کتابی دربردارندة خاطرات شفاهی خُردسالترین اسیر جنگی ایران. کتاب اسیر کوچک حاصل بیست ساعت گفتوگوی حسین نیری با غلامرضا رضازاده، کوچکترین اسیر ایرانی، است. شاخصة این اثر، روایتِ جنگ و اسارت از دریچة نگاه یک کودک و شرح زندگی خانوادهها در دوران اسارت است. در آغازین روزهای جنگ تحمیلی عراق علیه ایران، غلامرضا همراه با خانوادهاش در خرمشهر، به اسارت نیروهای عراقیها درمیآیند. آنها بیش از 400 روز را در اردوگاههای عراق میگذرانند و زندگی در این شرایط را تجربه میکنند. غلامرضا رضازاده در این کتاب، خاطرات خود را از بدو تولد در خرمشهر، شغل پدر و خانهداری مادر، پیروزی انقلاب اسلامی، شروع جنگ، نحوة اسارت، دوران اسارت، آزادی از اسارت، و بازگشت به جبههها روایت میکند. با شروع جنگ، غلامرضا همراه برادر و خواهرزادهاش، هر روز به مسجد جامع میروند تا از اوضاع خبری بگیرند و در صورت امکان کمکی کنند. عراقیها به پشت دروازة خرمشهر رسیدهاند و بچههای رزمنده به غلامرضا و برادرش هشدار میدهند که هرچه زودتر از شهر خارج شوند، اما پدر غلامرضا حاضر به ترک شهر نمیشود. روز پنجم آبان، عراقیها به خانه آنها یورش میآورند و اسارت غلامرضا از همینجا آغاز میشود. عراقیها خانوادة غلامرضا را سوار نفربری میکنند و به پادگان دژ میبرند. یک هفته بعد، آنها به مدرسهای کوچک بعد از پل نو منتقل میشوند. مدتی بعد، آنها را به مدرسه دوطبقة دیگری در شهر عشار، حوالی بصره، انتقال میدهند. پدر غلامرضا برای اقامۀ نماز به مسجدی در همان نزدیکی میرود. روزی، او در اذان اشهد ان علیاً ولیالله میگوید و همین باعث شناسایی آنها بهعنوان شیعه میشود. عراقیها بعد از ضربوشتم، آنها را از بقیه جدا میکنند و به اردوگاه تنومه میبرند؛ اردوگاه بعدی زبیر است. در این دو اردوگاه، عراقیها در تلاشاند تا اسرای عرب و غیرعرب را از هم جدا کنند: «یک روز حدود ساعت ده صبح، افسر عراقی به آسایشگاه آمد و گفت: ما تصمیم گرفتهایم به مردم عربی که در بین شما هستند، امکانات زندگی در عراق بدهیم. این در صورتی است که خودشان تمایل داشته باشند. چیزی هم از شما در قبال این کار نمیخواهیم. ما نمیخواهیم اعراب در اردوگاهها زندگی کنند. عراق سرزمین تمام مردم عرب دنیا است.» (نیری، 1387: 52) آنها را سپس، شبانه، با قطار به بغداد میبرند؛ منطقهای نظامی که چندین سوله دارد. غلامرضا به محض ورود به سوله با صحنة عجیبی روبهرو میشود: دختر جوان شانزده سالهای، رنجور و مضطرب با وضع جسمانی و ظاهری ناراحتکننده، گوشة سوله نشسته است. با دیدن او همه ناراحت میشوند. او کسی نیست جز خدیجه میرشکار، همسر حبیب شریفی فرماندة شهید سپاه. در همین اردوگاه است که غلامرضا صحنة عجیب دیگری هم میبیند: «کلی در زدم تا سرباز عراقی پشت در آمد و نهیب زد: چه کار داری؟ گفتم: میخواهم به دستشویی بروم... در بین راه سرباز عراقی گفت: میخواهی تو را یک جایی ببرم و چیز عجیبی نشانت بدهم؟ گفتم: چه چیز عجیبی؟... بیست متر آن طرفتر از سولة ما، اتاقی بود که درِ آن با قفل و زنجیر بسته شده بود. به آنجا رفتیم و سرباز در زد. شخصی پشت پنجره آمد. خیلی ضعیف و رنجور بود. با دیدن من، فکر کرد پسر یکی از نگهبانان عراقی هستم. چیزی نگفت. سلام کردم. لهجهام برایش تعجبآور بود. گفت: سلام پسرم، شما کی هستی؟ گفتم: من هم با خانوادهام اسیر شدهام... زد زیر گریه. نمیدانم چرا؛ ولی من هم ناراحت شدم. خیلی ضعیف شده و لباسهایش تکه و پاره بود. چند دقیقهای پیش او بودم. بدنش زخمی و سوراخسوراخ بود... وضع سلول [او] طوری بود که در شبانهروز هیچ نوری به داخل آن نمیتابید. سلول، اتاقی به طول دو تا سه متر و عرض یکونیم بود. تندگویان در همین اتاق به دستشویی میرفت. به او گفتم: این سرباز میگوید شما وزیر نفت ایران هستی؛ راست میگوید؟ جواب داد: آره! من وزیر نفت بودم؛ ولی الان یک اسیرم. عراقیها حاضر نیستند اسم و مشخصات مرا به صلیب سرخ بدهند... .» (همان: 60-62) ایستگاه بعدی اسارت، اردوگاه موصل است. آنها ماهها در موصل ماندگار میشوند. غلامرضا دوستی پیدا میکند به نام قنبرعلی بهارستانی (←بهارستانی، قنبرعلی). با اینکه دو سه سالی از او بزرگتر است، با هم رفاقت دیرینهای پیدا میکنند. خردسال بودن غلامرضا و آزادی عملش در اردوگاه، باعث شده بود کار خبررسانی را برعهده داشته باشد. شبها، اخبار ازطریق دو دستگاه رادیوی جیبی شنیده میشد و صبح در اختیار غلامرضا قرار میگرفت و او هم بین دیگران پخش میکرد. از دیگر اتفاقات جالبی که برای غلامرضا رخ میدهد، دیدار با معاون نخستوزیر عراق، طه یاسین رمضان، است: «رمضان گفت:... صلیب سرخ به من گزارش داده که تو تنها کودک اسیر ایرانی در تمام اردوگاهها هستی و به من گفته امکانات لازم را در اختیار تو بگذاریم. من کاری به صلیب سرخ ندارم، اما دوست دارم یک اسباببازی برایت بفرستم و حتماً این کار را میکنم. گفتم: دست شما درد نکند، اما به اینها هم بگویید ما را اذیت نکنند.» (همان: 94) پس از ماهها به آنها وعدة آزادی میدهند، اما سر از اردوگاه رمادی درمیآورند. سرانجام، غلامرضا و خانوادهاش پس از ماهها اسارت به آغوش سرزمینمان بازمیگردند. آنها را به فرودگاه بغداد میبرند؛ در حضور عدهای از مسئولان عراقی، سوار هواپیما میشوند. ابتدا به قبرس میروند و آنجا سوار هواپیمای دیگری میشوند: «خلبان بعد از ساعتی اعلام کرد که وارد آسمان ایران شدهایم. همه گریه میکردند. مسافران غریبه هم با ما احساس همدردی میکردند... هیچکس سر از پا نمیشناخت...پس از مدتی انتظار، در هواپیما باز شد. با احتیاط به لب پلهها آمدیم. پلهها را یکییکی طی کردیم تا پایمان با آسفالت کف فرودگاه آشنا شد. هر چهل نفر، زمین فرودگاه را بوسیدیم.» (همان: 118-119) غلامرضا به مدرسه برمیگردد، اما طاقت نمیآورد و به هر ترتیبی به جبهه میرود و بارها زخمی میشود. اسیر کوچک در 1382 در انتشارات سوره مهر به چاپ رسیده است. این کتاب در نهمین دورۀ کتاب سال دفاع مقدس، حائز رتبة دوم در بخش خاطرهنویسی شده است. کتابشناسی نیری، حسین (1387). اسیر کوچک، خاطرات شفاهی غلامرضا رضازاده. چ 2، تهران: سوره مهر.