(نام کاملآن کلاریسا؛ یا سرگذشت خانم جوان)، رمانی در قالب نامه و مکاتبه که سمیوئل ریچاردسون آن را در 48- 1747 منتشر کرد. ریچاردسون ابتدا قهرمان داستان یعنی، کلاریسا هارلو را وقتی معرفی میکند که دارد به انگیزههای پنهان خانوادهاش پی میبرد. او میفهمد که خانوادهاش برای بهبود بخشیدن به وضعیت خود، میخواهند او را به اجبار به ازدواجی بدون عشق وادار کنند. زمانیکه لاولیس، فرد رمانتیکی که اصول و فضیلتهای خانوادة هارلو را مورد تحقیر قرار میدهد، حمایت از کلاریسا را پیشنهاد میکند، کلاریسا همراه با وی از خانوادهاش جدا میشود. کلاریسا اگرچه واقعاً در عشق با لاولیس نیست لیکن ظاهراً مجذوب او شده است، اما وقتی میفهمد لاولیس او را فقط با شرایط خودش میخواهد، ازدواج با وی را رد میکند. ریچاردسون در نامههای لاولیس به دوستش بلفورد نشان میدهد که آنچه لاولیس را به تصاحب و در نهایت تجاوز به عنف تحریک کرده در واقع کینهاش از اهانتهای خانوادة کلاریسا و احساس وی از فضیلت و برتری اخلاقی کلاریسا است. از سوی دیگر برای کلاریسا قبول ازدواج بهتر از قبول اصول اخلاقی فرصتطلبانة خانوادهاش نیست. وقتی رمان به پایان فرسایشی خود میرسد، او از دنیای خانوادة هارلو و خانواده لاولیس جدا میشود و در حالی میمیرد که تا آخرین لحظه دست از اعتقاداتش برنمیدارد.