حیطة شناختی برنامة درسی
حیطة شناختی با دانش و مهارتهای ذهنی و فکری·انسان سروکار دارد (Oermann et al., 2009). از این لحاظ، این حیطه بهترین حوزة یادگیری بهشمار میرود، زیرا بیشتر فعالیتهای آموزشی و غالب موضوعات درسی و هدفهای آموزشی به این حوزه مربوط میشوند. این حیطه شامل شش سطح یادگیری است بهطوریکه هرچه سطوح بالاتر میرود، عمق یادگیری بیشتر میشود. این سطوح عبارتاند از:
دانش: یادگیری در این سطح صرفًا جنبة حفظی دارد. در این سطح از یادگیری، از فراگیر خواسته میشود که اطلاعات و معلومات کسبشده را با مأخذ و منبع محسوس بهیاد بیاورد و بازگویی کند. شناخت در این مرحله شامل تعاریف، دانش اصطلاحات، دانش دادهها، دانش اصول، نظریهها و غیره است.
فهمیدن: یعنی درک مطلب، که فرد از آن طریق درمییابد که هدف اصلی مطلب موردنظر چیست، بدون آنکه نیاز داشته باشد آن مطلب را به مطالب دیگر ربط دهد یا موارد استفادة کامل آن را بداند. یادگیری در این سطح مستلزم آگاهی از اصول و شرایط است.
بهکار بستن: یادگیری در این سطح عبارت است از توانایی کاربرد دانش و معلومات، اصول یا فضای علمی و دیگر مفاهیم در شرایط یا موقعیت مناسب. در واقع، فراگیر باید کاربرد مطالب آموختهشده را بداند و در شرایط معین از آنها بهره بگیرد.
تجزیهوتحلیل: در این سطح، بر شکستن مطلب به اجزای تشکیلدهندة آن و یافتن روابط بین اجزاء و نحوة سازمان یافتن آنها تأکید میشود. این سطح از یادگیری بهویژه در تشخیص و تحلیل مسئله نقش مهمی دارد.
ترکیب: مستلزم درهمآمیختن قسمتهایی از تجارب گذشته با مطالب جدید و بازسازی آن بهصورت یک کل تازه و نسبتاً انسجامیافته است. در این سطح فراگیر میتواند از جریان ترکیب امور و عوامل به شیوة نو، به نظراتی خلاق و بدیع دست یابد.
ارزشیابی: این مرحله شامل ارزشیابی جریان شناخت است و فراگیر به مهارت تصمیمگیری و انتخاب میرسد. در این مرحله است که با اتکا به مراحل قبلی فراگیر میتواند به توانایی شناخت، مقایسه، قضاوت و انتخاب برسد. انتخاب بهترین راهحل مسئله، حاصل این حیطه است. ارزشیابی نه تنها معرف فرایند پایانی رفتارهای شناختی است بلکه پل ارتباطی بین رفتارهای شناختی و رفتارهای عاطفی است (شکل 2) (Anderson & Krathwohl, 2001; Bloom & Krathwohl, 1965).
طبقهبندی تجدیدنظرشدة بلوم
![]() |
پس از انتشار طبقهبندی بلوم در 1956، پژوهشگران آموزشی و روانشناسی شاهد معرفی نظریهها و سازههای مختلفی برای یادگیری شدند که به فراگیران مسئولیتهای بیشتری در مورد یادگیری و تفکر خودشان میدهند و از آن میان، میتوان به نظریة ساخت و سازگرایی پردازش اطلاعات، فراشناخت و خودتنظیمی اشاره کرد. طبقهبندی اصلاحشدة بلوم، با درنظر گرفتن این دیدگاههای نظری، برخی نقایص طبقهبندی اولیه را اصلاح کرد (Anderson & Krathwohl, 2001).
طبقهبندی اصلاحشدة بلوم دارای دو بعد دانش و فرایندهای شناختی است و این امر بهسبب اینکه امکان مقایسة دو جزء برنامة آموزشی را فراهم میسازد، دارای اهمیت است. بعد اول آن بخش «دانش فراشناختی» است که عبارتاند از:
دانش واقعی: دانش اولیه و پایهای است که فراگیران باید بدانند تا بتوانند در یک موضوع خاص، مسئله حل کنند و شامل دو زیربخش «اطلاعات دربارة اصطلاحات و تعاریف» و «اطلاعات در مورد جزئیات و عناصر خاص» است (Whitehead, 2005).
دانش مفهومی: رابطه بین دانش اولیه و ارتباط آن با ساختارهای گستردهتر که سبب میشود آنها با یکدیگر تعامل کنند و شامل سه زیربخش «اطلاعات دربارة کلاسبندیها و گروهبندیها»، «اطلاعات دربارة اصول و قواعد» و «اطلاعات دربارة نظریهها، مدلها و ساختارها» است (Chamberlain & Cummings, 2003).
دانش رویهای: «شیوة انجام کار، شیوة تحقیق، ضوابط و نحوة استفاده از مهارتها، الگوریتمها در یک موضوع مشخص»، «اطلاعات دربارة تکنیکها و شیوهها در یک موضوع مشخص» و «اطلاعات در مورد معیارهایی برای مشخص کردن زمان استفاده از یک الگوریتم مشخص» است. و
دانش فراشناختی: آگاهی از شناخت همراه با آگاهی و اطلاع از شناخت فرد توسط خودش است و شامل سه بخش «اطلاعات استراتژیک»، «اطلاعات دربارة فرایندهای شناختی» و «دانش خود» است (Anderson, 2006, May; Marzano et al., 2001).
بعد دوم طبقهبندی اصلاحشدة بلوم یا بعد «فرایندهای شناختی» نیز شامل شش بخش است که تعداد آنها با طبقهبندی اولیه برابر است، ولی نام بعضی از بخشها تغییر یافته است و در آن، ترتیب «ارزیابی» و «خلق کردن» با یکدیگر جابهجا شده است. همچنین همة فرایندهای شناختی از جنبة اسم به جنبة فعل تغییر پیدا کردند تا با روشی که اهداف میخواهند براساس این طبقهبندی تعریف گردند، سازگار شوند. در طبقهبندی اصلاحشدة بلوم نیز مانند طبقهبندی اولیه، سلسلهمراتب بین فرایندهای شناختی رعایت شده است. این ابعاد عبارتاند از:
یادآوری: بهمعنای بازیابی اطلاعات مرتبط از حافظة بلندمدت است که شامل دو بخش «بازشناختن» و «احضار کردن» است.
فهمیدن: مشخص کردن معنای یک گزاره بهصورت شفاهی، نوشتاری یا تصویری که شامل هفت بخش «تفسیر کردن»، «مثال زدن»، «گروهبندی کردن»، «خلاصه کردن»، «استنباط کردن»، «مقایسه کردن» و «توضیح دادن» است.
بهکار بردن: انجام یک الگوریتم یا استفاده از آن در موقعیت دادهشده که دارای دو قسمت «اجرا کردن» و «پیادهسازی کردن» است.

تجزیه و ترکیب کردن: تجزیة یک مطلب به بخشهای تشکیلدهندة آن و تشخیص چگونگی ارتباط بین اجزای آن که یک هدف یا ساختار را شکل میدهند و شامل بخشهای سهگانة «تمایز گذاشتن»، «سازماندهی کردن» و «نسبت دادن» است.
ارزشیابی کردن: قضاوت براساس ضوابط و استانداردها که شامل دو بخش «چک کردن» و «نقد کردن» است.
آفریدن: قرار دادن عناصر در کنار هم برای تشکیل یک مطلب منسجم یا ایجاد یک محصول جدید فکری است که شامل سه بخش «ایجاد کردن»، «برنامهریزی کردن» و «تولید کردن» است (Hoque, 2017; Krathwohl, 2002).
اندرسون و کراتول فرایندهای شناختی بهیاد آوردن، فهمیدن و بهکار بستن را جزو سطوح پایین یادگیری و تحلیل، ارزشیابی و آفریدن را در سطوح بالایی یادگیری قرار دادهاند (Anderson, 2006, May) هرچه سطح بالاتر باشد، احتمالاً فعالیتهای ذهنی پیچیدهتری نیز لازم است. سطوح بالاتر لزوماً مطلوبتر از سطوح پایین نیستند، زیرا بدون امکان استفاده از سطوح پایین، نمیتوان به سطوح بالاتر دست یافت. این حوزة شناختی عمدتاً مربوط به فرایندهای ذهنی (تفکر) است (شکل 3) (Hoque, 2017).
در طبقهبندی اصلاحشدة بلوم، هر «هدف آموزشی» در دو بعد بهصورت یک «جدول طبقهبندی» یا «جدول سلسلهمراتبی» مطرح میشود که بعد «دانش» ستون عمودی و بعد «فرایندهای شناختی» ستون افقی را شکل میدهند. تقاطع دو بعد دانش و بعد فرایندهای شناختی خانههای جدول را شکل میدهند. هر هدف میتواند در یک یا چند خانه از خانههای جدول طبقهبندی قرار گیرد که بهوسیله تقاطع ستونی که مربوط به یکی از فعلهای فرایندهای شناختی و اسمی که مربوط به یکی از ردیفهای بعد دانش است، به هم مرتبط میشوند (جدول 1).
با توجه به اینکه یکی از رسالتهای آموزشهای علمی-کابردی، افزایش دانش و فناوری در راستای بهکارگیری و تصدی مشاغل میباشد، بنابراین زیربنای این آموزشها شناخت و کسب دانش است. دانشجویان در ابتدا باید با اصول، نظریهها و مفاهیم آشنا شوند. در هر طرح درسی ابتدا این اهداف طراحی میشوند، اما کابرد این اهداف در آموزشهای علمی-کابردی نسبت به آموزشهای نظری کمتر است.
در واقع، بهسبب تأکید بیشتر این حیطه بر شناخت معلومات، با اهداف آموزشهای نظری همخوانی و مطابقت بیشتری دارد و در آموزشهای علمی-کاربردی جنبة ابتدایی و اولیه دارد و هدف نهایی این نوع آموزشها محسوب نمیشود.
حیطة عاطفی برنامة درسی
حیطة یادگیری عاطفی در این زمینه مطرح میشود که یادگیرندگان در هنگام یادگیری چه احساسی دارند و تجربههای یادگیری آنها چگونه در راستای هدایت عقاید، نگرشها و رفتار آنها در آینده درونی میشود (Miller, 2005; Hall, 2007). در واقع، حیطة عاطفی، یادگیری را ازطریق باورها، علایق و انگیزههای یادگیرندگان شکل میدهد (Krathwohl et al., 1964; Smith & Ragan, 1999; Gronlund & Brookhart, 2009). طبقهبندی حیطة عاطفی سطوح متفاوتی از توجه ساده تا توجه پیچیده به کیفیتهای درونی شخصیت و وجدان را شامل میشود که حول محور اصول درگیری فرایند یادگیرنده و دورنیسازی ارزشها سازماندهی شده است (Tomei, 2005).

دریافت کردن: حساســیت نســبت به وجود بعضــی پدیدهها و محرکهــای محیطی و میل به دریافت کردن آنها یا توجه کردن به آنها را شامل میشود.
پاسخ دادن: یادگیرنده بهطور فعال به پدیدهها و انجام کارهایی دربارة آنها توجه میکند یا فعالیتهایی
حاکی از پذیرش یک عقیده یا خطمشی از او سر
میزند.
ارزش گذاردن: احساس یا باور پایدار حاکی از ارزشمند بودن یک چیز، یک اندیشه، یک شخص، یا یک گروه، یا عقیده یا نگرش دربارة ارزش یک چیز در یادگیرنده شکل میگیرد.
سازماندهی ارزشها: یادگیرنده ارزشها را بهگونهای دستهبندی و نظامدار میکند که بعضی از آنها مهمتر از بعضی دیگر جلوه میکنند.
شــخصیت پذیرفتن: تبدیل نظام ارزشــی بهصورت یک ســبک زندگی یا دیدگاه فلســفی درمیآید. ایــن کار از درهمآمیزی صــرف ارزشها و تعیین روابط بین آنها فراتر میرود و نوعی فلســفة پایدار زندگی را شامل میشود (شکل 4) (Krathwohl et al., 1964; Rovai et al., 2009; Hoque, 2017).
از آنجاکه حیطة عاطفی با نگرشها، گرایشها و ارزشهای دانشجویان سروکار دارد، دانشجویان علاوهبر یادگیری و فهم حقایق، به توسعه و رشد نگرشها و ارزشهای درست و صحیح نیاز دارند (عجم و سعیدی رضوانی، 1391). بنابراین اهداف این حیطه نیز با آموزشهای نظری در مقایسه با آموزشهای علمی-کاربردی، همخوانی و مطابقت بیشتری دارد.
حیطة روانیحرکتی

حیطة روانیحرکتی شامل توسعة مهارتها و شایستگیها در کاربرد فناوری است. این حیطه شامل فعالیتهایی است که علاوهبر حرکت و جنبش نیازمند درجهای از هماهنگی فیزیکی است؛ مهارتهای حرکتی، پایة شناختی دارد که شامل اصولی است که مهارتها را دربر گرفته است (Anderson & Krathwohl, 2001; Dettmar, 2006; Rovai et al, 2009). یکی از طبقهبندیهای معــروف در اینباره، طبقهبندی سیمپسون (1974) است که شامل هفت سطح میباشد:
ادراک حسی: یعنی استفاده از حواس برای هدایت کنشهای حرکتی توســط یادگیرنده. بهعنوان نمونه، یادگیرنده با چشیدن غذا مزة آن را تشخیص دهد.
![]() |
آمادگی: آماده بودن برای انجام یک عمل یا یک رشته اعمال معین. برای مثال، یادگیرنده آماده است به توپی که بهسوی او پرتاپ میشود ضربه بزند.
پاسخ هدایتشــده: عمل کردن با استفاده از یــک الگو یا اعمالی که در مراحل اولیة یادگیری انجام میشوند. مانند اینکه یادگیرنده یک قلم مو را مطابق آنچه آموزشدهنــده انجام میدهد، حرکت دهد.
ســازوکار یا عادت: انجام اعمالی که نسبتاً مشخص و عادتی هستند. بهعنوان نمونه، یادگیرنده بتواند حرکت دست خودش را با سرعت توپی که بهسوی او پرتاپ میشود، تنظیم کند.
پاســخ پیچیدة آشکار: انجام رشته اعمالــی که تا حدودی بهصورت عادی درآمدهاند یا ترکیب تعدادی از عادتها. بــرای مثال، یادگیرنده بتواند یک رج از فرش را ببافد.
انطباق: استفاده از مهارتهای پیشتر آموختهشده برای انجام تکالیف تازه، اما مربوط به تکالیف گذشته. مانند اینکــه یادگیرنده نوشــتههای دارای درجات دشواری متفاوت را با سرعتهای متفاوت تایپ کند.
ابتکار: خلق الگوهای تــازة حرکتی برای حل مسائل غیرمعمول یا برخورد با موقعیتهای جدید. بــرای مثال، یادگیرنده یک الگــوی لباس جدید را طراحی و اجرا کند (شکل 5) (Simpson, 1974; Ferris & Aziz, 2005; Hoque, 2017).
در حیطة مهارتیروانی علاوهبر مورد بالا، داو (1975) نیز اهداف را در پنج سطح طبقهبندی کرده است:
تقلید: مشاهده و کپی کردن از فرد دیگری.
اجرای مستقل: توانایی فرد در انجام دادن کار بدون کمک دیگران.
دقت: توانایی فرد در انجام دادن کار بهدقت، سرعت و ظرافت و تکرار کردن آن بدون کمک دیگران.
هماهنگی حرکات: توانایی فرد در انجام دادن چند کار بهطور همزمان.
عادی شدن: فرد بهطور خودکار به انجام کارهای دقیق و موزون عادت میکند.
با توجه به اهداف و فلسفة شکلگیری آموزشهای علمی-کاربردی، که مبتنیبر کسب مهارت برای یک حرفة خاص و اصلاح و ایجاد تعادل در هرم نیروی انسانی شاغل است، در مقایسه با آموزشهای نظری دارای مطابقت و همخوانی بیشتری با حیطة روانیحرکتی است. بنابراین، رسیدن به مطلوبترین سطح اهداف روانیحرکتی، میتواند یکی از مهمترین جنبههای دانشگاه علمی-کاربردی باشد. این اهداف باید متناسب با نیاز بازار کار و جامعه طراحی و تدوین شوند تا منجر به تربیت نیروی انسانی متخصص و کارآمد شود.
ارتباط سه حیطه و کاردبرد آنها در آموزشهای علمی-کاربردی
باید دانست که هریک از سه حیطة یادگیری با هم در تعامل هستند و نمیتوان آنها را از یکدیگر جدا کرد. زیرا مقدمة یادگیری در قلمرو روانیحرکتی و قلمرو عاطفی، کسب معلومات لازم در قلمرو شناختی است (Krathwohl et al., 1964). وقتی فردی مطلبی را یاد میگیرد و نسبت به آن شناخت پیدا میکند، بهموازات آن در فرد گرایش و عاطفههای مثبت و منفی نسبت به آن مطلب ایجاد میشود یا علاقهمندی یادگیرنده به یک موضوع در قلمرو عاطفی، موجب میشود که او در آن زمینه به مطالعة بیشتر بپردازد و سبب یادگیری و کســب دانش و اطلاعات بیشتری میشود. در حیطة روانیحرکتی نیز وضع به همین منوال است. هر رفتار یا عملی که از فرد سر میزند، پایههای شناختی و عاطفی در آن دخالت دارد و بهطور متقابل هر رفتاری که از شخص صادر میشود، باعث ایجاد شناخت، عاطفه و گرایش جدیدی در فرد میشود (عجم و سعیدی رضوانی، 1391). به عقیدة محققان این سه حیطه مانند شبکة یکپارچه است (Pickard, 2007). بنابراین، در زمینة تدوین اهداف آموزشهای علمی-کابردی باید به هر سه حیطة شناختی، عاطفی و روانیحرکتی توجه کرد. اما با توجه به اساسیترین رسالت آموزشهای علمی-کاربردی که ارتقاء دانش، فناوری کار و ایجاد مهارت و توانایی در افراد بهمنظور تصدی مشاغل و رفع نیاز بازار کار است (ایزدی و همکاران، 1389)، حیطة روانیحرکتی تأکید و کاربرد بیشتری در این نوع آموزشها دارد که در این زمینه رحیمیان و علیآبادی (1394) در تحقیقی مروری، به بررسی نظریههای روانیحرکتی در ارتقاء آموزشهای مهارتی در دانشگاههای علمی-کاربردی پرداختند که با توجه به این نظریهها، میتوان راهحلهای مناسب برای مشکلات عملی در یادگیری و اجرای حرکتی هر مهارت را به دانشجویان آموزش داد.
بنابراین، اهداف برنامة آموزشهای علمی-کابردی باید عملیاتیتر تدوین شود و از این نظر با آموزشهای نظری که با هدف افزایش دانش دانشجویان در زمینة نظریهها، مدلها، مفاهیم و نظریات میپردازد متفاوت است.
در این راستا، بایستی سایر عناصر برنامة درسی که در شکل (1) آورده شدند، مانند فعالیتها و تجربیات، آزمونها و ارزشیابی و مواد و تجهیزات در نظام آموزشهای علمی-کاربردی در راستای تأمین اهداف مهارتی و عملیاتی پیادهسازی شوند. برای مثال، در این نوع آموزشها بایستی فرصت یادگیری بیشتری در بخش عملیات به دانشجویان داده شود. این فرصت ازطریق افزایش واحدهای عملی، گردش علمی و بازدید از نمونههای واقعی، ارتباط دانشگاه با صنعت، تأمین تجهیزات، امکانات و آزمایشگاههای لازم برای تقویت واحدهای عملی، توجه بیشتر به واحدهای کاورزی و مهارتآموزی و معرفی دانشجویان در این واحدهای درسی به شرکتها، مؤسسات و سازمانهای مرتبط صورت گیرد.