رمانی تجربی اثر کارلوس فوئنتِس،که در 1980 با عنوان Una familia lejana منتشر شد و به موضوع واقعیات جایگزین و در حال تغییر میپردازد. بخش عمدة رمان را اشرافی بسیار فرهیخته، کُنت دِ برانلی فرانسوی، در یک بعدازظهر برای راوی بازگو میکند. برانلی میگوید که هنگام بازدید از ویرانههای تولتِک در مکزیک با باستانشناسی به نام اوگو اردیا و پسرش ویکتور طرح دوستی ریخته است. ماهها بعد هنگامیکه برانلی به پاریس بازمیگردد، با مرد فرانسوی دیگری به نام ویکتور اردیا ملاقات میکند. ویکتور اخیر در قالب روح ظاهر شده و روح پسرش آندره در پسر اوگو اردیا حلول کرده است. در پایان رمان مشخص میشود که راوی همسانة کارلوس فوئنتس است درحالیکه زندگی دیگری را دارد.