در اساطیر یونان، دختر متولدشده از زناشویی ناآگاهانه میان اودیپوس و مادرش یوکاسته. به محض آنکه پدرش پی برد که یوکاسته مادرش بود و همچنین او ناآگاهانه پدرش را به قتل رسانده بود، خودش را کور کرد و از آن پس آنتیگونه و خواهرش، ایسمنه، در سمت راهنمای اودیپوس، او را برای ترک تبس، هدایت کردند و تا زمان مرگش، در نزدیکی آتن بود. آنها در بازگشت به تبس سعی کردند برادرانشان، اتئوکلس و پولونیکس را، که بر سر پادشاهی تبس با هم مبارزه میکردند، آشتی دهند. هر دو برادر کشته شدند و عمویشان، کرئون، پادشاه شد. کرئون پس از برگزاری مراسم خاکسپاری مفصّل برای اتئوکلس، تدفین جنازة پولونیکس را، که خیانت او را تصریح کرده بود، ممنوع کرد. آنتیگونه، با عشق، وفاداری و انسانیت اقدام کرد، از کرئون سرپیچی کرد و مخفیانه پولونیکس را به خاک سپرد. کرئون بهسبب آناقدام، دستور اعدام او را صادر کرد. مطابق نسخة سوفوکلس، در غاری حبس شد و در آنجا خودش را به دار آویخت. در روایت ائوریپیدس از داستان، آنتیگونه نجات مییابد و پس از سالها با همون، پسر کرئون و معشوقش، میپیوندد. داستان وفاداری به خانواده، در برابر خدمت به حکومت، یکی از عناصر این داستان است که در طی سالها، نویسندگان را متحیر کرده بود. «آنتیگونهها» (Antigones, 1984) اثر جورج استاینر، بحثی است دربارة نسخههای بسیاری که نوشته شده بود.