داستان کوتاهی از ارنست همینگوی که در گزینه آثار ادبی متعددی گنجانده شده است. این اثر ابتدا در مارس 1933 در نشریة Scribner’sMagazine و سپس در همان سال، در مجموعة «برنده هیچ نمیبرد» (Winner Take Nothing) منتشر شد. اواخر شبی، دو گارسن در کافهای منتظرند آخرین مشتریشان- پیرمردی که بهتازگی دست به خودکشی زده- آنجا را ترک کند. گارسن جوانتر که میخواهد به خانه، نزد همسرش برود، پیرمرد را از کافه به بیرون هدایت میکند، اما گارسن بزرگتر که به نیاز انسان به یک گوشه پاک و روشن، به چراغی در تاریکی واقف بوده، با پیرمرد همدردی میکند. داستان بیانات هستیشناختی قدرتمندی است دربارة نارسایی مذهب بهمثابة منبع آرامش و در جای جای آن دعای معروف مسیح را تکرار کرده، امّا کلمة اسپانیایی nada («هیچ چیز») را جانشین اکثر اسمهای موجود در دعا میکند.