داستان کوتاهی از فیودر داستایفسکی، که در 1877 به زبان روسی با عنوان Son smeshnogo cheloveka منتشر شد. این اثر به سؤالاتی دربارة گناه اصلی، کمال انسانی و تلاش برای جامعة مطلوب میپردازد. ناتوانی خردگرایان در پاسخ دادن به همة سؤالات زندگی نیز از موضوعات داستان است. راوی گمنام میتواند خود را همانطور که دیگران او را مشاهده میکنند، مشاهده کند: یک مرد مضحک که دیوانه شده است. یکبار که تا حد خودکشی مستأصل شده به خواب میرود و در خواب میبیند که خود را کشته، دفن شده و از قبر بیرون آمده است و به سیارهای سفر کرده که همزاد زمین اما صاف و دستنخورده است. با وجود این حضور او به فساد و منحرف شدن منجر میشود؛ همانگونه که در زمین چنین شده بود. او به این امید که شاید قربانی شدن او سیاره را به وضعیت پیشین بازگرداند، از مردم میخواهد که او را به صلیب بکشند. آنها او را تهدید میکنند که اگر به رجزخوانی خود دربارة امکان تشکیل جامعة مطلوب ادامه دهد، او را زندانی خواهند کرد. راوی بیدار میشود درحالیکه متقاعد میشود که انسان ذاتاً اهریمنی نیست، بلکه فقط از عنایت (خداوند) محروم شده است.