیقتر فرضیه مرتبسازی، فرضیه غربالگری قوی نام دارد. این فرضیه بیان میکند که بهرهوری کاملاً ذاتی است و بنابراین، تغییرناپذیر است (Layard and Psacharopoulos, 1974). درنتیجه، فرض بر این است که آموزش بهغیر از ارائه مدارک معتبر برای افراد که نشاندهنده بهرهوری ذاتی آنها برای کارفرمایان است، کارکرد دیگری ندارد. یعنی سطوح بالاتر تحصیلات نشاندهنده توانایی ذاتی بالاتر است (Broekhuizen, 2009).
نرخ اشتغال براساس سطح تحصیلات
سطح تحصیلات بالاتر با چندین پیامد مثبت فردی و اجتماعی همراه است. مطالعات پیشین نشان میدهد که افراد با سطح تحصیلی بالا عموماً سلامتی بهتری دارند، بیشتر در فعالیت های اجتماعی درگیر میشوند و مشارکت میکنند، نرخ اشتغال بالاتری دارند و درآمد نسبی بالاتری دارند (OECD, 2015).
یکی از شاخصهایی که ازسوی سازمان همکاری و توسعه اقتصادی قابل دستیابی است، شاخص اشتغال براساس سطح تحصیلات است. این شاخص میزان اشتغال افراد را با توجه به سطح تحصیلات در سه سطح تحصیلی متوسطه، متوسطه برتر و آموزش عالی نشان میدهد. نرخ اشتغال به تعداد افراد شاغل بهعنوان درصدی از جمعیت سن کار اشاره دارد. این شاخص، درصد افراد شاغل بین سن 25 تا 64 سال را در میان همه افراد این طیف سنی محاسبه
میکند. نمودار (1- الف) درصد اشتغال براساس تحصیلات متوسطه، نمودار (1- ب) درصد اشتغال براساس تحصیلات متوسطه برتر، و نمودار (1- ج) درصد اشتغال براساس تحصیلات آموزش عالی؛ به همراه میانگین نرخ اشتغال در کشورهای عضو سازمان همکاری و توسعه اقتصادی در سال 2018 م را نشان میدهد (OECD, 2019). همانطور که در نمودار مشاهده میشود، متوسط درصد اشتغال در کشورهای عضو سازمان همکاری و توسعه اقتصادی برای تحصیلات متوسطه برابر با 9/58 درصد، برای تحصیلات متوسطه برتر برابر با 5/76 درصد، و برای تحصیلات آموزش عالی برابر با 4/85 درصد است.
آموزشهای علمی-کاربردی و اشتغال
آموزشهای علمی-کاربردی ابزار مهمی برای ارتقاء انطباقپذیری، پویایی و بهرهوری نیروی کار است. بنابراین، توسعه مهارتها بهویژه ازطریق نهادهای ذیربط مانند مراکز آموزش علمی- کاربردی، بهدلیل نقش اثرگذار آن در افزایش بهرهوری و درآمد فردی، سازمانی و ملی اهمیت بسیاری دارد (ایزدی و همکاران، 1389).

دانشگاه جامع علمی-کاربردی متولی نظام آموزش عالی علمی-کاربردی است که در سال ۱۳۷۳ ش زیر نظر وزارت علوم، تحقیقات و فناوری تأسیس شد و براساس ماده ۳ اساسنامه دانشگاه، هدف دانشگاه جامع فراهم آوردن موجباتی است که مشارکت سازمانها و دستگاههای اجرایی دولتی و غیردولتی را برای آموزش نیروی انسانی متخصص و مورد نیاز بخشهای مختلف اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی کشور ممکن کند بهنحوی که فارغالتحصیلان هر یک از مؤسسات وابسته به این دانشگاه بتوانند، برای کاری که به آنها محول میشود. دانش و مهارت لازم را کسب کنند (وزارت علوم، تحقیقات و فناوری، 1399). ازجمله راهبردهای کلان دانشگاه جامع علمی- کاربردی، توسعه فضای آموزشهای شایستگیمحور و شغلمدار و متناسب با نیازهای شاغلین و جویندگان کار است (دانشگاه جامع علمی-کاربردی، 1399). برنامه آموزشی طراحیشده قابلیت تربیت نیروی انسانی کارآمدی را دارد که در محیط کار با

پشتوانه علمی و عملی آماده پذیرش مسئولیت و انجام وظیفه خواهد بود (دادار و همکاران، 1383).
ارتباط میان تحصیلات و بازده اشتغال
رابطه میان سطح تحصیلات و فرصتهای شغلی بهصورت شهودی آشکار است. در شرایط عادی اقتصادی، افراد با سطح تحصیلات پایین معمولاً برای مشاغل دارای پیچیدگی و سختی کمتر و یا شغلهای نیازمند کار دستی مناسب هستند، درحالیکه افراد با تحصیلات عالی میتوانند، مشاغل تخصصی و با پیچیدگی بالا را انجام دهند. در دورههای رشد اقتصادی پایین و بهتبع آن کاهش تقاضا برای استخدام، افراد با تحصیلات بالاتر همچنان مزیت خود را نسبت به افراد با تحصیلات کمتر حفظ میکنند. مجموعه مهارتهای کارکنان با تحصیلات عالی بسیار متنوع است و بنابراین، برای اشتغال در شغلهای نیازمند مهارت کمتر نیز این افراد مزیت رقابتی نسبت به کارکنان با تحصیلات کمتر را دارند. با توجه به مهارتهای عمومی آنها، کارفرمایان نیز میتوانند، دانش تخصصی شغل و سازمان را به کارکنان با تحصیلات عالی انتقال دهند. آموزش، سبب ارتقاء مهارت و بهرهوری فرد میشود و فرد را برای اشتغال در کسبوکار ارزشمندتر میسازد. افزونبراین، سطح تحصیلات بهمنزله نشانهای مؤثر از توانمندی کارکنان برای کارفرمایان عمل میکند. بنابراین، سطح تحصیلات بالا معمولاً با دستمزدهای بالاتر و مدت زمان پایین بیکاری همراه است. بهطور گستردهای پذیرفته شده است که دستیابی به آموزش بهرهوری را افزایش میدهد (Sharma, 2016).
نظریه سرمایه انسانی از مهمترین نظریههای توزیع درآمد است. در این نظریه، اختلاف میان درآمدها، وابسته به سطح تحصیلات و میزان آموزشی است که در افراد سرمایهگذاری شده است (صنوبری، 1388). بر اساس این نظریه، سطح تحصیل و آموزش بهطور مستقیم بر میزان درآمد فرد، با افزایش بهرهوری نیروی کار بهواسطه ارتقاء ظرفیتهای ذاتی و کسب مهارتهای مرتبط شغلی، تأثیر میگذارد (van Broekhuizen, 2009). پژوهشهای متعدد نشان میدهد که تحصیلات، بازده مثبت و درآمد بیشتر در آینده را بههمراه دارد. به سخن دیگر تحصیلات بیشتر منجر به کسب درآمد بیشتر در بازارهای کار میشود (Harvey, 2000; Chevalier et al., 2004; Blundell et al., 2005). بهطورکلی، سطح بالاتری از تحصیلات با موفقیت بیشتر در بازار کار همراه است و فرصتهایی را برای ورود افراد به بازار کار در موقعیت بهتر فراهم کرده و آنها را از بیکاری محافظت میکند. در مواردی که افراد بسیار تحصیلکرده بیکار هستند، این امر ممکن است در بعضی موارد، نشاندهنده عدم تمایل افراد برای اشتغال به کارهایی با کیفیت پایینتر از آنچه که براساس سطح مهارت خود مناسب میدانند، باشد. تأثیر سطح تحصیلات بر نتایج بازار کار افراد نهتنها به بهبود دسترسی به کار، بلکه به کیفیت اشتغال آنها از نظر شرایط کار اشاره دارد. سطح تحصیلات بالاتر با درآمد بالاتر همراه است. حتی افراد فرانیاز (افرادی که در شغلهایی مشغول به فعالیت هستند که سطح مهارت کمتری از مهارت آنان نیاز دارد) درآمد بیشتری نسبت به افرادی که همان شغل را با سطح مهارت کمتری انجام میدهند، کسب میکنند (Rubb, 2003).
تحصیلات، اشتغالپذیری و اشتغال
آموزش عالی، از شکلهای مهم سرمایهگذاری در سرمایه انسانی است. درحقیقت، آموزش عالی را میتوان بسان سطح عالی و تخصصیافته سرمایه انسانی دانست که سهم چشمگیری در رشد اقتصادی برعهده دارد (Tilak, 2003) و به سخن دیگر، آموزش عالی بهمنزله «موتور توسعه در اقتصاد جهانی» درنظر گرفته میشود (Castells, 1994) و بنابراین، بخش قابلتوجهی از مسائل حوزه اشتغال را نیز باید در حوزه تعاملات طرف عرضه نیروی انسانی (نظام آموزش) و طرف تقاضای نیروی انسانی (بازار کار) جستوجو کرد.
در ادبیات حوزه اشتغال، بر آمادهسازی دانشآموختگان در بازار کار تأکید بسیاری میشود (Pitan, 2016) و بنابراین، یکی از مفاهیمی که در حوزه اشتغال بیان میشود، اشتغالپذیری است. پویایی مفهوم اشتغالپذیری، سبب ارائه تعاریف مختلفی از واژه شده است؛ همچون: اشتغالپذیری بهمعنی داشتن مجموعهای از مهارتها، دانش، ویژگیهای فردی است که احتمال کسب مشاغلی که فرد در آنها میتواند، راضی و موفق باشد را افزایش میدهد (Pool & Sewell, 2007)؛ اشتغالپذیری، صلاحیت کسب شغل باارزش، باقیماندن در شغل، و در صورت نیاز، یافتن شغل جدید است (Ogwo, 2010)؛ اشتغالپذیری فرصتی برای کسب مهارتهای ضروری اشتغال، حفظ و ارتقاء بهرهوری کار تلقی میشود (Sermsuk, Triwichitkhun & Wongwanich, 2014). بهطورکلی، اشتغالپذیری به دامنه وسیعی از صلاحیتها و ویژگیهایی که متقاضیان شغل را به کسب و حفظ شغل توانا میسازد؛ اشاره دارد(UNESCO, 2012: 8) و نشاندهنده توانایی افراد برای مشارکت اثربخش در جامعه است(Kuzgun, 2012).
البته اشتغالپذیری باید در گستره وسیعتری دیده شود. نهتنها بهمنزله توانایی دانشآموختگان برای
توسعه صلاحیتهای حرفهای خود؛ بلکه بهمنزله ترکیبی از: الف) ویژگیهای فردی که کسب شغل را ممکن میکند، ب) مهارتهای نرم که به افراد کمک میکند، با دیگران کار کنند، ج) مهارتهای عملی که به افراد کمک میکند، تا با تغییر مواجه شوند (Loades, 2005). به سخن دیگر، مهارتهای اشتغال پذیری به دو دسته مهارتهای نرم و سخت تقسیم میشوند. الف) مهارتهای سخت: مهارتهایی که با جنبههای تکنیکی اجرای شغل مرتبط است و معمولاً شامل کسب دانش میشود (Page, Wilson & Kolb, 1993). این مهارتها دارای ماهیت شناختی هستند و تحتتأثیر بهره هوشی قرار میگیرند.
ب) مهارتهای نرم: مهارتهای بینفردی و رفتاری است و بر رفتار فردی و مدیریت روابط میان افراد تأکید دارد. این مهارتها ماهیت رفتاری دارند و با هوش هیجانی مرتبط هستند (Kemper, 1999). هوش هیجانی ترکیبی از ویژگیهای ذاتی و مهارتهای بین فردی و انسانی است(Kemper, 1999).
در سالهای گذشته، سازمانهای بینالمللی که توجه ویژه بر سیاستهای بازار کار دارند، بر اهمیت اشتغالپذیری تأکید داشتهاند (OECD, 1998; ILO, 2000; UN, 2001). افزونبراین، اشتغالپذیری یکی از چهار اولویت مهم سازمان ملل متحد برای سیاستگذاری ملی بر روی اشتغال جوانان بوده است. در این راستا، شبکه اشتغال جوانان سازمان ملل متحد پیشنهاد کرده است که همه کشورها برای تسهیل انتقال از تحصیل به بازار کار و فراهم کردن آغاز زندگی کاری خوب برای جوانان، در رابطه با نظام آموزش و مهارتآموزی خود بازاندیشی و دوباره، آنها را بازآفرینی کنند(UN, 2001). بر اساس پژوهشها، ازجمله فعالیتها برای ارتقاء اشتغالپذیری دانشجویان عبارتاند از: فراهم کردن فرصتهای شغلی برای دانشجویان و اجرای هدفمند طرح کارآموزی (پرهیزکار و پورآتشی، 1395؛Ehiyazaryan & Barraclough, 2009)؛ فراهم کردن فعالیتهای فوق برنامه (Scarinci & Pearce, 2012; Nghia, 2017)، و تدوین و ارائه برنامه درسی کلنگر آموزش عالی (Ehiyazaryan & Barraclough, 2009).