دانشنامه جامع علوم انسانی

دانشنامه جامع علوم انسانی

سرمایة فکری در آموزش عالی

Intellectual Capital in Higher Education
نویسنده

تحول در بازار سرمایه و آموزش عالی

سرمایة سازمان‌ها که منبع سود- ثروت‌آفرینی و ارزش‌آفرینی- آنهاست در طی زمان تغییر کرده است. درحالی‌که زمانی عامل اصلی تولید، زمین بود و بعد سرمایه، درحال‌حاضر، عامل اصلی به‌طور مشخص انسان است؛ به‌سخنی‌دیگر، دانش انسان است. دانش «یگانه منبع هدفمند» سازمان‌هاست که در بین اعضای سازمان، سهیم‌سازی می‌شود و با تاریخ و تجربه آنها پیوند دارد (Bontis, 1998; de Pablos, 2003) و محرک اصلی بقا و برتری آنهاست (فرانسسکو و مارکو، 2014). به‌طور سُنتی این دارایی، در گزارش‌های مالی به شکل حقوق انحصاری و نام‌های تجاری ثبت می‌شود، اما ارزش پولی آن مشخص نیست (Starovic and Marr, 2003). برای درک و خلق این دارایی، ضروری است فرایند ارزش‌آفرینی بررسی شود.

     برخی می‌پندارند ارزش‌آفرینی بر پایه کار فیزیکی به دانش‌آفرینی تغییر کرده است و اقتصاد نوظهور، برمبنای نوآوری را به وجود آورده است. ارزش در شکل خلاقیت و دانش، معنایی فراتر از سود یا بازده خالص دارد (King and Ranft, 2001) و درک آن، نیازمند توضیح رابطه دانش و دیگر مصنوعات است. مصنوعاتی مانند حق ثبت‌ها و نام‌های تجاری، به‌رغم نتایج مادی آنها، به‌طور اجتماعی ساخته می‌شوند؛ به‌عبارت‌دیگر، گروهی از افراد نتیجه‌ای را ارزش‌گذاری می‌کنند یا درک جمعی از ارزش چیزی است. بنابراین، روابط میان بازیگران و مشتریان در بافتی که هستند، ارزش‌آفرینی می‌کند و نام‌های تجاری فقط جایی که دانش عمل می‌کند، شکل می‌گیرد (Swart, 2011). این معنای ارزش، هویت اعضا را متأثر می‌کند.

     موضوع هویت، همواره با دانش و سازمان درهم پیچیده است، ما کی هستیم و چه می‌خواهیم باشیم (Helm-Stevens et al., 2011). جهان‌بینی مشترک که یکی از پیش‌شرط‌های درک و دانش مشترک است، جنبة اصلی هویت افراد را تشکیل می‌دهد. سطحی از جامعه که در آن، هویت مشترک می‌شود، سطحی است که دانش به‌آسانی در آن جریان دارد. از این چشم‌انداز، سؤال مهمی مطرح می‌شود: در چه سطحی از جامعه، هویت مشترک می‌شود؟ کگوت و زندر (1996) با بررسی آثار پیشگامان جامعه‌شناسی می‌گویند: مارکس تقدم را به طبقه، وبر به سازمان دیوان‌سالار و دورکهایم به اجتماع داده است. کگوت و زندر، با پژوهش بیشتر، سازمان را محل اساسی تشکیل هویت و در نتیجه، جریان دانش اعلام کردند. هویت سازمانی پیرامون توانایی، دانش و آنچه که سازمان انجام می‌دهد، شکل می‌گیرد. در این درک، دانش و سرمایه فکری تنها هدف عملیاتی نیستند، بلکه، جزء راهبردی سازمان‌اند که رسالت و فرادید آن را متأثر می‌کنند.

     راهبرد جدید سازمان‌های کامیاب و پیشرو، بهبود مستمر دارایی‌های دانش و فکری است؛ سازمان‌هایی که نتوانند این دارایی خود را ارتقا دهند، با شکست روبه‌رو می‌شوند. به این علت، آنها تلاش می‌کنند یادگیرنده و دانش‌آفرین شوند. فشار رقابتی، فنّاوری و بازار، یادگیری سازمانی مستمر را الزامی کرده است (Senge, 1990) و آن را مهم‌ترین راهبرد جهانی ساخته است. این موضوع، رشد صنعت خدمات حرفه‌ای و شرکت‌های دانش‌بنیان را بازتاب می‌دهد. دراین‌باره یانگ می‌گوید: هدایت‌کننده اقتصاد آینده، آموزش است که تغییری مشخص و قابل پیش‌بینی از اقتصاد تولید محور به اقتصاد خدمت‌محور را نوید می‌دهد (Bontis, 1998). این بحث، از دیدگاه پیروان این رویکرد، برای مدیران آموزش عالی بدین‌معنا است که ظرفیت اداره کردن سرمایه فکری، محور مهارت‌های مهم این هزاره است؛ به میزانی که تحلیل‌گران سرمایه فکری سازمان را شناسایی کنند، مزیت دانش‌بنیان برای آنها ادامه خواهد داشت.

 

ماهیت سرمایه فکری

اصطلاح سرمایه فکری را نخستین‌بار گیلبرث (1969) در نامه‌ای به فی ول به‌کار برد. او می‌پنداشت سرمایة فکری، بیشتر از «فکر برای فکر» است و با «فعالیت‌های فکری» همراه است. در این درک، سرمایة فکری فراتر از دارایی‌های نامشهود و متفاوت با مالکیت معنوی است (Bontis, 1998). برخی سرمایه فکری را قسمتی از دارایی‌های نامشهود می‌دانند. به‌رغم این، درباره ماهیت دارایی‌های نامشهود، توافقی وجود ندارد. مالکیت معنوی، نیز دارایی نامشهودی است که در گزارش‌های مالی سنُتی ثبت می‌شوند؛ مانند حق ثبت‌ها، نام‌های تجاری و 

حق تألیف‌ها، در‌حالی‌که سرمایة فکری، پایان و نتیجه فرایندهای تغییر دانش است؛ همچنین، دانشی که به مالکیت معنوی تبدیل می‌شود. برخی تمایل دارند اصطلاحات منابع یا محرک‌های عملکرد، دارایی‌های نامرئی، دارایی‌های دانش، دارایی‌های فکری را به‌جای سرمایه به‌کار برند (Marr, 2008). درحالی‌که، این اصطلاحات مترادف هم هستند، دارایی‌های نامرئی در ادبیات حسابداری، دارایی‌های دانش در اقتصاد و سرمایه فکری در مدیریت و حقوق به‌کار می‌رود و همه به یک مفهوم اشاره دارند: موجودی دانش شرکت (Bontis, 1998) یا ارزش نامرئی ذخیره‌شده در سرها، روابط کارکنان، هیئت‌مدیره، مشتریان و دیگر سهام‌داران یا شرکا، بدین‌علت، استوارت (1997) آن را طلای پنهان سازمان نامید. ژو و فینک (2003) می‌پندارند ارائه تعریف واحدی از سرمایه فکری به‌علت ماهیت پویا و نامرئی آن، سخت است (جدول 1). ژویگ (2007)، ماهیت چندبُعدی سرمایه فکری را با تمرکز روی سطح تحلیل (فرد یا سازمان)، درک ارزش زمان (حال و آینده) و عینیت (درون‌داد یا برون‌داد) طرح کرد (Manzari et al., 2012).

     براساس تعاریف سرمایه فکری می‌توان گفت:

- سرمایه فکری، نامرئی است؛

- با دانش، توانایی، تجربه کارکنان و مشتریان رابطه نزدیکی دارد؛

- تنها دربرگیرندة محتوای ذهنی کارکنان نیست بلکه، ساختار نامرئی که آنها را احاطه و خلق می‌کند؛

- فرصت‌های بهتری برای سازمان‌ها خلق می‌کند تا موفق شوند؛

- از جنس بدهی به‌جای دارایی است، زیرا از افراد قرض گرفته می‌شود؛

- هر سازمانی تعریف خاص خود را از سرمایه فکری دارد؛

- سرمایه فکری ابعاد مختلفی دارد.

 

ابعاد و نشانگر‌های سرمایه فکری

برخی از پژوهشگران منبع‌محور بر این باورند که سرمایة فکری، منبع راهبردی مهم سازمان است. بارنی (1991) منابع سازمانی را «سرمایه» می‌داند که سازمان‌ها برای رسیدن به هدف‌های راهبردی، مهم‌ترین آنها را شناسایی می‌کنند. بنابراین، اولین گام شناسایی منابع و ابعاد سرمایه فکری سازمان است (Marr et al., 2003).

     برخی از پیشگامان سرمایه فکری، ابعاد گوناگون آن را بیان کرده‌اند. ازجمله، سویبی، یک بُعد آن را ساختار درونی نامید که همان بُعد را استوارت، سرمایه ساختاری و ادوینسون، سرمایه سازمانی می‌نامد؛ مانند حقوق انحصار، مفاهیم، داده‌های فناوری و مدل‌های اداری سازمان، بُعد دیگر سرمایه فکری را سویبی، شایستگی‌ها یا قابلیت‌ها نام‌گذاری کرد که برابر سرمایه انسانی استوارت و ادوینسون است، به‌معنای توانایی‌های شخص برای عمل، نظیر: تحصیلات رسمی، تجربه و ارزش‌های شخصی، بُعد سوم سرمایه فکری را، سویبی ساختار بیرونی نامید که برابر با کالا یا اجناس مشتری استوارت و ادوینسون است؛ مانند مشتریان، شرکا و تأمین‌کنندگان. اسکاندیا، دو بُعد سرمایه فکری را سرمایة انسانی و سرمایة ساختاری می‌داند و مؤلفه‌های سرمایه ساختاری را سرمایه بازار، روابطی یا مشتری و سرمایه سازمانی (با مؤلفه‌های سرمایه فرایندی، سرمایه بازسازی و توسعه) تشکیل می‌دهند. کاولکنتی نیز، بُعد سرمایة محیطی (ویژگی‌های اقتصادی، اجتماعی، اخلاقی، قانونی، فرهنگی، سیاسی و مالی محیط سازمان) را به ابعاد سرمایه فکری اضافه کرد (عدلی و محمدی، 1392). درحال‌حاضر، توافق گسترده‌ای بر ابعاد سرمایه فکری بونتیس (1998) وجود دارد (Diaz-Fernandez et al., 2015; Guerrero-Baena et al., 2015; Sciavone and Romano, 2014; Tsui et al., 2014; Fulmer and Ployhart, 2014; Manzari et al., 2012; Helm-Stevens et al., 2011; Marr et al., 2003; Starovic and Marr, 2003; Bokh et al., 2001; Rowley, 2000). او ابعاد سرمایة فکری را سرمایه انسانی، سرمایه روابطی یا مشتری و سرمایه ساختاری می‌داند. این ابعاد، تصمیم‌گیری دربارة فعالیت‌هایی که شرکت باید انجام دهد؛ همچنین، به اجرای برنامه‌های حفظ، اعمال قدرت و ساختن دارایی‌های نامشهود ارزشمندتر، کمک می‌کنند. بنابراین، برای کشف روابط بین نوع ویژه سرمایه فکری و مزیت رقابتی، تعریف روشن ابعاد سرمایه فکری ضروری است.

     سرمایه انسانی، دارایی اصلی سازمان است. بیکر (1964) آن را ارزش ذخیره‌شده از دانش و مهارت کارکنان تعریف می‌کند که برای سازمان بقا و برتری به ارمغان می‌آورد؛ بنابراین، موضوع مهم برای سازمان‌ها نگه‌داشتن دانش کارگران و کارگران دانش است تا سرمایه انسانی خود را حفظ کنند. مهم‌ترین عناصر تشکیل‌دهندة سرمایه انسانی سازمان، مجموعه دانش و مهارت‌های کارگران، وسعت و عمق تجربه آنهاست. روس و همکاران (1997) می‌گویند: این سرمایه در پایان روز کاری با رفتن کارکنان، از سازمان خارج می‌شود.

            سرمایه مشتری یا روابطی، دانش موجود در روابط سازمان با مشتریان، رُقبا، تأمین‌کنندگان، انجمن‌های تجاری و دولتی (Bontis, 1998) همچنین سهم بازار، اطلاعات مشتری، نقاط دستیابی به مشتریان و قراردادهای تجاری را دربر می‌گیرد (Bontis et al., 2000). سرمایه مشتری، به ارزش کنونی روابط سازمان با مشتریان و ارزش بالقوه این روابط اشاره دارد. این سرمایه، در تبدیل سرمایه فکری به ارزش بازاری، مانند پل عمل می‌کند (Manzari et al., 2012). روس و همکاران (1997) می‌گویند: مشتریان مهم‌اند؛ زیرا، صورت‌حساب‌ها را می‌پردازند.سرمایة ساختاری، ذخایر غیر انسانی دانش در سازمان هستند و طیف وسیعی دارند؛ مانند پایگاه‌های داده‌ها، نمودارهای سازمانی، دستورالعمل‌های اجرایی و خط‌مشی‌ها، فرایندها، راهبردها، جریان‌های اطلاعاتی، سبک رهبری و مدیریت سازمان، فرهنگ سازمان، طرح‌های پاداش کارکنان و هر آنچه که ارزش آن برای سازمان بالاتر از ارزش مادی‌اش باشد. روس و همکاران (1997) می‌گویند: سرمایة ساختاری بعد از رفتن کارکنان به خانه‌هایشان، در سازمان باقی می‌ماند. به‌رغم اهمیت این سرمایه‌ها، تعریف مشترکی برای آنها وجود 

ندارد. جدول 2، شماری از این تعریف‌ها را نشان می‌دهد (Manzari et al., 2012). به‌نظر می‌رسد برای درک بهتر سرمایه فکری، مطالعه بنیان‌های نظری آن ضروری است.

 

بنیان‌های نظری سرمایه فکری

بنیان‌های سرمایه فکری، در نظریه منبع‌محور و دانش‌محور شرکت قرار دارد. پژوهشگران نظریه منبع‌محور شرکت، در پاسخ به این سؤال که چرا سازمان‌ها عملکرد متفاوتی دارند، می‌گویند: سازمان‌ها در حالت برابر، براساس منابع و توانایی‌هایی که اداره و کنترل می‌کنند، متفاوت‌اند. این نظریه که ریشة اقتصادی آن در کارهای ریکاردو، شومپیتر و پنروز قرار دارد، شرکت را مجموعه‌ای از توانایی‌ها، دارایی‌ها و امکانات می‌داند (Penrose, 1959) که وظیفه اصلی آنها، بیشینه ساختن ارزش با استقرار مطلوب منابع و توانایی‌های موجود است (Grant, 1996).

     منابع، قلب نظریه منبع‌محور است. ورنرفلت (1984)، یکی از پیشگامان این دیدگاه می‌گوید: باوجوداینکه برای شرکت، منبع و محصول دو روی یک سکه‌اند، دیدگاه منبع‌محور، تحلیل شرکت براساس منبع است. البته، تحلیل شرکت براساس مواهب و منابع آن، سُنت قدیمی در اقتصاد است. منابع هر چیزی است که می‌تواند قوت‌های شرکت معینی باشد یا آنچه که در زمان معین، دارایی‌های (مشهود و نامشهود) شرکت است مانند: نام‌های تجاری یا حق ثبت‌ها، دانش فنی، کارکنان ماهر، قراردادهای تجاری، ماشین‌آلات، روش‌های کارآمد و سرمایه که برای مدت محدودی در شرکت موجودند. بارنی (1991)، منابع شرکت را همة دارایی‌ها، توانایی‌ها، فرایندهای سازمانی، ویژگی‌ها، اطلاعات و دانش تعریف می‌کند که شرکت آنها را اداره و کنترل می‌کند. آنها، شرکت را توانمند می‌کنند تا راهبرد‌هایی را تدوین و اجرا کنند که اثربخشی و کارایی آن را بهبود بخشند. پژوهشگران، فهرست‌های مختلف منابع شرکت‌ها را بیان کرده‌اند که می‌توان آنها را در سه گروه طبقه‌بندی کرد:

- سرمایة فیزیکی (ویلیامسون، 1975): فنّاوری فیزیکی، ساختمان و تجهیزات، موقعیت جغرافیایی، مواد خام؛

- سرمایة انسانی (بیکر، 1964): مهارت‌آموزی، تخصص، تجربه، قضاوت، هوش، روابط، شهود مدیران و کارکنان؛

- سرمایة سازمانی (تومر، 1987): ساختار گزارش‌دهی، برنامه‌ریزی رسمی و غیررسمی، نظام‌های هماهنگی، روابط غیررسمی میان گروه‌ها، شرکت‌ها و محیط.

     نظریه دانش‌محور شرکت، بنیان دیگر سرمایه فکری است. این نظریه، خلق و کاربرد دانش را علت وجودی شرکت‌ها می‌داند؛ ایده‌ای که وجود، تفاوت و موفقیت شرکت‌‌ها را به‌واسطة دانش و توانایی‌های برتر اعلام می‌کند؛ بنابراین، مهم‌ترین فعالیت گروه مدیریت ارشد، هدایت فرایندهای دانش است و بر توانایی‌هایی تأکید دارد که منابع دانش را برای
خلق ارزش، به‌طور اثربخش هماهنگ و ترکیب می‌کنند (
Reinmoeller, 2004). پژوهشگران سازمانی دریافتند به‌جای تمرکز بر علت و پیامدهای شکست بازار، بر منابع و شروطی تأکید کنند که «مزیت سازمانی» توصیف می‌شود. مزیت سازمان از ظرفیت‌های ویژة آن در خلق و انتقال دانش افزایش می‌یابد، سازمان‌ها به‌علت انباشت بالای سرمایه اجتماعی در محدوده معین، مزیت بیشتری نسبت به بازارها در خلق و سهیم‌سازی سرمایة فکری دارند (Nahapie and Ghoshal, 1998). بنابراین، منابع دانش، بنیان واقعی مزیت رقابتی پایدارند (de Pablos, 2003; Zambon, 2015) که مدیریت راهبردی دانش و سرمایه فکری را در صدر فعالیت‌های مدیران قرار می‌دهد.

 

سرمایه فکری و مدیریت دانش: دو روی یک سکه

در ادبیات دانش و سازمان، سرمایه فکری و مدیریت دانش، دو بحث علمی هستند. به‌رغم اینکه سرمایه فکری و اقدامات مدیریت دانش در ارزش‌آفرینی سازمانی همکنشی دارند (Kianto et al., 2014)، دربارة ارتباط آنها دیدگاه‌های گوناگونی وجود دارد. گروهی بر این باورند که این دو مفهوم وابستگی متقابل دارند؛ گروه دیگر، سرمایه فکری را قسمتی از مدیریت دانش می‌دانند و گروه سوم نیز، سرمایه فکری را در سطح راهبردی و مدیریت دانش را در سطح فنی و عملیاتی تعریف می‌کنند.

     اصطلاح سرمایه فکری به «سرمایه» اشاره دارد که برای موجودی دانش و ظرفیت دانایی گروه‌های اجتماعی به‌کار می‌رود؛ نظیر سازمان، اجتماع فکری یا عمل حرفه‌ای؛ بعضی آن را با مدیریت منابع انسانی مرتبط می‌دانند؛ بعضی نیز آن را به فنّاوری اطلاعات پیوند می‌دهند. بونتیس و همکاران (2000) می‌گویند: سرمایه فکری، محرک اصلی نوآوری و مزیت رقابتی در اقتصاد دانش‌بنیان کنونی است و به موازات آن، مدیریت دانش، فعالیت بنیانی رشد و پایداری سرمایه فکری در سازمان است؛ بدین‌معنا که مدیریت موفق سرمایه فکری پیوند نزدیکی با فرایندهای مدیریت دانش سازمان دارد. اجرای موفق مدیریت دانش، اکتساب و رشد سرمایه فکری را تضمین می‌کند (Marr et al., 2003). باوجوداین، پژوهش‌های اندکی به‌طور روشمند، این دو رویکرد را ترکیب کرده‌اند و اینکه چگونه دارایی‌های سرمایه فکری و سازوکارهای مدیریت دانش با هم همکنشی دارند (Kianto et al., 2014). در مؤسسات آموزش عالی، پیاده‌سازی مدیریت دانش و راهبردهای سرمایه فکری، به‌طور هم‌زمان الزامی است. دراین‌باره، کاک (2007) می‌گوید: مؤسسات آموزش عالی، زمانی در راستای خلق سرمایه فکری و مدیریت دانش حرکت می‌کنند که مرز بین تدریس، یادگیری و مهارت‌آموزی محو شود و در آنها آموزش در سراسر زندگی هنجار شود.

 

سرمایه فکری و آموزش عالی

براساس گزارش سازمان همکاری‌های اقتصادی برای توسعه (2015م)، مؤسسات آموزشی برای بهره‌وری و شکوفایی حال و آیندة جوامع حیاتی‌اند. کسب‌وکار این مؤسسات، دانش است و فعالیت‌های اصلی آنها دانش‌آفرینی، انتقال دانش و یادگیری است. بنیان دانش، سکویی برای اجرای فعالیت‌های آنها فراهم می‌کند و خلق انبارهای دانش در این مؤسسات، دسترسی به دانش و افزایش محتوا را در پی دارد. در این سازمان‌ها، دانش قدرت است و دارایی اصلی تعیین‌کنندة استخدام افراد، دانش آنها است. براین‌اساس، راولی (2000) می‌گوید: مؤسسات آموزش عالی، از عصر پرستش کارایی به پرستش دانش تغییر یافته‌اند، آنها فعالیت‌های دانش‌آفرینی خود را با تحقیق و تدریس انجام می‌دهند.

     فعالیت‌های اصلی دانشگاه، کشف و انتقال دانش به‌دست آمده از پژوهش و آموزش است. در واقع، سرمایه فکری دانشگاه‌ها، محصول فعالیت‌های پژوهش و آموزشی است. آنها، دانش را به‌واسطة پژوهش‌های علمی و فنی یا تدریس و روابط مفید، با شرکای خود خلق می‌کنند؛ همچنین، خلق ارزش از پژوهش و آموزش توانمند می‌شود. بنابراین، مهم‌ترین سرمایه‌گذاری آنها در پژوهش و منابع انسانی است. استادان، پژوهشگران، کارکنان، مدیران، حکمرانان، روابط سازمانی و دانشجویان، ارزشمندترین منابع آنها هستند. بدین‌ترتیب، درون‌دادها و برون‌دادهای آنها نامشهودند (Fulmer and Ployhart, 2014) که تأثیر مهمی بر این سازمان‌ها دارند؛ به‌علاوه، کیفیت آموزش به‌طور مستقیم مزیت ملی را متأثر می‌کند (Sánchez et al., 2006). بنابراین، مؤسسات آموزش عالی، مکان ایدئالی برای کاربرد نظریه سرمایه فکری هستند. آنها، ازنظر رسالت، ساختار، وسعت و اندازه برای توانمندسازی سرمایه‌های فکری حرفه‌ای‌اند و برای انباشت و پرورش باارزش‌ترین منبع سازمانی، یعنی بنیان دانش تجدیدشدنی و نامحدود، برعکس ذخایر طبیعی تجدیدنشدنی و محدود برتری دارند (عدلی، 1385). فیولمر و پلیوهارت (2014) می‌گویند: به‌رغم اینکه، نظریه سرمایه فکری، در ابتدا به‌منزلة چهارچوبی برای تحلیل منابع فکری در کسب‌وکار عرضه شد؛ به‌علت اهمیت آن، به‌سرعت در سازمان‌های عمومی و خدماتی جای گرفت و علاقه فزاینده‌ای برای کاربرد رویکردها و ابعاد سرمایه فکری در آموزش عالی وجود دارد.

 

رویکردها و ابعاد سرمایة فکری آموزش عالی

رویکردهای اصلی سرمایه فکری عبارت‌اند از: رویکرد ایستا که بر مالکیت سرمایه فکری و اندازه‌گیری آنها ازطریق نشانگر‌های مالی و غیرمالی تمرکز دارد و رویکرد پویا که در جست‌وجوی همکنشی میان مؤلفه‌های سرمایه فکری با مالی است. مدیریت کارآمد دارایی‌های سازمان، بدون درک روابط متقابل دارایی‌ها و سرمایه فکری غیرممکن است؛ بنابراین، ضروری است ابعاد و الگو‌های سرمایه فکری در بافت آموزش عالی دوباره طرح شوند (Guerrero-Baena et al., 2015).

     درحالی‌که ادبیات سرمایه فکری، ابعاد آن را سرمایه انسانی، ساختاری و مشتری می‌داند، درباره این ابعاد در آموزش عالی توافقی وجود ندارد؛ مثلاً دربارة سرمایه بازار یا مشتری، عده‌ای بر این باورند دانشجویان، جامعه محلی و مناطق، شرکای مهم آموزش عالی‌اند، اما بررسی رضایت آنها ضروری نیست یا زیرساخت‌هایی که با هدف‌های سرمایه فکری مرتبط نیستند، لازم نیست اندازه‌گیری شوند. بنابراین، سرمایه فکری آموزش عالی را صرفاً سرمایه انسانی می‌دانند. بعضی نیز به دو بُعد سرمایه انسانی و ساختاری در آموزش عالی باور دارند؛ گروه سوم نیز، ابعاد سه‌گانه سرمایه فکری را در آموزش عالی قبول دارند. به‌رغم این موضوع، مهم‌ترین و ضروری‌ترین مسئله در آموزش عالی برای درک تأثیر سرمایة فکری بر فعالیت‌های مدیریتی، شناسایی، اندازه‌گیری و ارزیابی ابعاد سرمایه فکری است (Lu, 2012).

 

اندازه‌گیری سرمایة فکری آموزش عالی

یکی از داستان‌ها درباره اندازه‌گیری سرمایه فکری که تقریباً در همة کتاب‌های این حوزه هست، افزایش چشمگیر نسبت بازاری به نسبت دفتری است که در دهه 1990 در حسابداری مالی برای دارایی‌های قابل اندازه‌گیری براساس رابطه  به‌کار می‌رفت.

     برای درک این اندازه‌گیری، نیاز است مفهوم Tq  را از ادبیات مالی و حسابداری توضیح دهیم. این نسبت را توبین، برنده جایزة نوبل، طرح کرد که از اندازه‌گیری ارزش بازاری شرکت و ارزش جانشین آن به‌دست می‌آید. شرکت با موجودی ارزش بازاری s100m و ارزش اسمی 25، نسبت 400=Tq است (Bontis, 1998). درحالی‌که، ارزش این اندازه‌گیری برای مطالعة بازار سرمایه مهم است، برای دارایی‌هایی نظیر سرمایه فکری به دو علت محدود است:

-اول، نسبت توبین، سرمایه فکری را برحسب آنچه که نیست تعریف می‌کند. سرمایه فکری، تفاضل ارزش بازاری به ارزش دفتری نیست. این نسبت، در بعضی از قلمروهای حسابداری کاربرد دارد، اما برای سرمایه فکری فرق دارد؛ به‌عبارت‌دیگر، اگر سرمایه فکری را باقی‌ماندة این معادله بدانیم، کارکرد قوانین حسابداری را که ارزش دفتری ایجاد می‌کند، پذیرفتیم اما، ازآنجاکه ثابت شده سرمایة فکری از سرمایه مالی جدا است، این موضوع قابل قبول نیست.

- دوم، این فرض که سرمایة فکری شکاف بین ارزش بازاری و ارزش دفتری را پُر می‌کند، جای تردید دارد. اگر سرمایة فکری فقط برای توضیح ارزش بازار به‌کار رود، ارزشمند است؟ اگر بازار ارزش واقعی را می‌داند چرا سرمایه فکری را محاسبه می‌کند؟ اگر سرمایه فکری ارزش دارد، باید ارزش بازار را متأثر کند. در چنین موقعیتی، سرمایه فکری نمی‌تواند ارزش بازار را متأثر کند. بنابراین، ضروری است سرمایة فکری برحسب خودش اندازه‌گیری شود (Bukh et al., 2001). جدول 3، الگو‌های اندازه‌گیری پیشگامان سرمایه فکری سازمان‌ها را نشان می‌دهد.

     درحالی‌که الگو‌های جدول 3، برای اندازه‌گیری سرمایه فکری در سازمان‌های انتفاعی مناسب‌اند، مؤلفة مالی این مدل‌ها، کاربرد آنها را در مؤسسات غیرانتفاعی با تردید روبه‌رو کرده است (Jones et al., 2009). به‌این‌علت، ضروری است در کنار الگو‌های عمومی، از الگو‌های تخصصی اندازه‌گیری سرمایه فکری برحسب سازمان‌های غیرانتفاعی و علمی استفاده شود.

     برخی می‌پندارند که برای اندازه‌گیری سرمایة فکری در سازمان‌های غیرانتفاعی و علمی، شناسایی وظایف آنها ضروری است. وظیفه اصلی سازمان‌های علمی در بخش عمومی و خصوصی، دانش‌آفرینی است. باوجوداین، دو تفاوت مهم بین بیشتر مراکز پژوهشی و توسعه، با مؤسسات آموزش عالی وجود دارد: اول، مراکز پژوهشی و توسعه با دقت بر رشته‌های خاصی تمرکز دارند، درحالی‌که دانشگاه‌ها محدوده بزرگ‌تری از طیف دانش را پوشش می‌دهند؛ دوم، دانشگاه‌ها دو کالای اصلی اقتصادی دارند: دانش‌آفرینی در شکل پژوهش و آموزش در شکل تدریس، واحدهای دانشگاهی برای دریافت بودجه براساس برون‌دادهای خود، از پژوهش و آموزش با هم رقابت می‌کنند؛ بنابراین، سرمایة فکری در دانشگاه‌ها برمبنای پژوهش و آموزش اندازه‌گیری می‌شود که ضروری است برای اعمال قدرت و مهار اثربخشی آنها، طبقه‌بندی شوند. برای این منظور، از طبقه‌بندی رشته‌های علمی استفاده می‌شود.

            طبقه‌بندی‌های پرشماری برای رشته‌های علمی وجود دارد، ازجمله، طبقه‌بندی بیکلند (1973) که برمبنای فعالیت‌های دانش دانشگاه‌هاست. او موضوعات علمی را به سه دسته طبقه‌بندی کرد: میزانی که براساس پارادایم‌های موجودند، میزانی که کاربردی‌اند و میزانی که به نظام‌های زنده مرتبط‌اند. بچر (1989) واحدهای دانشگاهی را برحسب جوانب فرهنگی و الگوهای قابل شناسایی در اجتماعات دانش، طبقه‌بندی کرد. برمبنای محتوای دانش و اشتراکات اجتماعی و فرهنگی، رشته‌ها را به سخت در برابر نرم و محض در برابر کاربردی طبقه‌بندی کرد که مشابه طبقه‌بندی بیکلند است؛ همچنین، او رشته‌ها را برحسب انباشت یا نسبت مسائل به افراد طبقه‌بندی کرد: رشته‌های شهری (مانند فیزیک)، که با مسائل کم و پژوهشگران زیاد، متراکم‌اند و رشته‌های روستایی (مانند فلسفه) که با مسائل زیاد و تعداد کم پژوهشگر، کمتر متراکم هستند. بچر می‌گوید: این طبقه‌بندی‌ها مطلق نیستند، بلکه برپیوستاری قرار دارند. طبقه‌بندی مؤسسه NCES (2000م) شامل هشت رشته علمی است: علوم انسانی، اجتماعی، فیزیک، زنده، سلامتی و حرفه‌ای، مهندسی و رایانه، حرفه‌ای و کاربردی و انتزاعی، که برای اندازه‌گیری سرمایة فکری، نوآوری و انسانی در دانشگاه‌ها به‌کار می‌رود. براساس این طبقه‌بندی‌ها، جونز و همکاران (2009) می‌گویند: سرمایه فکری دانشگاه‌ها صرفاً به سرمایه انسانی (مدرک تحصیلی، تخصص و مهارت آموزی کارکنان و استادان) و نوآوری (تعداد انتشارات اعضا، همکاری‌ها، ارائه‌ها: سخنران اصلی یا دعوت‌شده، میزان گرنت‌ها، عملکرد، واحدهای میان‌رشته‌ای) محدود می‌شود که اندازه‌گیری این سرمایه، بسیار مشابه الگو‌های عمومی اندازه‌گیری است. اما، فضلجیک (2005) می‌گوید: اندازه‌گیری سرمایة فکری دانشگاه‌ها، شامل اندازه‌گیری سرمایه انسانی یا شایستگی‌های فردی پژوهشگران و سرمایه ساختاری در شکل منابع، فعالیت‌ها و نتایج است (جدول 4).

فیولمر و پلیوهارت (2014) نیز، برای اندازه‌گیری سرمایه فکری دانشگاه‌ها، الگوی تأثیر متقابل سرمایه‌ها را طرح می‌کنند و می‌گویند: سرمایة فکری دانشگاه‌ها، مجموعه دانش کارکنان 

(استادان، پژوهشگران، مدیران و کارکنان اداری) است که ازطریق آموزش‌های رسمی یا غیررسمی کسب کرده‌اند و فرایندهای نوشونده‌ای که فعالیت‌های آنها را دربر دارد. در این رویکرد، انواع سرمایة انسانی، ساختاری (سازمانی و فنّاوری) و روابطی، زندگی و وظایف دانشگاهی را متأثر می‌کند (جدول 5). دراین‌باره، ناهاپیت و گاشل (1998) می‌پندارند، سرمایه فکری در فرایندهای فعال درون و بین سازمان‌ها ترکیب، مبادله و ساخته می‌شوند؛ بنابراین سرمایه‌های فکری در مؤسسات آموزش عالی، ایستا نیستند، بلکه، پویا هستند و همة اعضا و فرایندها در آن درگیرند و احتمالاً بر هم تأثیر می‌گذارند، که بر مشروعیت رشد سرمایه‌ها و تأثیر متقابل آنها در مؤسسات آموزش عالی، اهمیت فزاینده‌ای دارد.

     به‌رغم ادبیات گسترده و رو به رشد مدیریت و مشاروه سرمایة فکری، هنوز روش‌های اندازه‌گیری کمّی و مالی برای تحلیل سرمایه فکری یا رویکردهایی که سرمایه فکری را دارایی واحدی بدانند، در عمل وجود ندارد. بنابراین، رویکردهای روش‌شناسی، جنبه‌های مجزای سرمایه فکری را اندازه‌گیری می‌کنند (Leitner, 2005). باوجوداین، مراحل اندازه‌گیری سرمایه فکری آموزش عالی عبارت‌اند از:

- معرفی روش‌شناسی اندازه‌گیری سرمایة فکری آموزش عالی؛

- درگیر کردن اجتماع علمی در فرایند اندازه‌گیری سرمایه فکری؛

- اجرای به‌موقع، چاپ و گزارش نتایج اندازه‌گیری سرمایة فکری (Helm-Stevens et al., 2011). درحال‌حاضر، گزارش‌دهی سرمایة فکری که نتیجه منطقی فرایند مدیریت و اندازه‌گیری سرمایة فکری است، توجه مؤسسات آموزش عالی را به خود جلب کرده است.

 

گزارش‌دهی سرمایة فکری آموزش عالی

در سال‌های گذشته، مدیریت و گزارش‌دهی سرمایه فکری، نه تنها توجه شرکت‌های خصوصی بلکه، برخی مؤسسات دولتی و سازمان‌های پژوهشی را به خود جلب کرده است (Leitner, 2005). براساس مطالعات، کمک سرمایه فکری به رشد اقتصادی به اندازه سهم سرمایه مشهود است؛ بنابراین، اصلاح و بهبود اندازه‌گیری سرمایه فکری نه تنها خوب، بلکه ضروری است. به‌این‌علت، الگو‌هایی که برای رازگشایی سرمایه فکری به‌کار می‌روند، برای دسترسی به تأثیر نهفته آن است (Rowley, 2000). شواهد تجربی نیز، بر اهمیت فزایندة گزارش‌دهی سرمایه فکری در مؤسسات آموزش عالی تأکید دارند (Fulmer and Ployhort, 2014)؛ زیرا، دانش درون‌داد و برون‌داد اصلی این مؤسسات است. دانشگاه‌ها به علل گوناگون، سرمایه فکری خود را اندازه‌گیری و گزارش‌دهی می‌کنند:

- رقابت برای دریافت وجوه، مؤسسات آموزش عالی به‌طور سُنتی با بودجه‌های دولتی، تأمین اعتبار می‌شوند و بیشتر برای بهبود به‌شدت کنترل می‌شوند. ازطرفی، دانشگاه‌ها با رُقبای رو به رشدی روبه‌رو هستند که برای دریافت وجه با آنها رقابت می‌کنند و ازطرف‌دیگر، سازمان‌های تأمین‌کننده فشار می‌آورند تا مؤسسات آموزش عالی، نشانگر‌هایی بسازند که بین وجوه دریافتی و عملکرد خود، پیوند ایجاد کنند؛ همچنین، دولت‌های ملی، مؤسسات خصوصی و سایر شرکایی که وجوهی برای فرایندهای آموزش تخصیص داده‌اند، برگشت‌های درخور پذیرشی از سرمایه‌گذاری خود انتظار دارند و تأمین مالی با بودجه‌های جهانی برمبنای قراردادها و تعهدات نیز، دلیلی است که دانشگاه اطلاعات سرمایه فکری خود را انتشار دهند.

- تقاضا برای پاسخ‌گویی، شفافیت و نرمش‌پذیری، علت دیگر اهمیت و ضرورت ایجاد الگویی برای انتشار سرمایه فکری دانشگاه‌هاست. شهروندان متقاضی دسترسی به اطلاعات فراگیر دربارة کاربرد وجوه عمومی‌اند به‌ویژه، به‌علت فرایند تمرکززدایی مالی مستمر که مؤسسات آموزش عالی به‌تازگی درگیر آن هستند؛ همچنین، گزارش‌دهی سرمایه فکری، برای قیاس‌پذیری دانشگاه‌ها در جست‌وجوی نشانگر‌هایی است که قابلیت اجرایی داشته باشند. بنابراین، فشار برای رتبه‌بندی دانشگاه‌ها به‌علت اندازه‌گیری آنهاست، نه صرف رتبه‌بندی.

- خلق زبان مشترک، گزارش‌دهی سرمایة فکری ابزار ارتباطی مدیران است. دانشگاهیانی که موقعیت‌های مدیریتی دارند، به ابزارهای گزارش‌دهی جدیدی نیاز دارند که بتوانند ارزشمندترین منابع (نامشهودها) خود را طرح یا ثبت کنند؛ بنابراین، هدف غایی از اندازه‌گیری و گزارش‌دهی سرمایه فکری در دانشگاه، خلق ابزار مدیریتی برای ادارة فعالیت‌های پژوهشی است که عمدتاً نامشهودند؛ همچنین، ایجاد زبان مشترک ناشی از اندازه‌گیری سرمایه فکری، به خلق قلمرو پژوهش تقاضامحور منجر می‌شود تا پژوهشگران فلسفه «برج عاج» را رها کنند و به نیازهای بخش عمومی و صنعتی نزدیک‌تر شوند و خود را با محیط انطباق دهند.

- حق انتخاب دانشجویان، علت دیگری برای اندازه‌گیری و گزارش‌دهی سرمایه فکری دانشگاه‌هاست. ظهور کیفیت، موضوع مهمی در گفتمان دانشگاه است و اندازه‌گیری سرمایة فکری، کیفیت فرایند آموزش و برون‌دادها را به دانشجویان نشان می‌دهد. گاه نیاز است دانشگاه‌ها برای شرکای خود اطلاعات هدفمند، واقعی و عینی منظمی فراهم کنند که به نیازهای اطلاعاتی کاربران دربارة کیفیت مؤسسات، مسئولیت اجتماعی، ظرفیت‌ها، شایستگی‌ها و مهارت‌های کارکنان و دانشجویان که اطلاعاتی مرتبط با دارایی‌های نامشهودند، پاسخ دهند (López-Ruiz, 2014; Barnemann and Wedenhofer, 2014; Fulmer and Ployhart, 2014; Córcoles and Vanderdonckt, 2013; Helm-Stevens et al., 2011; Sanchez et al., 2006; Kok, 2007; Fazlagic, 2005; Zhou and GFink, 2003; Leitner, 2002; Rowley, 2000). لازم به توضیح است اندازه‌گیری و گزارش‌دهی سرمایه فکری در طی دو دهة گذشته تحول یافته است.

 

     جنبش گزارش‌دهی سرمایة فکری از دهه 1980 در صنعت، با گسترش الگوی سویبی برای گزارش‌های جدید سالانه شرکت‌ها شروع شد. این شرکت‌ها، کارکنانی با تحصیلات عالی داشتند که به‌تنهایی مسائل پیچیده را حل می‌کردند و راه‌حل‌های غیرمعمول را به‌کار می‌بردند (Bukh et al., 2001). از آن زمان، می‌توان گزارش‌دهی سرمایة فکری دانشگاه‌ها را به سه مرحله تقسیم کرد:

- نخستین مرحله، از آخر دهه 1980 آغاز شد که به توسعه چهارچوب سرمایه فکری کمک کرد. این مرحله، بر آگاهی از اهمیت سرمایة فکری در خلق و اداره مزیت رقابتی پایدار، تأکید داشت. این شناخت، بنیان توسعة سرمایه فکری را فراهم کرد و دستورالعمل‌ها و استانداردهایی برای ساخت سرمایه فکری ارائه کرد. پتی و گاثری می‌گویند: هدف این مرحله، تبدیل دارایی‌های نامرئی به دارایی‌های مرئی، با خلق گفتمانی بود که همه در آن درگیر شوند. این مرحله، با کاربرد نظریه‌های بزرگ مشخص می‌شود که ضمن شناخت مفهوم سرمایه فکری، اصولی برای هدایت مدیران فراهم کرد. دامای می‌گوید: مفاهیم سرمایة فکری به‌مثابة نظریه‌های بزرگ پذیرفته شد و به‌کار رفت، اما پژوهشگران دریافتند کاربرد نظریه‌های بزرگ گمراه‌کننده‌اند؛ زیرا، به‌طور تجربی اثبات نمی‌شوند؛ برای مثال، مفهوم نسبت دفتری به بازاری به‌منزلة نظریه بزرگ سرمایه فکری زیر سؤال رفت.

- دومین مرحله، با تمرکز بر اصلاح، بهبود و توسعة اندازه‌گیری و گزارش‌دهی سرمایة فکری شروع شد و مهم‌تر اینکه، چگونه انواع سرمایه فکری طبقه‌بندی شوند. در طی این مرحله، طبقه‌بندی‌های گوناگونی طرح شدند که گزارش‌دهی سرمایة فکری را تعریف و روش‌های مختلفی برای ارزیابی آن عرضه کردند. تا اواسط 2000 بیش از 50 روش خلق شد البته، رشد آنها، همچنان ادامه دارد. در این مرحله، مطالعات سرمایه فکری دانشگاه‌ها، تأثیر سرمایه فکری بر عملکرد مالی و ارزش‌آفرینی را بررسی کردند. در سطح نظری، طرفداران استدلال کردند که سرمایه فکری محرک ارزشمندی است که به سوددهی بیشتر می‌انجامد و اینکه دانش سازمانی در معمای مزیت رقابتی قرار دارد. سرمایة فکری، منبع ارزشمندی برای مزیت رقابتی است و به عملکرد مالی شرکت کمک می‌کند، شرکت‌ها با سرمایة فکری بالا، رقابتی‌ترند؛ بنابراین، موفق ترند. باوجوداین، بونتیس می‌گوید: شواهد تجربی بدون نتیجه است و به‌نظر نمی‌رسد به توافق علمی قوی منجر شوند، درحالی‌که، پژوهش‌هایی رابطه مثبت بین سرمایه فکری و عملکرد مالی را نشان می‌دهند؛ پژوهش‌های دیگری که همان روش را به‌کار گرفتند، شکست خورند و دریافتند که سرمایه فکری، اثر مهمی بر سوددهی ندارد. در این مرحله همچنین، به نظریه پویای سرمایه فکری، نظیر نقش سرمایه فکری در زنجیرة ارزش و شبکه‌های ارزش‌آفرین توجه شد؛ در نتیجه، پویایی سرمایه فکری در ارزش‌آفرینی با کاربرد «نقشه‌های ارزش‌آفرین» و نقش‌های راهبردی بررسی شد. نظریه پویای سرمایه فکری، نقش‌ها و تأثیرات اجزای مختلف سرمایه فکری را بسیار پیچیده می‌داند که پیش‌بینی آنها سخت است.

- سومین مرحله، با پژوهش‌های انتقادی درباره سرمایة فکری در عمل و دلالت‌های مدیریتی آن آغاز شد. یافته‌های این پژوهش‌ها، در ویژه‌نامه‌ای در سال 2004 با عنوان «سرمایه فکری در تقاطع نظریه و پژوهش» و 2009 «چشم‌انداز انتقادی در سرمایه فکری» چاپ شدند. این مرحله گزارش‌دهی سرمایه فکری، بر استنباط‌های عمیق مدیریتی در انواع سازمان‌ها (انتفاعی، غیرانتفاعی و عمومی) و بر پژوهش‌های پایین به بالا، در برابر بالا به پایین تأکید دارد. در این مرحله، این باور شکل

گرفت که ارزش‌ها به‌هم پیوسته‌اند و تنها پولی نیستند؛ همچنین، اهمیت محصولات و خدمات برای مشتریان و سایر شرکا بررسی شود و در نهایت، روش‌های ارزیابی سرمایة فکری، فقط ابزارهایی هستند که مدیران به دلالت‌های واقعی مدیریت سرمایه فکری برای ارزش‌آفرینی بیشتر اهمیت دهند.

     به‌رغم اینکه، در طی مرحله اول و دوم گزارش‌دهی سرمایه فکری، واژگان فنی توسعه یافت، رویکردهای مختلف سرمایه فکری و ارزیابی تأثیر آن بر نتایج مالی بررسی و به وضوح بیان شد، در اقتصاد جهانی کنونی، دارایی‌های نامشهود، محرک ارزش‌آفرینی‌اند؛ مرحله سوم گزارش‌دهی سرمایه فکری، تحولی است؛ زیرا بر توسعة اقدامات، عمل و اجرای واقعی سرمایه فکری درون سازمان‌ها تأکید دارد. بنابراین، بررسی اینکه «سرمایة فکری چگونه کار می‌کند» به‌جای ساختن «کارت متوازن جدید یا اصلاح‌شده» دیدگاه بهتری برای سرمایة فکری واقعی در عمل است (Dumay and Garanina, 2013). در این مرحله توصیه شد گزارش‌دهی سرمایه فکری در تلة ارزیابی (جدول 6) نیفتد (Leitner, 2002). به‌رغم این تغییرات، گزارش‌دهی سرمایة فکری با چالش‌هایی مواجه است.

چالش های گزارش دهی سرمایه فکری آموزش عالی

دراقتصاد جهانی کنونی ، با تقاضای روز افزون برای کارکنان پژوهشی باکیفیت، سرمایة انسانی دانشگاه‌ها بسیار بی‌ثبات و گریزپا هستند و به‌رغم فشار فزاینده بر دانشگاه‌ها تا اطلاعات مربوط به سرمایه فکری خود را گزارش دهند، بسیاری از دانشگاهیان این فعالیت را ضروری نمی‌دانند. دانشگاه‌ها برای گزارش‌دهی سرمایه فکری خود با چالش‌هایی روبه‌رو هستند، ازجمله:

- دشواری طراحی الگوی سرمایه فکری و انتخاب نشانگر برای تقاضای ویژة هر دانشگاه؛

- تدوین هدف‌ها و راهبردهای دانشگاه‌ها براساس ابعاد سرمایة فکری؛

- انبوه گزارش‌های سرمایة فکری در دانشگاه‌ها؛

- نبود الگوی استانداردی برای مقایسه دانشگاه‌ها، زیرا تفسیرها به بافت ملی و فرهنگی مرتبط‌اند؛

- نبود برنامه‌های مهارت‌آموزی گزارش‌دهی سرمایه فکری برای مدیران؛

- مسائل مربوط به کمّی کردن دارایی‌های نامشهود؛

- خطر فراوان مهاجرت مغزها (Leitner, 2002).

مؤسسات آموزش عالی: دروازه‌های شهر دانش

در برخی سناریوهای جهانی، دانش کلید کامیابی اقتصادی شناسایی شده است و نظریه‌های جدید رشد اقتصادی، سرمایه انسانی و دانش را، عامل اصلی توسعه درون‌زا و پایدار می‌دانند. بانک جهانی (2006) با اندازه‌گیری فراگیر دارایی‌های 120 کشور نشان داد، بیشتر کشورهای ثروتمند، دارای سرمایه فکری و نامشهودند. این کشورها، به‌علت انباشت دانش و سرمایه‌گذاری در سرمایة فکری، از برگشت‌های بالاتری برخوردارند و ایجاد شهرهای دانش، با هدف رشد درون‌زا، در صدر توجه مدیران آنها قرار دارد.

     شهرهای دانش، توانمندترین تولیدکننده رشد اقتصادی پایدارند. در این شهرها، همکنشی بین افراد بسیار بیشتر است و محیط طبیعی برای جست‌وجوی دانش دارند. شهرهای دانش، با رویکرد سرمایه فکری برپا می‌شوند که توانایی برای تغییر دانش و منابع نامشهود را دارند که به رفاه بلندمدت و پایدار آنها منجر می‌شود. موضوع مهم در شهرهای دانش، نقش دانش در ثروت‌آفرینی و ارزش‌آفرینی است. در این شهرها، علاوه‌بر سلامت اجتماعی و پایداری، عوامل نامشهودی نظیر توسعة انسان، ساختار اقتصاد، تجارت و نوآوری را به همراه دارد. اقتصاد شهرهای دانش، تولیدکننده محصولات ارزش افزوده با کاربرد پژوهش، فنّاوری و قدرت مغز انسان است. در این شهرها، سرمایه انسانی با پژوهش، شناسایی و تعیین مسیر رشد درون‌زا و خودپایدار را در اقتصاد محلی، ملی و منطقه‌ای عرضه می‌کند. هدف شهرهای دانش، کیفیت زندگی بهتر و پایدار با فراهم کردن خدمات ضروری، تنوع زندگی و فرهنگی، افزایش مهارت‌ها و دانش شهروندان است (López-Ruiz et al., 2014). در این شهرها، توسعة سرمایه انسانی به توسعه سرمایه اجتماعی و سرمایه فرهنگی می‌انجامد که به‌نوبة خود، به توسعة اقتصادی کمک می‌کند. باتوجه‌به اینکه، دانشگاه‌ها نقش اصلی در تأمین آموزش عالی به شهروندان را دارند و دانشگران را تربیت می‌کنند، خلق و اشاعه دانش برعهده آنهاست، با فراهم کردن زمینه برای پرورش سرمایه فکری، دروازه‌های ورود به شهرهای دانش‌اند و بازیگران اصلی در اقتصاد جدید به‌شمار می‌روند.

 

کتاب‏شناسی

خاوندکار، جلیل؛ خاوندکار، احسان و متقی، افشین. (1388). سرمایه فکری :مدیریت توسعه، مدل‌های سنجش. تهران. مرکز آموزش و تحقیقات صنعتی ایران.

عدلی، فریبا. (1385). بررسی زمینه‌های فرایند دانش‌آفرینی در نظام آموزش عالی به‌منظور ارائه مدل مناسب (پایان‌نامه منتشرنشده دکتری). دانشگاه آزاد اسلامی، واحد علوم و تحقیقات، تهران.

عدلی، فریبا و محمدی، ژیلا. (1392). «مقایسه دارایی‌های نامشهود نظام آموزش ‌عالی با نظام صنعتی براساس تئوری منبع محور». آموزش ‌عالی ایران، 5(3)، 85-115.

 

Barney, J. (1991). “Firm Resources and Sustained Competitive Advantage”. Journal of Management, 17(1), 99-120.

Bontis, N. (1998). “Intellectual Capital: an Exploratory Study that Develops Measures and Models”. Management Decision, 36(2), 63-76.

Bontis, N., Keow, W. C. and Richardson, S. (2000). “Intellectual Capital and Business Performance in Malaysian Industries”. Journal of Intellectual Capital, 1(1), 85-100.

Bornemann, M. and Wiedenhofer, R. (2014). “Intellectual Capital in Education: a Value Chain Perspective”. Journal of Intellectual Capital, 15(3), 451-470.

Bukh P. N., Larsen H. T. and Mouritsen J. (2001). “Constructing Intellectual Capital Statements”. Scandinavian Journal Management, 17(1), 87-108.

Córcoles, Y. R. and Vanderdonckt, J. (2013). “Empirical Evidence for the Increasing Importance of Intellectual Capital Reporting in Higher Education Institutions”. International Journal of Humanities and Social Science, 3(8), 39–51.

de Pablos, P. O. (2003).“Intellectual Capital Reporting in Spain: A Comparative View”. Journal of Intellectual Capital, 4(1), 61–81.

Díaz-Fernández, M. C., González-Rodríguez, M. R. and Simonetti, B. (2015). “Top Management Team’s Intellectual Capital and Firm Performance”. European Management Journal, 33(5), 322-331

Dumay, J. and Garanina, T. (2013). “Intellectual Capital Research: A Critical Examination of the Third Stage”. Journal of Intellectual Capital, 14(1), 10-25.

Fazlagic, A. (2005). “Measuring the Intellectual Capital of a University”. Conference on Trends in the Management of Human Resources in Higher Education (pp.1-9 ). Poland: The Poznan University of Economics.

Fulmer, I. S. and Ployhart, R. E. (2014). “Our Most Important Asset’: A Multidisciplinary/Multilevel Review of Human Capital Valuation for Research and Practice”. Journal of Management, 40(1), 161-192.

Grant, R. M. (1996). “Toward a Knowledge-Based Theory of the Firm”. Strategic Management Journal, 17(7), 109-122.

Guerrero-Baena, M., Gómez-Limón, J.and Fruet, J. (2015). “A Multicriteria Method for Environmental Management System Selection: An Intellectual Capital Approach”. Journal of Cleaner Production, 105, 428-437.

Helm-Stevens, R., Brown, K. C. and Russell, J. K. (2011). “Introducing the Intellectual Capital Interplay Model: Advancing Knowledge Frameworks in the Not-for-Profit Environment of Higher Education”. International Education Studies, 4 (2), 126–140.

Jones, N., Meadow, M. and Sicilia, M. A. (2009). “Measuring Intellectual Capital in Higher Education”. Journal of Information and Knowledge Management, 8(02), 113-136.

Kianto, A., Ritala, P., Spender, J. C. and Vanhala, M. (2014). “The Interaction of Intellectual Capital Assets and Knowledge Management Practices in Organizational Value Creation”. Journal of Intellectual Capital, 15(3), 362-375.

King, A. W. and Ranft, A. L. (2001). “Capturing Knowledge and Knowing Through Improvisation: What Managers Can Learn from the Thoracic Surgery Board Certification Process”. Pergamon. Journal of Management, 27, 255-277.

Kogut, B. and Zander, U. (1996). “What Firms Do? Coordination, Identity, and Learning”. Organization Science, 7(5), 502-518.

 

Kok, A. (2007). “Intellectual Capital Management as Part of Knowledge Management Initiatives at Institutions of Higher Learning”. The Electronic Journal of Knowledge Management, 5(2), 181-192.

 

Leitner, K. H. (2002). Intellectual Capital Reporting for Universities: Conceptual Background and Application for Austrian Universities. Retrieved From: https://www. researchgate.net/profile/Karl-Heinz_Leitner/publication/ 250198990_Intellectual_capital_reporting_for_universities_Conceptual_background_and_application_for_Austrian_
universities/links/54f45a710cf2f9e34f098894.pdf?orig
in=
publication_detail

Leitner, K. H. (2005). “Managing and Reporting Intangible Assets in Research Technology Organisations”. R and D Management, 35(2), 125-136.

López-Ruiz, V. R., Alfaro, J. L. and Nevado, D. (2014). “Knowledge-City Index Construction: an Intellectual Capital Perspective”. Expert Systems with Applications, 41(12),5560-5572.

Lu, W. M. (2012). “Intellectual Capital and University Performance in Taiwan”. Economic Modelling, 29(4), 1081-1089.

Manzari, M., Kazemi, M., Nazemi, S. and Pooya, A. (2012). “Intellectual Capital: Concepts, Components and Indicators: A Literature Review”. Management Science Letters, 2(7), 2255-2270.

Marr, B. (2008). Impacting Future Value: How to Manage your Intellectual Capital. Canada: the Society of Management Accountants of Canada.

Marr, B., Gupta, O., Pike, S. and Roos, G. (2003). “Intellectual Capital and Knowledge Management Effectiveness”. Management Decision, 41(8), 771-781,

Nahapie, J. and Ghoshal, S. (1998). “Social Capital, Intellectual Capital, and the Organizational Advantage”. The Academy of Management Review, 23(2), 242-266.

OECD. (2015). OECD Digital Economy Outlook 2015. Paris: Author.

Penrose, E. T. (1959). The Theory of the Growth of the Firm. NewYork: Wiley.

Reinmoeller, P. (2004). “The Knowledge-Based View of the Firm and Upper Echelon Theory: Exploring the Agency of TMT” International Journal of Learning and Intellectual Capital, 1(1), 91-104.

Roos, J., Roos, G., Dragonetti, N. C. and Edvinsson, L. (1997). Intellectual Capital Navigating in the New Business Landscape. Basingtoke: Macmillan.

 

Rowley, J. (2000). “Is Higher Education Ready for Knowledge Management?” The International Journal of Educational Management, 14(7), 325-333.

Sánchez P., Castrillo R., Elena S. (2006). The Intellectual Capital Report For Universities. Retrieved from: http://www.uam.es/personal_pdi/economicas/palomas/THE%20INTELLECTUAL%20CAPITAL%20REPORT%20FOR%20UNIVERSITIES.pdf.

Schiavone, F. and Romano, M. (2014). “Intellectual Capital, Science Parks and Incubators: An Introduction to the Special Issue”. Journal of Intellectual Capital, 15(4).

Senge, P. M. (1990). The Fifth Discipline: The Art and Practice of the Learning Organization. London: Century Business.

Starovic, D. and Marr, B. (2003). Understanding Corporate Value: Managing and Reporting Intellectual Capital. London: The Chartered Institute of Management Accountants (CIMA) and Cranfield University.

Stewart, T. (1997). Intellectual Capital: The New Wealth of Organizations. New York: Doubleday Dell Publishing Group.

Swart, J. (2011). That's Why It Matters: How Knowing Creates Value. Management Learning, 42(3), 319–332.

 

Tsui, E., Wang, W. M., Cai, L. L. and Cheung C. F., and Lee, W. B. (2014). “Knowledge-Based Extraction of Intellectual Capital-Related Information from Unstructured Data”. Expert Systems with Applications Journal, 41(4), 1315-1325.

Wernerfelt, B. (1984). “A Resource-Based View of the Firm”. Strategic Management Journal, 5(2), 171-180.

 

Zambon, S. (2015). “Ten Years After: The Past, the Present and The Future of Scholarly Investigation on Intangibles and Intellectual Capital”. Journal of Intellectual Capital, 17(1).

Zhou, A, Z. and Fink, D. (2003). “The Intellectual Capital web: A Systematic Linking of Intellectual Capital and Knowledge Management”. Journal of Intellectual Capital, 4(1), 34-48,