کمسنترین اسیر اردوگاه موصل. قنبرعلی بهارستانی در تاریخ 18/2/1348 در آبادان متولد شد. او شش برادر و سه خواهر داشت. با نزدیک شدن نیروهای دشمن به شهر آبادان، خانوادة بهارستانی مجبور به مهاجرت شد: «با حملة عراق به ایران و گلولهباران آبادان، همراه با پدر و مادر و خواهر و برادران کوچکترم به اصفهان رفتیم. آن زمان یکی از برادرانم، به نام غلامعلی سرباز ژاندارمری بود و سه برادر دیگرم به نامهای کرمعلی، حسنعلی و محمدعلی نیز در جبهة خرمشهر و آبادان میجنگیدند. پس از اسکان خانواده در خانة یکی از اقوام در شهر داران، من و پدرم به آبادان برگشتیم.» (به یاد زندگی اسرای ایرانی در عراق، 1395) آنها در نزدیکی آبادان در حلقة محاصرة دشمن افتادند: «وقتی به جادة اهواز-آبادان رسیدیم، متوجه شدیم که شهر محاصره شده است. اما تصمیم گرفتیم بههرشکل ممکن، خودمان را به آبادان برسانیم. ازآنجاکه هیچ خودرویی به آبادان نمیرفت، پیاده از جادة ماهشهر بهسمت آبادان حرکت کردیم. در ده کیلومتری آبادان، داخل صندوقعقب ماشینی که به آنجا میرفت، نشستیم. جاده بسته شده بود و ماشین از جادة خاکی حرکت میکرد. در نزدیکی شهر، یکی از تانکهای دشمن راه ما را سد کرد و نیروهای عراقی ماشین را به رگبار بستند.» (همان) بهاینترتیب قنبرعلی یازده ساله و پدرش در تاریخ 26/7/1359 به اسارت دشمن درآمدند: «نگاه کردم دیدم عراقیها در جاده هستند. درهمینحال، یک سرباز عراقی قدبلند تفنگش را بهطرفم گرفت و با انگشت به من اشاره کرد که بروم جلو. مانده بودم چه کار کنم. دیدم همه دستهایشان را بالا گرفتهاند و جلو میروند.» (نیری، 1386: 43) آنها را ابتدا به اردوگاه تنومه بردند: «عراقیها از جثة نحیف و سن کم من متعجب بودند. وقتی من در چهرة سرهنگ نگاه میکردم، احساس میکردم، واقعاً ناراحت شده که چرا مرا اسیر گرفتهاند و به اینجا آوردهاند. تا ۶ ماه مادر و خواهرانم از اسارت ما اطلاع نداشتند تا اینکه برای آنها نامه نوشتم و خبر اسارت خودم و پدر را به آنها دادم.» (همان: 51) «روزهای اول اسارت، برای من خیلی سخت بود و دلم برای مادر و خواهر و برادرانم تنگ شده بود. بعد از مدتی که اسرای بسیجی، که سن آنها ۱۵ یا ۱۶ سال بود، به اردوگاه ما منتقل شدند، همراه با آنها تیم فوتبال نوجوانان تشکیل دادیم و با دیگر اسرا مسابقه میدادیم.» (به یاد زندگی ...، همان) او در آنجا، شاهد شکنجة اسرای ایرانی بود: «عراقیها جوانهای آسایشگاه را جدا میکردند و به باد شکنجه میگرفتند. جوانها را میزدند تا حساب کار دست بقیه بیاید. هر روز، بر تعداد اسرا افزوده میشد. اسرایی که بیشترشان شخصی بودند. بیماریهای عفونی بین اسرا شایع شده و کیفیت و مقدار کم غذاها، بسیاری را بیمار و مریض کرده بود.» (همان) «بعد از مدتی، ما را به اردوگاه موصل منتقل کردند. من کمسنترین اسیر و پدرم مسنترین اسیر اردوگاه بودیم و اسرا همیشه از ما حمایت میکردند.» (جنگ تحمیلی برای همة مردم دانشگاه بزرگی است، 1394) مدتی بعد برادرش، غلامعلی، هم به آنها ملحق شد: «یکی از روزها وقتی چند نفر از اسرای اردوگاه رمادی به اردوگاه ما منتقل شدند، پدرم از زبان یکی از آنها شنید که برادرم نیز به اسارت درآمده است. پدر بلافاصله با صلیب سرخ صحبت کرد و از آنها خواست با توجه به کمسن بودن من اجازه بدهند برادرم نیز به این اردوگاه منتقل شود تا در کنار من باشد. با موافقت آنها برادرم غلامعلی که سرباز ژاندارمری بود و در محاصرة دشمن به اسارت درآمده بود، به اردوگاه ما منتقل شد.» (به یاد زندگی...، همان) «با آمدن برادر، زندگی قنبرعلی هم نظم بهتری میگیرد و خواندن درس، نهجالبلاغه و قرآن را با جدیت بیشتری پی میگیرد.» (نیری، همان: 64) سنوسال کم و جثّة کوچک قنبرعلی، گاهی باعث کمک به سایر اسرا میشد: «یک روز بعثیها تصمیم گرفتند به اسرای ایرانی آب ندهند و آنها را داخل آسایشگاهها محبوس کنند. ازآنجاییکه من کمسن بودم و پدرم نیز سن زیادی داشت، ما را از آسایشگاه بیرون آوردند و آب در اختیارمان قرار دادند. میخواستم هرطور شده، به دیگر اسرا آب برسانم. مخفیانه شلنگ آب را دور کمرم بستم و ازآنجاییکه جثة کوچکی داشتم، خودم را از میان نردهها داخل آسایشگاه رساندم تا بچهها بتوانند از آب استفاده کنند.» (به یاد زندگی...، همان) شنیدن خبر آزادی خرمشهر یکی از خاطرات بهیادماندنی قنبرعلی در دوران اسارت بود: «آزادسازی خرمشهر یک روز خاطرهانگیز برای آزادگان بود. عراقیها از شدت عصبانیت، آزادگان را کتک میزدند و آنها خوشحال از آزادی خرمشهر پس از کتک خوردن، به همدیگر «قبول باشد» میگفتند.» (نیری، همان: 73) قنبرعلی و پدرش بعد از چهار سال اسارت در اردوگاه موصل عراق، سرانجام در 1363 به میهن بازگشتند: «در تاریخ 4/11/1363 من بهخاطر کمی سن و پدرم بهسبب کهولت سن، با اسرای عراقی معاوضه و ازطریق خاک ترکیه به ایران برگشتیم. بعد از آزادی، متوجه شدم که دو تن از برادرانم در جبهههای آبادان و خرمشهر شهید شدهاند. برادر دیگرم هم که اسیر بود، در 1369 به میهن بازگشت.» (سخنرانی قنبرعلی بهارستانی، 1391) او پس از بازگشت به ایران، ادامه تحصیل داد و چندی بعد راهی جبهه شد: «به مدت دو سال در مدرسة راهنمایی شهید بهشتی داران تحصیل کردم و اواخر سال 1364 پس از گذراندن دورة آموزش امدادگری رزمی، عازم جبهه شدم.» (یک جانباز فریدنی: جنگ تحمیلی...، 1394) قنبرعلی پس از شش ماه حضور در جبهه در تاریخ 18/4/1365 در عملیات فاو مجروح و به افتخار جانبازی نائل شد: «در محور خورعبدالله فاو در خط مقدم حضور داشتم. آتش سنگین عراق روی فاو بود. نزدیک نماز ظهر، منطقه را بیشتر بمباران کردند. من به همراه شهید علی جزینی، که از بچههای درچة اصفهان گردان امیرالمومنین (ع) بود، تازه از کمین برگشته بودیم. عراقیها فاصلهای از ما نداشتند. یک لحظه متوجه شدیم که مورد هدف آنهاییم و آن نقطهای را که ما بودیم با خمپاره ۶۰ زدند. من و جزینی کنار هم ایستاده بودیم. علی بدون هیچ حرف و نالهای، روی زمین افتاد و شهید شد. بعد از افتادن علی، من نیز پشتسرش افتادم و فکر میکردم پایم قطع شده. آن لحظه واقعاً نمیدانستم چه اتفاقی برایم افتاده. همهجا پر از گردوخاک و سروصدا بود و عراقیها کل خط را میزدند. بچههایی که در سنگر بودند، به ما اشاره کردند که بهسمت آنها برویم. بهشدت مجروح شده بودم. بهزحمت خودم را تا نزدیکیهای سنگر رساندم. بچهها دستم را گرفتند و به داخل سنگر کشیدند... بعد از چهار ماه با ویلچر از بیمارستان مرخص شدم. پس از ادامه درمان با عصا راه افتادم. وقتی متوجه شدم که دیگر نمیتوانم به جبهه بروم، تصمیم گرفتم درس بخوانم. دورة تحصیلی متوسطه را در دبیرستان شهدای مهران اصفهان گذراندم و در رشتة ریاضیفیزیک دیپلم گرفتم؛ سپس در آزمون دانشگاه شرکت کردم و چون به استخدام سازمان بیمة خدمات درمانی درآمده بودم، کارشناسی پرستاری گرفتم. پس از آنکه بیمه از وزارت بهداشت جدا شد، من هم از بیمه جدا شدم و دفتر پیشخوان خدمات دولت راهاندازی کردم و مشغول کار شدم.» (یک جانباز فریدنی...، همان) بهارستانی در 1391 با گروهی از آزادگان به دیدار رهبر معظم انقلاب اسلامی، حضرت آیتالله خامنهای، نائل شد و در پایان سخنرانی کوتاهی، درخواست خود را مطرح کرد: «گفتم آقا اگر اجازه بدهید میخواهم به نیابت از همه آزادگان و جانبازان خدمت برسم و عبای شما را ببوسم. صدای صلوات همه، مهر تأییدی بر درخواست من زد و آقا هم قبول کردند. وقتی که دست و عبای آقا را بوسیدم، انگار در بهشت سیر میکردم. حضرت آقا منشأ خیر و برکت برای کشور است. نماز جماعت به امامت آقا و صرف افطار با حضور ایشان، لذت این دیدار را دو چندان نمود.» (خاطرهای از دیدار...، 1396) بهنظر قنبرعلی بهارستانی «جنگ تحمیلی هرچند خیلی سخت بود و خسارات جانی و مالی فراوانی به همراه داشت، ولی برای همة مردم دانشگاه بزرگی است.» (یک جانباز فریدنی...، 1394) این آزادة جنگ تحمیلی روز 26 خرداد 1398 در اثر سکته دار فانی را وداع کرد. کتابشناسی به یاد زندگی اسرای ایرانی در عراق (۱۵ آبان 1395) بازیابی از: https://azadeganirankhabar.ir/127612 خاطرهای از دیدار جانباز هفتاد درصد اصفهانی و جوانترین آزاده دفاع مقدس شهرستان فریدن با مقام معظم رهبری (۱۰ مرداد ۱۳۹۶) بازیابی از: http://isfahan.navideshahed.com/fa/news/407095 سخنرانی جناب آقای قنبرعلی بهارستانی؛ جوانترین رزمندهای که اسیر دشمن شد، جانباز، برادر دو شهید، فرزند آزاده «فایل صوتی» (۲۵ مرداد ۱۳۹۱) بازیابی از: www.leader.ir/fa/media/play/8756 نیری، حسین (1386). بزرگمرد کوچک. تهران: سوره مهر. یک جانباز فریدنی: جنگ تحمیلی برای همه مردم دانشگاه بزرگی است (6 خرداد 1394) بازیابی از: http://diareaghvam.ir/37515