دانشنامه جامع علوم انسانی

دانشنامه جامع علوم انسانی

انقلاب‌های علمی و روش‌های پژوهش

نویسنده
چکیده
علم تجربی، یکی از عناصر با ارزش عصر روشنگری به‌حساب می‌آید، و عینیت علم و قدرت توصیف واقعیت با آن، ازجمله مواردی بوده‌اند که به شکل گسترده در تاریخ فلسفة علم مطرح شده است. در فلسفه علم، بیشتر به نتیجه علم که نظریه‌ها هستند توجه شده است، درحالی‌که توماس کوهن آنچه را که در گرانیگاه توجه خود قرار داد، فرایند علم‌ورزی و ویژگی‌های آن است؛ بنابراین بیشترین توجه در فلسفه علم بر ماهیت و کیفیت روش‌های علمی بوده است. توماس کوهن، برخلاف بیشتر فیلسوفان علم که تفکرات آنها ریشه در عصر روشنگری دارد، میراث‌دار رمانتیسیم است و به‌همین‌علت، تحولات علم را بیش از آنکه پیرو منطق و عقلانیتی فراگیر بداند، در بستر جامعه تحلیل می‌کند. انقلاب علمی، مفهومی است که تامس کوهن مطرح کرده است. این مفهوم که ابتدا در فلسفه علم مطرح شد، تأثیر خود را در سایر عرصه‌ها نیز آشکار کرد. ازجمله این تأثیر را می‌توان در زمینه روش‌های پژوهش ملاحظه کرد. در ادامه، نخست مفهوم انقلاب علمی و پارادایم را توضیح خواهیم داد و سپس تأثیر آن را بر روش‌های پژوهش بیان خواهیم کرد.

انقلاب علمی و مفهوم پارادایم
تامس کوهن (1970) مفهوم انقلاب را از عالم سیاست وام گرفته است. انقلاب در مفهوم سیاسی آن، به‌معنای تغییر بنیادی است که در برابر اصلاح به‌معنای تغییر تدریجی قرار می‌گیرد. بر‌این‌اساس، هنگامی‌که از انقلاب علمی سخن می‌گوییم، این بدان معناست که در عرصه علم نیز تغییرات بنیادی صورت می‌گیرد. در نتیجه، نمی‌توان تاریخ علم را به‌صورت جریانی پیوسته در نظر گرفت که همواره در حال رشد و پیشرفت است. بلکه مفهوم انقلاب، بیانگر آن است که در تاریخ علم، اولاً گسست وجود دارد و جریانی پیوسته رخ نمی‌دهد و در درجه دوم، رشد علم به مفهوم خطی و فزاینده معنایی نخواهد داشت.
ازاین‌جهت، تامس کوهن با نظر کسانی همچون کارل پوپر (1959) به مخالفت برخاست. نظر پوپر بر آن بود که پیشرفت علم در طول تاریخ آن، به‌صورت پیوسته انجام می‌شود. اما اگر به وجود انقلاب‌های علمی باور داشته باشیم، در این صورت تاریخ علم به‌صورت دوره‌های گسسته از هم درک خواهد شد. به‌عبارت‌دیگر، با هر انقلابی دورة معینی به ظهور می‌رسد و سپس با انقلاب بعدی، گونه‌ای متفاوت و ناپیوسته آشکار می‌شود. همین مفهوم دوره، چیزی است که اصطلاح پارادایم را فهم‌پذیر خواهد کرد. باتوجه‌به مفهوم انقلاب، ظهور پارادایم مانند ظهور یک انقلاب سیاسی و یک نظام اجتماعی جدید است. انقلاب‌های سیاسی، شروعی قدرتمند دارند و سپس بر اوضاع اجتماعی مسلط می‌شوند و در مرحله نهایی، دچار افول و سستی می‌شوند و ممکن است جای خود را به انقلابی دیگر بدهند. به همین نحو، پارادایم‌های جدید در علم نیز شروعی قدرتمند دارند و سپس در حل مسائل شیوه‌ای استوار و پیش‌بینی‌پذیر می‌یابند که کوهن از آن به‌مثابة علم هنجارین یاد می‌کند، اما کم‌کم پدیده‌های پیش‌بینی‌ناپذیری برای آنها افزایش می‌یابد و پارادایم رو به شکست می‌گذارد و جای خود را به پارادایم بعدی می‌دهد.
در توضیح بیشتر این نکته، باید گفت که ازنظر کوهن، در ابتدای هر دوره از شکل‌گیری علم، نخست دانشمندان بر سر مسائل بسیاری ازقبیل روش علمی، شواهد مورد نظر و نظریه‌پردازی، با یکدیگر اختلاف نظر دارند. در این دوره عدم بلوغ، هر دانشمندی با روش خود به بررسی داده‌ها خواهد پرداخت و ازآنجاکه ممکن است توافق یا تلاقی بین نظرها و داده‌های دانشمندان وجود نداشته باشد، چه بسا هیچ‌گونه پیشرفتی در جامعه علمی شکل نگیرد. اما بر اثر گذشت زمان، یکی از این دیدگاه‌ها امکان آن را به‌دست می‌آورد که نظر دانشمندان مختلف را جلب کند و اجماع بر سر آن شکل بگیرد؛ بنابراین در این دوره، شاهد رقابت نگرش‌های متفاوت علمی به مسائل هستیم. در این دوره دانشمند باید وقت زیادی را صرف توجیه و مشخص ساختن روش‌های به‌کار گرفته‌شده و داده‌ها و نتیجه‌های خود و علت برتری آن، نسبت به دیدگاه‌های رقیب بپردازد. هنگامی‌که یکی از این نظریه‌ها، به موفقیت چشمگیری می‌رسد، رفته‌رفته اجماع بر سر آن شکل می‌گیرد. هنگامی‌که اجماع شکل گرفت و به دنبال آن روش‌های به‌خصوص، شواهد مورد نظر و دیگر کیفیات پژوهش علمی و علم‌ورزی تثبیت شدند، پارادایم شکل می‌گیرد. باتوجه‌به اینکه در یک پارادایم، چگونگی علم‌ورزی مشخص است، دانشمندان فرصت پیدا می‌کنند تا از دورن پارادایمی که شکل گرفته، به مسائل علمی رسیدگی کنند. در این دوره، دانشمدان با معماهایی روبه‌رو می‌شوند و هریک با تبعیت از قواعد پارادایم شکل‌گرفته سعی دارند که این معما را حل کنند. در این مرحله دانشمند دیگر بر سر قواعد پارادایم چند و چون نمی‌کند.
ازنظر کوهن، تفاوت علم و شبه‌علم در این است که شبه‌علم هرگز نمی‌تواند به مرحله حل معماهای درون پارادایمی برسد. بااین‌حال، باید دقت داشت که پارادایم را نباید به سلسله قواعدی فروکاست، در واقع، پارادایم را نمی‌توان به‌صورت کامل و دقیق تفسیر و تأویل کرد، بلکه دانشمندان درون هر پارادایم، به‌صورت انضمامی می‌دانند که چگونه باید به پژوهش و جست‌وجوی خود ادامه بدهند و نحوه آشنایی آنها با یک پارادایم، به‌صورت آموزش مشخص قواعد صورت نمی‌گیرد، بلکه بخش زیادی از آن، با مثال‌های عملی و کاربردها صورت می‌پذیرد. اما برخی از معماهایی که درون هر پارادایم شکل می‌گیرند، در واقع، خلاف هنجار آن هستند؛ به‌طوری‌که نمی توان در پارادایم حاضر، آنها را حل کرد. ازنظر کوهن، در چنین مواردی، طبیعت و پارادایم موجود، با یکدیگر همخوانی ندارند. این ناهمخوانی‌ها بیشتر در مواردی پیش می‌آیند که دانشمند در پژوهش‌های خود به اکتشافاتی دست می‌یابد که توقع آنها را نداشته است و درصورتی‌که این اکتشاف با پارادایم موجود، تبیین یا توضیح‌پذیر نباشد، بحرانی را در پارادایم به وجود می‌آورد. به‌عبارت‌دیگر، قواعد موجود در پارادایم توان آن را ندارد که به‌طور هم‌زمان به حفظ انسجام و تبیین/پیش‌بینی‌های جدید ‌بپردازد. در چنین شرایطی، دانشمندان پیرو یک پارادایم، به راهکارها و تغییرات لازم در پارادایم می‌اندیشند. در این شرایط، جامعة علمی وارد مرحله‌ای می‌شود که دانشمندان در آن، برای یافتن راه‌حل، پیشنهادهای جدیدی می‌دهند و رقابت در این دوره، شکل می‌گیرد که کدام یک می‌توانند قواعدی وضع کنند که شرایط را بهتر توضیح دهد.
پارادایم که می‌توان آن را به الگوی کلان ترجمه کرد به‌معنای واحدی به‌کار نرفته است. تامس کوهن، خود این مفهوم را به معناهای متفاوتی به‌کار برده است. مارگارت ماسترمن (1970) می‌گوید که پارادایم در نزد کوهن دست کم به سه معنا به‌کار رفته است: متافیزیکی، جامعه‌شناختی، و سازه‌ای. پارادایم در معنای متافیزیکی حاکی از آن است که نگاه ویژه‌ای به پدیده‌ها صورت می‌گیرد و جهان به‌صورت خاص درک می‌شود. در معنای جامعه‌شناختی، پارادایم به عادات علمی دانشمندان اشاره می‌کند. براین‌اساس، جامعة علمی دارای سبک‌ها و شیوه‌های خاصی برای انجام فعالیت‌های علمی است و آنها ازطریق نسل‌های پیشین، به نسل‌های بعدی انتقال می‌یابند. سرانجام، در مفهوم سازه‌ای، پارادایم به‌معنای دستگاهی که ابزاری برای حل مسئله است. به نظر خود ماسترمن، برخلاف آنکه بسیاری تصور کردند که معنای متافیزیکی پارادایم اساسی است، باید گفت که مفهوم سازه‌ای آن برای تامس کوهن مهم بوده است؛ زیرا وی بر علم هنجارین که در آن حل مسئله مورد تأکید است، بیشتر توجه داشته است. ماسترمن از مفهوم متافیزیکی به‌عنوان فراپارادایم یاد کرده است.

اما گذشته از تفاوت‌های میان این معانی، می‌توان گفت که پارادایم حاکی از چهارچوبی کلان و حاکم بر فعالیت‌های علمی است. هر پارادایمی مانند یک رژیم سیاسی دارای چهارچوبی معین و بسته است؛ به‌طوری‌که نمی‌توان میان آن و پارادایم‌های دیگر تبادلی در نظر گرفت. براین‌اساس، منظور از پارادایم در فعالیت‌های علمی، این است که چهارچوب مفهومی و فکری خاصی بر مجموعه فعالیت‌های دانشمندان حاکم و بر آنها نافذ است. این نفوذ چنان گسترده است که شامل جنبه‌های روش‌شناختی علم نیز می‌شود؛ به این معنا که هر پارادایمی، متناسب با چهارچوب خود دارای روش‌شناسی خاصی خواهد بود.
درخصوص رابطة میان پارادایم‌ها، مفهومی تحت عنوان قیاس‌ناپذیری مطرح شده است. مقصود کوهن از این اصطلاح، آن است که دو پارادایم همانند دو رژیم سیاسی و متفاوت باهم قابل مقایسه نیستند. وی برای بیان این قیاس‌ناپذیری، اظهار کرده است که حامیان پارادایم‌های رقیب، در جهان‌های مختلفی به تجارت خود اشتغال دارند (Kuhn, 1970, p. 150). یکی از مثال‌هایی که وی برای روشن کردن مفهوم قیاس‌ناپذیری مطرح کرده مربوط به شکل‌های دوپهلو است؛ برای مثال، در شکل دوپهلوی گلدان/ دو چهره می‌توان این نکته را در نظر گرفت. هنگامی‌که این شکل، به‌صورت یک گلدان درک می‌شود، به هیچ‌وجه ارتباطی با دوچهره ندارد و به عکس، هنگامی‌که به‌صورت دو چهره درک می‌شود، هیچ ارتباطی به گلدان ندارد. همان‌طور‌که می‌دانیم، برای اینکه این شکل، به‌صورت اول درک شود، باید از چهارچوب حالت دوم خارج شویم و همین نکته در مورد حالت دوم نیز صادق است.
البته ممکن است در دو پارادایم، مفهوم‌های مشابهی وجود داشته باشد، اما این مفهوم‌ها به معناهای متفاوتی در هریک از پارادایم‌ها به‌کار می‌روند و از این جهت باهم مقایسه‌پذیر نیستند؛ برای مثال، مفهوم حرکت هم در فیزیک ارسطویی و هم در فیزیک نیوتنی به‌کار رفته است، در فیزیک ارسطویی، حرکت براساس نیرویی درونی از خودش فهمیده می‌شود درحالی‌که در فیزیک نیوتنی حرکت یک شیء ناشی از نیروی بیرونی بر او است. یک مثال دیگر از قیاس‌ناپذیری مفهوم بدن است در پزشکی سنتی چین و پزشکی شیمیایی جدید. بدن در هریک از این پارادایم‌ها به‌صورت خاصی فهمیده می‌شود و آناتومی آن، در دو پارادایم باهم متفاوت خواهد بود. این تأثیر تفاوت‌بخش، در قلمرو روش‌های پژوهش نیز صادق خواهد بود. از این جهت، دو روش پژوهش در دو پارادایم مختلف باهم مقایسه‌پذیر نخواهد بود؛ درست همان‌گونه که در مقیاس متر و وزن باهم قابل مقایسه نیستند. اگر چیزی را با مقیاس متر بسنجیم و همان چیز را با مقیاس وزن بسنجیم، این دو سنجه و نتایج آنها باهم قابل مقایسه نخواهند.
همین مفهوم قیاس‌ناپذیری، موجب شده است که دیدگاه انقلاب‌های علمی به نسبیت‌گرایی محکوم شود. البته نسبیت‌گرایی، دستاورد مبارکی برای دیدگاه انقلاب علمی فراهم نمی‌آورد. این از‌آن‌روست که نسبیت‌گرایی اهمیت یافته‌های هر پارادایم را به خود آن محدود می‌کند و بیرون از آن، برایش اعتباری باقی نخواهد ماند. به‌همین‌علت است که بنیادگذار نظریه انقلاب علمی کوشید نسبیت‌گرایی را از دیدگاه خود طرد کند. آن جنبه که میان نظریه‌ها اشتراک ایجاد می‌کند، بیشتر معطوف به نتایج عملی در حل مسئله شد. تامس کوهن، بر این نظر بود که دو نظریه را می‌توان برحسب توانایی حل مسئله مقایسه کرد؛ برای مثال، طب سنتی چینی، را می‌توان با طب شیمیایی جدید مقایسه کرد. این نکته که کدام‌یک از این پارادایم‌ها، بهتر می‌توانند بیماری را علاج کند، به‌طور بدیهی قابل بررسی است. به‌این‌ترتیب، جایگاهی برای مقایسه پارادایم‌ها فراهم می‌آید. با‌این‌حال، مشخص است که ازلحاظ ساختار درونی و مفهومی پارادایم‌ها آنها همچنان قیاس‌ناپذیر باقی می‌مانند. دیدگاه یک انقلاب علمی به سبب همین قیاس‌ناپذیری، مورد انتقادهای فراوانی قرار گرفته است و تامس کوهن همواره کوشش می‌کرد که خود را از مشکل نسبیت‌گرایی دور کند.

تأثیر دیدگاه انقلاب علمی بر روش‌شناسی پژوهش
چنان‌که ذکر شد، تأثیر دیدگاه انقلاب علمی ازطریق مفهوم پارادایم بر روش‌شناسی پژوهش آشکار شده است. دوره‌بندی‌های گوناگونی که در مورد روش‌های پژوهش مطرح شده، همه کمابیش تحت تأثیر مفهوم پارادایم قرار داشته‌اند. دوره‌‌بندی‌ها به‌گونه‌های مختلفی عرضه شده‌اند؛ برای مثال، پاپکویتس (1984) از سه دورة تجربی، نمادین، و انتقادی سخن گفته است؛ همچنین، لینکلن و گوبا سه دوره را از هم تفکیک کرده‌اند و از آنها تحت عناوین پیش‌اثبات‌گرا، اثبات‌گرا و پسااثبات‌گرا نام برده‌اند (Lincoln and Guba, 1985).
براساس دیدگاه انقلاب علمی، هریک از این دوره‌ها همچون پارادایمی است و هریک متناسب با ساختار خود دارای روشی معین است؛ برای مثال، تقابل اثبات‌گرا و پسااثبات‌گرا در قلمرو فلسفه علم، بسیار بررسی شده است. این بررسی‌ها نشان می‌دهند که دو دیدگاه یادشده تا چه حد باهم تقابل دارند.
یکی از تفاوت‌های بارز پارادایم‌های کمّی‌نگر و کیفی‌نگر در نام‌های آنها مشخص است. پارادایم کمّی‌نگر بر این باور بنیادی، مبتنی است که همة امور مورد مطالعه در علم تجربی، باید کمّی باشند. اگر ویژگی‌های کیفی در پدیده‌ها وجود داشته باشد، در صورتی موضوع بررسی علمی قرار می‌گیرند که به زبان کمّی ترجمه شوند، در غیر این‌صورت، نمی‌توان آنها را به‌صورت علمی مطالعه کرد. در انجیل آمده است که «در آغاز کلمه بود و کلمه خدا بود». این می‌تواند شعار پارادایم کیفی‌نگر باشد. در برابر، باید گفت که شعار پارادایم کمّی‌نگر، چنین عبارتی خواهد بود: «در آغاز عدد بود و عدد خدا بود». در پارادایم کمّی‌نگر، عدد بنیاد هر پژوهش علمی را تشکیل می‌دهد. در مقابل، دیدگاه کیفی‌نگر، بر مصاحبه با افراد که در آن، کلمات اساس ارتباط هستند، تأکید می‌ورزد. از منظر این پارادایم، نه‌تنها نیازی نیست که کلمات را در قالب اعداد بازسازی کنیم، بلکه در کلمات، ابعاد عاطفی و فکری پیچیده‌ای وجود دارند که به عدد و رقم کاهش‌پذیر نیستند. همین کاهش‌ناپذیری حالات کیفی به کمّی است که تقابل این دو پارادایم را نشان می‌دهد و درعین‌حال، نشان می‌دهد که رویکردهای معروف به روش‌های ترکیبی باید از ساده‌انگاری در باب آشتی این دو دیدگاه بپرهیزند. چنین نیست که اگر در پژوهشی، هم از اعداد و هم از مصاحبه استفاده کنیم، توانسته باشیم اختلاف این دو پارادایم را برطرف کنیم. رویکرد کیفی، در واقع، عددهراسی ندارد، بلکه بر ‌آن است که آینه عدد، قامتی فروتر از آن دارد که بتواند قامت خصایص کیفی را به‌طور کامل نشان دهد.
به‌عنوان تفاوت مهم دیگری میان پارادیم کمّی‌نگر و کیفی‌نگر، می‌توان به تفکیک امور واقعی و امور ارزشی، تفکیک امور واقعی و امور نظری در اثبات‌گرایی اشاره کرد. درحالی‌که پارادایم کمّی‌نگر، امور واقع و امور ارزشی را تفکیک می‌کند؛ چنین تفکیکی در هیچ‌یک از دیدگاه‌های پسااثبات‌گرا مورد قبول نیست. در دیدگاه‌های پسااثبات‌گرا از درهم‌آمیختگی امور واقع و امور ارزشی و نیز درهم‌آمیختگی امور واقع و امور نظری سخن به میان آمده است. مقصود از درهم‌آمیختگی امور واقع و امور ارزشی، این است که واقعیت‌ها به‌صورت خنثی نگریسته نمی‌شود، بلکه ارزشمندی آنها نیز به همراه آنهاست. به‌عبارت‌دیگر، واقعیت‌های مورد نظر انسان‌ها، با نیازها و ترجیج‌های آنها گره خورده است؛ ازسوی‌دیگر، درهم‌آمیختگی امور واقعی و امور نظری، بیان‌کنندة این است که ما امور واقعی را به‌صورت مستقیم دریافت نمی‌کنیم، بلکه همواره آنها را از پس یک نظریه درک می‌کنیم؛ برای مثال، بالا آمدن خورشید یا حرکت آن در اثر چرخش زمین، دو نوع درک متفاوت براساس دو گونه نظریه است.
تمایز میان روش‌های کمّی و کیفی نیز می‌تواند در چهارچوب پارادایم‌ها نگریسته شود. رقابت و رویارویی شدید میان روش‌های کمّی و کیفی، می‌تواند حاکی از رویارویی پارادایمی میان آنها باشد. کمّیت و کیفیت، به‌عنوان دو نگاه به پدیده‌ها در برابر هم قرار دارند؛ این بدان معنا است که در نگاه کمّی به درکی از پدیده‌ها می‌رسیم که تفاوتی اساسی با درک کیفی از آنها دارد؛ به‌طوری‌که می‌توان گفت رابطة قیاس‌ناپذیری و تبدیل‌ناپذیری میان آنها برقرار است. فرض چنین تفاوت بنیادی میان کمّیت و کیفیت، موجب شده است که طرفداران این دو رویکرد، مبانی فلسفی و معرفت‌شناختی متفاوتی را برای آنها ذکر کنند؛ برای مثال، رویکرد کمّی به نگرش‌هایی اثبات‌گرایانه ارتباط داده شده است؛ درحالی‌که رویکرد کیفی، در ربط با نگرش‌های پسااثبات‌گرایانه مانند پدیدارشناسی تحلیل شده است.
به‌سبب این رویارویی شدید میان کمّیت و کیفیت، کسانی که از روش‌های ترکیبی آمیخته میان جنبه‌های کمّی و کیفی سخن گفته‌اند، در درجه اول، ازلحاظ دیدگاه پارادایمی قابل توضیح نخواهند بود؛ به این معنا که گویا دو پارادایم قیاس‌ناپذیر را در هم‌ آمیخته کرده‌اند. البته ممکن است در یک حالت بتوان رویکردهای ترکیبی را نیز دنبال یک پارادایم متمایز در نظر گرفت، اما این مشروط به آن است که بتوان نشان داد که رویکرد ترکیبی کاملاً متفاوت با هریک از رویکردهای کمّی و کیفی است. این البته مسئله‌ای است که همچنان مورد بحث روش‌شناسان قرار دارد. به‌عبارت‌دیگر، مسئله این است که آیا می‌توان به لحاظ معرفت‌شناختی، از رویکرد ترکیبی به‌خوبی دفاع کرد. در ادامه، دو رویکرد کمّی و کیفی را به‌صورت تقابل پارادایمی توضیح می‌دهیم.
پارادایم اثبات‌گرایی و روش پژوهش کمّی
مفهوم اثبات گرایی را نخست اگوست کنت فرانسوی، در سده نوزدهم به‌کار برد. «اثبات‌گرایی منطقی» در اوایل سده بیستم، با ظهور حلقه وین در اتریش با چهره‌هایی همچون شلیک و کارناپ آوازه یافت. اما ریشه‌های این نگرش را به اندیشه‌های رنه دکارت، فیلسوف فرانسوی، و ظهور گالیله و نیوتن در سده هفدهم و رویکرد ریاضی به مطالعه پدیده‌های طبیعی منتسب دانسته‌اند.
دکارت در سال 1637، کتابی با نام «گفتار در روش» تألیف کرد که بر اهمیت شواهد عینی در پژوهش تأکید داشت. ازنظر وی، پژوهشگران باید بکوشند تأثیرات جانبی مؤثر بر یافته‌های عینی خود را مهار کنند. عینیت یافته‌های علمی، به دور از تأثیر پژوهشگر بر آنها، نکتة اساسی اندیشه دکارت بود. اسحاق نیوتن و فرانسیس بیکن نیز ازجمله چهره‌های بسیار مؤثر بر رویکرد تجربی و عینی در علم‌ورزی بودند و اهمیت مشاهده مستقیم و استفاده از روش‌های استقرایی، به‌جای روش‌های قیاسی، را مورد تأکید قرار دادند. بیکن در انتقاد از روش‌های قیاسی که از زمان ارسطو معمول بود، اثری با نام «نو ارغنون» نگاشت. نام این کتاب، تعریضی به ارسطو دارد؛ زیرا منطق ارسطویی در کتابی تحت عنوان «ارغنون» تنظیم شده بود که در آن، جایگاه ویژه‌ای به قیاس داده شده است. عنوان کتاب بیکن، حاکی از آن است که به ارغنون جدیدی (ارغنون به معنای ابزار است) متفاوت با آنچه ارسطو در نظر داشته نیازمندیم و آن در واقع روش استقرایی و مشاهده‌ای به‌جای روش قیاسی و نظری است. دیوید هیوم نیز در جایگاه یکی از چهره‌های بسیار برجسته سده هفدهم، اهمیت تجربه‌گرایی را آشکار کرد و ادعا کرد که همة دانش ما درباره جهان، برخاسته از حواس ماست. شواهد حسی، مبتنی‌بر مشاهده مستقیم است و به شیوه‌های عینی و بدون سوگیری جمع‌آوری می‌شوند (Ritchie and Lewis, 2003).
پیش‌فرض‌های دیدگاه اثبات‌گرایی به قرار زیر است: پیش‌فرض‌های متافیزیکی اثبات‌گرایی بیان‌کنندة آن است که جهانی مستقل از ذهن ما وجود دارد که قوانین پابرجا و ثابتی دارد. این نکته هم در مورد جهان طبیعت و هم جامعه انسانی صادق است؛ یعنی جامعه نیز واقعیتی در جهان است که مستقل از ذهن انسان‌هاست و قوانین مشخصی همچون قوانین طبیعی دارد. در سطح معرفت‌شناختی، پیش فرض اثبات‌گرایی بر آن است که واقعیت‌های طبیعی و اجتماعی، قابل شناخت هستند و ذهن آدمی می‌تواند بازنمودی تصویر وار از این واقعیت‌ها به‌دست آورد. اما درخصوص، ارزش‌های بشری، دیدگاه اثبات‌گرایی بر آن است که آنها مبتنی‌بر سلیقه‌های انسان‌ها هستند و نمی‌توان برای آنها عینیتی قائل شد. هرچند ممکن است ارزش‌ها تأثیراتی در زندگی انسان‌ها داشته باشند، اما نباید تأثیر آنها را همسان تأثیر قوانین حاکم بر واقعیت‌ها دانست.

هدف و ویژگی‌های پژوهش کمّی
پیش‌فرض‌های یادشده، ویژگی‌های روش‌شناسی علمی از منظر اثبات‌گرایی را آشکار می‌سازند. هدف‌ها و ویژگی‌های پژوهش علمی به قرار زیر است:
· هدف علم، تبیین پدیده‌هاست. منظور از تبیین، دست یافتن به علت‌های بروز و پیدایش پدیده‌هاست. علت هر پدیده‌ای، چیزی غیر از خود معلول است و بنابراین تبیین حاکی از یافتن ریشه‌های شناخت یک پدیده در غیر آن است.
· رابطه علت و معلولی به‌صورت قانونی کلی و تعمیم یافته بیان می‌شود. ازاین‌رو، تبیین پدیده‌ها به یافتن قوانین کلی و تعمیم‌های عام می‌انجامد. به‌همین‌علت، تکرارپذیری یافته‌های علمی، ازجمله ویژگی‌های این یافته‌هاست.
· علم از‌طریق بررسی پدیده‌های دسترس‌پذیر برای حواس و با مشاهده، آزمایش و تجربه به‌دست می‌آید؛ به سخنی روشن‌تر، نظر بر آن است که تنها پدیده‌هایی که قابل مشاهده هستند، موضوع علم قرار می‌گیرند.
· دانش با گردآوری امور واقع که اساس قوانین علمی را تشکیل می‌دهند، دست‌یافتنی است. از این ویژگی با عنوان استقراگرایی یاد می‌شود.
· استفاده از اعداد و آمارها یکی از مهم‌ترین راه‌های گردآوری داده‌ها به‌شمار می‌آید.
· تمایز روشنی میان واقعیت و ارزش وجود دارد. علم به بررسی امور واقع می‌پردازد و دستاورد مطالعه آنهاست. اما امور ارزشی، به‌سبب اینکه از جنس سلیقه‌اند، عینی به‌شمار نمی‌آیند و از فردی یا جامعه‌ای به فرد یا جامعه دیگر متفاوت‌اند و بنابراین، نمی‌توانند به یافتن قوانین ثابتی منجر شوند و ازاین‌رو، موضوع بررسی علمی نیستند.
· به‌همین‌علت، از دخالت ارزش‌ها در جریان مطالعه علمی باید جلوگیری کرد تا عینیت علم حاصل شود. سوگیری در پژوهش‌های علمی، حاصل دخالت ارزش‌ها و امور ارزشی در جریان فعالیت‌های دانشی است.
· روش‌های علوم طبیعی برای مطالعة پدیده‌های اجتماعی مناسب هستند. ازلحاظ روش‌شناختی، گسستی میان علوم طبیعی و علوم اجتماعی وجود ندارد؛ به‌عبارت‌دیگر، لازم نیست در عرصه علوم اجتماعی به جست‌وجوی روش‌های پژوهشی متفاوتی با آنچه در علوم طبیعی جریان دارد، باشیم، بلکه روش‌های علوم طبیعی، بی کم‌وکاست، در عرصه امور اجتماعی نیز کاربرد دارد (Ritchie and Lewis, 2003; Lincoln et al., 2011).
به‌سبب این ویژگی‌ها، اثبات‌گرایی به‌صورت اساسی با عینیت‌گرایی و کمّی‌نگری همراه است؛ به‌عبارت‌دیگر، نظر بر آن است که هر ویژگی کیفی را می‌توان به‌صورت عینی و به ویژگی کمّی تبدیل کرد؛ بدون آنکه چیزی را از دست دهیم. عینیت‌گرایان و کمّیت‌گرایان افراطی، پا را فراتر می‌گذارند و بر این نظرند که هر ویژگی کیفی را باید به ویژگی کمّی تبدیل کرد تا بتوان شناخت علمی از آن داشت. از این رویکرد با عنوان تحویل‌گرایی یاد شده است. مقصود از این تعبیر، آن است که هر حالت یا وضعیتی باید به حالت و وضعیت فیزیکی و طبیعی کاهش یابد تا بتوان از شناخت علمی سخن گفت. یکی از نمونه‌های این فروکاهش، آن است که انگیزه‌های روانی مانند افسردگی، باید به حالت‌های فیزیولوژیکی ارجاع شود تا به درکی علمی تبدیل شود.

پارادایم پسااثبات‌گرایی و روش پژوهش کیفی
در مقابل اثبات‌گرایی، رویکرد پسااثبات‌گرایی قرار دارد. کلمه «پسا» همچون سایر موارد کاربرد آن، بیشتر به نفی نظر دارد و در اینجا به‌معنای نقد اثبات‌گرایی است. البته نقدهای مطرح‌شده خود چهره‌های متفاوتی دارند، اما می‌توان گفت که در یک جنبه مشترک هستند و آن گذر از کمّیت و توجه به کیفیت است. اما رویکردهای کیفی‌نگر، خود مبناهای معرفت‌شناختی و فلسفی متفاوتی دارند.
زمینه‌های پیدایش روش‌های کیفی را می‌توان در اثر اندیشه‌های چهره‌های برجسته‌ای جست‌وجو کرد. یکی از این چهره‌ها، امانوئل کانت فیلسوف آلمانی است. وی می‌پنداشت که شیوة فهم جهان، به‌صورت حسی و تجربی صرف نیست، بلکه شامل ادراک ارتباطات نه‌تنها به‌وسیله حواس بلکه به‌وسیلة تفسیر انسان از داده‌های حسی است. دانش ما از جهان مبتنی است بر فهم چیزهایی که رخ داده است و بنابراین دانش و دانستن، فراتر از روش حسی و تجربی است. تا زمانی‌که داده‌های حسی در قالب مقوله‌های فاهمه که در ذهن انسان ریشه دارند، قرار نگیرند نمی‌توان از فهم و شناخت پدیده‌ها سخن گفت.
چهره مؤثر دیگر در رشد روش کیفی ویلهلم دیلتای بود. وی بر اهمیت فهم یا درک و مطالعه تجارب زندگی انسان‌ها در بستر تاریخ و زمینه اجتماعی تأکید کرده است. توجه به ابعاد تاریخی و اجتماعی فهم آدمی، دستاورد دیلتای است و این نکته مورد توجه کانت نیز قرار نگرفته بود؛ او همچنین معتقد بود که خودمختاری و خلاقیت انسان، نقش مهمی در راهنمایی اعمال انسان دارد. دیدگاه کیفی در زمینة پژوهش، با عنوان «جنبش اصلاح‌گرایانه» از سال 1970 در دانشگاه‌ها شروع شد که با تأکید بر اهمیت تفسیر و نقش فهم و عقل انسان هم‌زمان بوده است. از اواخر سده نوزدهم و سراسر سده بیستم روش پژوهش کیفی، به‌طور گسترده‌ای مورد پذیرش قرار گرفته است. اغلب پژوهشگران از روش‌ها و پیچیدگی‌های فرایند پژوهش آگاه‌تر شدند (Ritchie and Lewis, 2003).
بخش مهمی از پژوهش‌های کیفی در جامعه‌شناسی و مردم‌شناسی انجام شد و پژوهش‌های کیفی اولیه، اغلب شامل قوم‌نگاری بود. ازجمله می‌توان از قوم‌نگاری‌هایی که در امریکا و انگلیس شکل گرفته نام برد که شامل پژوهش مالینووسکی و رادکلیف است که به مطالعه گسترده جمعیت‌های بومی پرداخته‌اند؛ همچنین رابرت پارک و کار مکتب شیکاگو که متمرکز بر زندگی و فرهنگ گروه‌های محلی در شهر است، بیان‌کنندة اولین قوم‌نگاری‌ها در پژوهش کیفی است. در اواسط سده بیستم، بسیاری از مطالعات اجتماعی به‌وسیلة ویلموت و فرانکنبرگ انجام شد؛ همچنین در سراسر این دوره، پژوهش زمینهیابی گسترده‌تر شد (Ritchie and Lewis, 2003).
پیش‌فرض‌های رویکرد کیفی، همگی به‌نحوی در برابر رویکرد اثبات‌گرایی و کمیّت‌نگری قرار دارد. باتوجه‌به اینکه این رویکرد به ذهن انسان اهمیت ویژه‌ای می‌دهد، تفاوت آن، با رویکرد کمّی‌نگر به‌ویژه در زمینه علوم اجتماعی قابل توجه است. در زیر به مهم‌ترین این پیش‌‌فرض‌ها اشاره می‌شود.
در عرصة هستی‌شناسی این پرسش مطرح است که آیا واقعیت اجتماعی، مستقل از ادراک انسان و تفاسیر وی وجود دارد یا واقعیت‌های چندگانه با زمینه‌های خاصی وجود دارند؛ همچنین، این سؤال مطرح است که آیا رفتارهای اجتماعی، با قوانینی که تغییرناپذیرند، کنترل می‌شوند یا چنین حاکمیتی برای قوانین وجود ندارد. اغلب کیفی‌نگران به هر دوی این سؤال‌ها، پاسخ منفی می‌دهند. واقعیت اجتماعی، مستقل از تفسیرهای انسان‌ها در نظر گرفته نمی‌شود و همچنین، حاکمیتی برای قوانین مستقل از انسان‌ها لحاظ نمی‌کنند. در حوزة علوم طبیعی، نظریه بازنمایی واقعیت مستقل جهان است؛ بدین‌معنی که مطابقتی بین مشاهدات و واقعیت‌های مستقل جهان طبیعی وجود دارد. اما در روش کیفی به‌عنوان مسئله‌ای مهم برای مطالعه جهان اجتماعی، تأکید و پیشنهاد شده است که این واقعیت مستقل، تنها ازطریق توافق طرفین سنجیده می‌شود و به‌صورت امری مستقل از این توافق، در نظر گرفته نمی‌شود. اگر هم بتوان از بازنمایی سخن گفت، این بازنمایی از واقعیت ساخت‌یافتة اجتماعی ازطریق توافق میان طرفین صورت می‌پذیرد (Ritchie and Lewis, 2003).
پیش فرض‌های معرفت‌شناختی، با شیوه‌های شناخت و یادگیری درباره جهان اجتماعی مرتبط است و متمرکز است بر سؤالاتی مانند اینکه چگونه می‌توانیم واقعیت را بشناسیم و چه چیزی اساس دانش و معلومات ماست و چه راه‌هایی برای کسب دانش وجود دارد. در این مورد، اغلب نظر بر آن است که شناخت واقعیت جنبه عینی صرف ندارد، بلکه دخالت مقوله‌های ذهنی و تفسیر انسان‌ها در شناخت قابل ملاحظه است. در مورد راه‌های شناخت نیز محدود شدن به مشاهده و حس، قابل قبول نیست و توانایی‌های فهمی و تفسیری اهمیت ویژه می‌یابد. در مورد راه‌های شناخت، اغلب از دو طریق اصلی یعنی قیاس به‌وسیله جست‌وجوی الگو و استقرای مبتنی‌بر مشاهده پدیده‌ها سخن گفته می‌شود. فرایندهای قیاسی، شامل استفاده از شواهد به‌عنوان واحدهای نمونه است؛ درحالی‌که فرایند استقرا، بیشتر از شواهد برای حمایت از نتیجه استفاده می‌کند. پژوهش کیفی اغلب به‌مثابه رویکردی قیاسی، در نظر گرفته می‌شود، لیکن مبتنی‌بر دیگر اشکال از پژوهش و فرایند نمونه‌گیری و تعمیم‌دهی در پژوهش کیفی شامل استقرا و قیاس می‌شود (Ritchie and Lewis, 2003).

هدف و ویژگی‌های پژوهش کیفی
پیش فرض‌های یادشده، ویژگی‌های روش‌شناسی علمی از منظر اثبات‌گرایی را آشکار می‌سازند. هدف‌ها و ویژگی‌های پژوهش علمی، از این منظر به قرار زیر است:
· هدف علم تبیین پدیده‌ها نیست. در علوم انسانی و اجتماعی، تبیین مورد نظر نیست؛ زیرا رفتارهای آدمی معلول علت‌هایی بیرونی در نظر گرفته نمی‌شوند. در برابر، بیشتر نظر بر آن است که به‌جای تبیین از فهم رفتارهای بشری، سخن به میان می‌آید. دست یافتن به دیدگاه کنشگران یا توصیف عمیق رفتارها و حالات آنان هدف علم است (Bryman, 1988).
· هدف پژوهش در جایگاه فهم، در شکل‌های مختلفی آشکار می‌شود. ازجمله می‌توان از فهم خود، فهم روابط، فهم گروه‌ها و فهم فرهنگ نام برد. توضیح مختصر هریک از این شاخه‌های فهم، در ادامه آمده است. شناسایی یا فهم خود، زمینه مهمی برای پژوهش کیفی است که همان خود شرح‌حال‌نویسی است. مردم‌نگاری، نوعی شرح‌حال‌نویسی است که تحلیل‌های فرد از هویت، فرهنگ، احساسات را به ارزش‌هایی اجتماعی بزرگ‌تر پیوند می‌دهد. پژوهش‌های کیفی، با استفاده از داستان‌ها و تجارب شخصی می‌تواند اطلاعات مهمی درباره ساختارها و مشکلات فرد مطرح سازد؛ مثلاً تفاوت‌های جنسی از کی آغاز شد؟ فرد چه زمانی این تفاوت‌ها را دریافت؟ و رابطه آن با هویت بزرگ‌تر اجتماعی را مطرح می‌سازد. درخصوص فهم روابط، پژوهش کیفی می‌تواند بینش بیشتری از روابط بین فردی فراهم کند راجع‌به اینکه چرا افراد درگیر چنین روابطی می‌شوند، چگونه این روابط شروع می‌شوند و تغییر می‌یابند و اینکه چگونه افراد احساسات خود را نسبت به یکدیگر ابراز می‌کنند. پژوهش کیفی، در اصل خودش نوعی ارتباط است؛ به‌طوری‌که گردآوری اطلاعات، ازطریق همکنشی بین پژوهشگر و شرکت‌کنندگان صورت می‌گیرد؛ برای مثال، با حضور در بین مبتلایان به ایدز یا الکلی‌های بی‌نام. آدلمن و فری (1997م) در مرکز اقامت افراد مبتلا به ایدز داوطلب شدند و به مطالعه این مسئله پرداختند که چگونه فعالیت‌های ارتباطی، تنش بین نیازهای فردی و نیاز گروه مراجعان در هر جامعه را تعدیل می‌کند. زمینة پژوهش‌های کیفی می‌تواند، شامل سازمان‌های سودآور، مؤسسات دولتی، نظامی و بیمارستان‌ها و کلیپ‌ها شود. سرانجام، درخصوص فهم فرهنگ‌ها، پژوهش‌های کیفی برای فهم دامنه‌ای از مسائل اجتماعی به‌کار می‌رود که برخاسته از زمینه‌های اجتماعی خاص هستند؛ برای مثال اشنایدر- بن (2003)، به‌‌منظور فهم بهتر رفتار جهانگردی، تحلیل‌های کیفی در زمینه تبلیغاتی مرتبط با جهانگردی، مطالعه‌ای از نقاط خوش آب‌و‌هوا برای جهانگردی انجام داده است. تحلیل‌های کیفی، روشی برای فهم اهمیت رخداد اجتماعی مانند جنبش‌های اجتماعی است؛ به‌علاوه، مسائلی چون قومیت، نژاد، جنسیت و گرایش‌های جنسی، می‌توانند بدین‌وسیله تفهیم، مورد انتقاد یا مورد انتقال قرار گیرند. فهم زمینه‌های واسطه‌ای و مجازی نیز در پژوهش کیفی مورد توجه است که روابط رمانتیک و فرهنگی، می‌تواند به‌وسیله وبگاه‌هایی مانند فیس‌بوک و مای‌اسپیس تحلیل شود و اتاق‌های گفت‌وگوی باز یا آزاد، فضایی را برای افراد گوشه‌گیر با مشکلات ویژه مانند مصرف مواد و مشکلات چاقی فراهم می‌سازد که این افراد در آن می‌توانند به گفت‌وگو بپردازند (Tracy, 2012).
· ازآنجاکه فهمیدن رفتارهای انسان، حاکی از دست یافتن به رابطه علت و معلولی نیست، جست‌وجوی قانون‌های کلی و تعمیم‌یافته نیز مورد نظر نیست؛ بنابراین، اگر تعمیم مورد نظر باشد، همواره به‌صورت احتمالی نگریسته می‌شود. قانون‌های کلی در علوم اجتماعی مورد نظر نیست.
· حس و مشاهده، تنها راه‌ها یا بهترین راه‌های دست‌یافتن به علم نیستند، بلکه باید از راه‌هایی همچون همدلی کردن با افراد استفاده کرد. فروکاهش خواسته‌ها و عواطف انسان‌ها، به رفتارهای قابل مشاهده پذیرفتنی نیست.
· گردآوری امور واقع برای علم‌ورزی کافی نیست. استقراگرایی پذیرفتنی نیست و بلکه می‌توان گفت تمثیل و همگونی از آن مهم‌تر است. هنگامی‌که با کسی همدلی می‌کنیم، می‌کوشیم که فضای ذهنی خودمان را با فضای ذهنی دیگران نزدیک و شبیه کنیم.
· استفاده از اعداد و آمارها، نه‌تنها مهم‌ترین راه‌های گردآوری داده‌ها به‌شمار نمی‌آیند، بلکه می‌توانند به کژتامی در شناخت نیز بینجامد. برای کیفی‌نگران، کلمه مهم است نه عدد. ازاین‌رو، مصاحبه یکی از روش‌های مهم علم‌ورزی است. مصاحبه بر کلمه استوار است، نه بر عدد.
· تمایز روشنی میان واقعیت و ارزش وجود ندارد. بنابراین، نمی‌توان کار علم را به بررسی امور واقع محدود کرد. مطالعه امور واقع، همراه با بررسی امور ارزشی خواهد بود؛ زیرا واقعیت‌های مورد نظر انسان‌ها جنبه‌های ارزشی نیز دارند. پژوهشگران کیفی می‌پندارند که امور اجتماعی، متأثر از ارتباط بین پژوهشگر و پدیدة مورد مطالعه است. در این روش، پژوهشگر نمی‌تواند عینی باشد و نمی‌تواند محاسبه‌ای عینی فراهم آورد. همچنین یافته‌ها ازطریق پژوهشگر (ارزش واسطه‌ای) مدیریت می‌شود و آنها می‌توانند بین پژوهشگر و شرکت‌کنندگان مورد بحث قرار گیرند و به توافق برسند. برخی پژوهشگران می‌پندارند که همدلی وضعیتی است بیان‌گر اینکه پژوهش نمی‌تواند بدون ارزش باشد. ازاین‌رو، نظر بر آن است که پژوهشگران، مفروضات خود را شفاف کنند تا اثر آنها بر شیوه جمع‌آوری داده‌ها و تحلیل آنها نیز مشخص باشد (Ritchie and Lewis, 2003).

· دخالت ارزش‌ها در جریان مطالعه علمی، گریزناپذیر است. البته سوگیری پسندیده نیست، اما مطالعة علمی بدون دخالت ارزش‌های بشری امکان‌پذیر به نظر نمی‌رسد؛ بنابراین ارزش‌ها را نمی‌توان تنها موجب سوگیری در پژوهش علمی دانست.

· برای جلوگیری از سوگیری، به‌جای استفاده از تکرارپذیری، در دیدگاه کیفی بر «باورپذیری» تأکید می‌شود. منظور از باورپذیری، این است که نتایج یک پژوهش باید به افراد مورد پژوهش عرضه شود و باورپذیر بودن یافته‌ها، برای آنان معیار اعتبار است.
· بسط روش‌های علوم طبیعی به علوم اجتماعی پذیرفتنی به نظر نمی‌رسد. از دیدگاه روش‌شناختی، گسست میان علوم طبیعی و علوم اجتماعی، بیشتر مورد پذیرش کیفی‌نگران است. به‌عبارت‌دیگر، لازم است در عرصة علوم اجتماعی به جست‌وجوی روش‌های پژوهشی متفاوتی از آنچه در علوم طبیعی جریان دارد، باشیم. روش همدلی که مورد نظر دیلتای بود به‌عنوان روشی خاص علوم اجتماعی در نظر گرفته شده بود.

رویکردهای فرعی پارادایم پسااثبات‌گرا در پژوهش کیفی

در پارادایم پسااثبات‌گرا به‌جای جنبه‌های کمّی به خصوصیات کیفی توجه می‌شود. اما این ویژگی کلی توجه به کیفیت، در رویکردهای کیفی گوناگونی به‌صورت‌های متفاوت مطرح شده است؛ برای مثال، برخی همچون پدیدارشناسان بر زیست آزموده‌ها پا می‌فشارند، درحالی‌که دیگران، مانند اندیشمندان مدرسه فرانکفورت، جامعه و فرهنگ را محور توجه قرار داده‌اند و رویکردهای دیگری نیز، همچون هرمنوتیک و ساختارگرایی، زبان و ارتباط را در کانون توجه قرار داده‌اند (گال و همکاران، 1387، ص 1036). در ادامه، کیفی‌نگری خاص در هریک از این سه شاخه توضیح داده خواهد شد.
کیفی نگری در زیست آزموده
زیست آزموده مفهومی اساسی است که ازسوی پدیدارشناسان مطرح شده است. باید توجه داشت که زیست‌آزموده‌ها با تجربه عینی متفاوت است. این تفاوت را می‌توان در سطح متافیزیکی و معرفت‌شناختی مطرح کرد. از دیدگاه متافیزیکی، در تجربه عینی، فرض بر این است که رخدادی که آزموده می‌شود، مستقل و ثابت است؛ اما در زیست‌آزموده‌ها، نظر بر این است که رخدادها، به‌گونه‌ای ویژه ازسوی فرد آزموده می‌شوند. این نکته به جنبة کیفی این دیدگاه ناظر است که براساس آن، واقعیت در بستر تجربه فردی دست یافتنی است.
از دیدگاه معرفت‌شناختی نیز تفاوت پابرجاست. ازاین‌رو، تفاوت تجربه عینی و زیست آزموده در این است که اولی به دریافتی‌ اشاره دارد که شکل ثابت و تکرارپذیری دارد، درحالی‌که دومی شکلی متغیر برحسب افراد گوناگون خواهد داشت. به‌سبب‌همین ویژگی فردی، در زیست آزموده است که خصوصیت کیفی برای آن مطرح می‌شود. اینکه تجربه در ذهن و ضمیر فرد چگونه تحقق یافته است، آشکارا به جنبه‌ای کیفی اشاره دارد. این مطلب جنبة ادراکی و معرفت‌شناختی امر را نشان می‌دهد و به‌سبب اینکه این جنبه را در تجربه فرد مطرح می‌کند، با معرفت‌شناسی مورد نظر در تجربه عینی متفاوت است. در تجربه عینی، معرفت و شناخت به‌مثابه بازنمود یک واقعیت در نظر گرفته می‌شود. اما در زیست آزموده، بازنمودی از واقعیت مستقل مورد نظر نیست.
ممکن است این سؤال مطرح شود که تجربه فردی از واقعیت، چه اهمیتی دارد. آیا اگر فرد در زیست آزمودة خود دچار توهم باشد، ما در جریان پژوهش می‌خواهیم به این توهم دست یابیم یا اینکه دست یافتن به درک صحیح از واقعیت مهم است؟ در پاسخ به این سؤال، باید گفت که تا جایی که به بنیادگذار پدیدارشناسی، یعنی ادموند هوسرل، مربوط است، این ادراک فردی به‌صورت امری صرفاً روان‌شناختی مورد نظر نیست؛ زیرا به‌عنوان یک حالت روان‌شناختی، ما ممکن است با توهم روبه‌رو باشیم. در واقع، در پدیدارشناسی نیز به دنبال درک و شناخت معتبر هستیم. به‌همین‌علت، هوسرل اظهار کرد که ادراک‌های فردی، باید به‌صورت بین فردی مورد اعتباریابی قرار گیرند. به‌عبارت‌دیگر، دریافت‌های پدیدارشناختی فرد، هنگامی معتبر است که با دریافت‌های افراد دیگر در همکنشی و هماهنگی باشد. به‌همین‌علت، انجام مصاحبه براساس دیدگاه پدیدارشناختی هوسرل، به‌گونه‌ای انجام می‌شود که افراد مناسبی برای مصاحبه انتخاب شوند؛ به‌طوری‌که امکان ارتباط و تبادل بیناذهنی بین مصاحبه‌گر و آنها فراهم شود؛ به‌طوری‌که «تعبیرهای مزاحم و بی‌معنا کنار گذاشته شود و خطاهایی را که در اینجا نیز ممکن است رخ دهد، برملا سازند و حذف کنند؛ خطاهایی که در هر حیطه‌ای که روایی پژوهش مطرح باشد، ممکن است روی دهد.» (گال و همکاران، ص 1050).
بنابراین، نباید پنداشت که در پژوهش پدیدارشناختی دربارة زیست آزموده‌ها تنها در نظر است دریافت‌های فردی که ممکن است وهم‌آلود باشند، متوقف شود. برخی به نادرست می‌پندارند که پژوهش پدیدارشناختی به دنبال آن است که احساسات و دریافت‌های فرد را به هر صورتی‌که باشند، ثبت و ضبط کند. اما این درک درستی از پدیدارشناسی نیست. تا زمانی‌که درک و دریافت فرد، به‌صورت بین فردی با افراد دیگر در ارتباط نباشد، نمی‌توان اعتباری برای درک فردی قائل شد. ازاین‌رو، براساس دیدگاه هوسرل، نقطه پایانی پژوهش پدیدارشناختی جایی است که در آن بتوان به همکنشی بین فردی دست یافت.

کیفی‌نگری در بستر جامعه و فرهنگ
رویکرد فرعی دوم، در پارادایم پسااثبات‌گرایی، اهمیت محوری را به جامعه و فرهنگ می‌دهد. در این باره، می‌توان از دیدگاه‌هایی همچون مطالعات فرهنگی، عمل‌پژوهی رهایی‌بخش (emancipatory action research)، قوم‌شناسی (ethnology) و قوم‌نگاری سخن گفت.
در این رویکرد و دیدگاه‌های مطرح در آن نیز تفاوت‌های متافیزیکی و معرفت‌شناختی بعد پارادایم اثبات‌گرایی مشخص و روشن است. از دیدگاه متافیزیکی، وجه مشترک این دیدگاه‌ها، در پنداشت واقعیت به امری مستقل و جدای از انسان است. واقعیت‌ها را برحسب واسطه‌ای لحاظ می‌کند و واسطه مورد نظر در این رویکرد، همانا جامعه و فرهنگ است. براین‌اساس، افراد هر جامعه و فرهنگ، هنگامی‌که از واقعیت‌هایی در جهان سخن می‌گویند، آن واقعیت‌ها را برحسب واسطه جامعه و فرهنگ خویش مطرح می‌کنند. اینکه چه کیفیت و خصوصیاتی برای واقعیت‌ها برحسب جامعه و فرهنگ معینی در نظر گرفته می‌شود، خود نشانگر جنبة کیفی این دیدگاه‌هاست. در سطح معرفت‌شناختی نیز تفاوت همچنان برقرار است؛ تصویری که افراد در شناخت‌های خود از واقعیت‌ها کسب می‌کنند، بازنمود مستقیم آن واقعیت‌ها نیست، بلکه این تصویر از خلال عینک جامعه و فرهنگ معینی حاصل می‌شود.
البته، این همه پافشاری بر نقش جامعه و فرهنگ در درک و دریافت افراد، به این معنا نیست که هر جامعه و فرهنگی در حالت مطلوب قرار دارد، بلکه وضعیت یک جامعه و فرهنگ نیز می‌تواند نادرست باشد؛ به‌خصوص دیدگاه‌های نومارکسیستی، مانند مکتب فرانکفورت که به مطالعات فرهنگی و عملی پژوهی رهایی‌بخش اهمیت می‌دهند، وضعیت موجود جوامع سرمایه‌داری را منحرف‌کننده درک‌های فردی می‌دانند و بر همین اساس، از مفهوم رهایی‌بخشی سخن می‌گویند (Noffke and Stevenson, 1995). نقد ایدئولوژی در این دیدگاه، اهمیت ویژه‌ای دارد. پژوهش کیفی در این دیدگاه معطوف به نقد ایدئولوژی خواهد بود. ایدئولوژی در مفهوم مارکسیستی آن، حاکی از آگاهی کاذب است که صاحبان قدرت و طبقة معین اجتماعی از انتشار این آگاهی کاذب استفاده می‌کنند تا طبقه محروم را از واقعیت‌‌های اجتماعی دور نگه دارند.
در هر صورت، پژوهش کیفی هنگامی درست حرکت می‌کند که بتواند این آگاهی کاذب را شناسایی و افشا کند؛ به‌عبارتی می‌توان گفت که برخی از ارزش‌های اجتماعی در این دیدگاه، مفروض گرفته شده است که به‌ کمک آنها می‌توان پژوهش کیفی را در مسیر مناسب آن هدایت کرد. برای مثال، ارزش عدالت اجتماعی، یکی از این نوع ارزش‌هاست. ارزیابی درک و دریافت‌های فردی در یک جامعه، بدون مفروض گرفتن ارزش عدالت اجتماعی امکان‌پذیر نخواهد بود؛ به‌این‌ترتیب، در این دیدگاه بار دیگر در‌هم‌آمیختگی امور واقعی و امور ارزشی، مورد توجه قرار می‌گیرد. ایدئولوژی یا آگاهی کاذب، خود ازطریق ارزش‌های ناصواب که تحویزکننده ظلم‌های اجتماعی هستند، تأثیری مخدوش از واقعیت همراه با این ارزش‌ها، به دست می‌دهد. در مقابل، پژوهش کیفی با در نظر گرفتن ارزش عدالت به نظر ایدئولوژی می‌پردازد و درک افراد را در جهت رهایی‌بخشی هدایت می‌کند.

کیفی‌نگری در حیطه زبان و ارتباط
در این رویکرد فرعی، پارادایم پسااثبات‌گرایی اهمیت اساسی در بازیافتن کیفیات تجربه بشری به زبان و ارتباط اجتماعی در بستر زبان داده می‌شود. دیدگاه‌هایی مانند هرمنوتیک، تحلیل روایی، نشانه‌شناسی و ساختارگرایی و پساساختارگرایی در این رویکرد قرار می‌گیرند.
در این رویکرد نیز با چشم‌پوشی از تفاوت‌هایی که میان دیدگاه‌های مطرح در آن وجود دارد، همچنان شاهد تفاوت‌های متافیزیکی و معرفت‌شناختی هستیم. از جنبة متافیزیکی در اینجا نیز نظر بر آن است که واقعیت‌ها به‌طور مستقیم، در اختیار افراد قرار می‌گیرند، بلکه از‌طریق زبان و نظام معنایی آن به‌دست آنها می‌رسد. زبان و نظام معنایی آن، نه‌تنها واقعیت‌های طبیعی، بلکه واقعیت‌های اجتماعی را نیز به‌نحو معینی در اختیار افراد قرار می‌دهند. کلمات و تعابیری که در زبان به‌کار می‌روند، می‌توانند چگونگی واقعیت‌ها و نیز ارزش آنها را به‌صورت مشخصی بازتاب دهند (Taylor, 1970). برای مثال، مفهوم «پناهنده» هنگامی‌که برای یک انسان به‌کار می‌رود، می‌تواند طنین ویژه ارزشی حقارت‌آمیز است یا ترحم‌برانگیز با خود داشته باشد. از دیدگاه معرفت‌شناختی نیز زبان و ارتباط زبانی می‌تواند کیفیات ویژه‌ای را برای امور به وجود آورد. در اینجا نیست فرض بازنمایی واقعیت‌های مستقل مورد قبول نیست، بلکه این مفاهیم و معناهای زبانی هستند که سازة معینی را برای درک امور فراهم می‌آورند.
براساس این رویکرد، پژوهشی کیفی به دنبال آن خواهد بود که رخدادهای اجتماعی و انسانی و حتی طبیعی را با توسل به زبانی که این رخدادها در آن بیان می‌شوند، مورد بررسی قرار دهد و کیفیت ویژه‌ای را که بر حسب معانی زبانی دارا هستند، آشکار سازد؛ برای مثال، ساختارگرایی بر این نظر است که زبان خود دارای ساختار معینی است که معانی زبانی بر حسب آن ساختار تحقق می‌یابند. مفاهیم متقابلی مانند پایین و بالا، معانی ویژه‌ای دارند که این معانی بر تقابل میان آنها استوار است چنان‌که نمی‌توان معنی یکی از آنها را بدون توجه به دیگری دریافت؛ بنابراین، هنگامی‌که مفاهیم زبانی را برای بیان رخدادهای گوناگون مورد استفاده قرار می‌دهیم، باید به ویژگی ساختاری زبان توجه کنیم تا به معانی رخدادهای مختلفی که در زبان بیان شده‌اند دست یابیم (Gibson, 1984). همان‌طور‌که در مثال مفهوم پناهنده ملاحظه کردیم، ویژگی‌های معنایی این مفهوم بدون توجه به ساختار زبانی که این مفهوم در آن قرار گرفته، امکان‌پذیر نخواهد بود.
پساساختارگرایی که گاه به‌عنوان تعبیری بنیان‌گرا از ساختارگرایی در نظر گرفته می‌شود، رهنمودهای معینی را در همین زمینه، برای پژوهش کیفی فراهم می‌آورد. این دیدگاه به پژوهشگران یادآور می‌شود که ساختارهای اجتماعی، بر قطب‌بندی‌های معینی استوارند که یکی در مرکز و دیگری در پیرامون قرار می‌گیرد و معانی تعابیر برحسب این جایگاه‌های قطبی مشخص می‌شوند. با‌این‌حال، براساس این دیدگاه، ساختارهای اجتماعی پایدار نیستند و همواره در معرض ساخت‌زدایی قرار دارند. پژوهشگر کیفی باید به امکان این تغییر ساختار نیز توجه داشته باشد.

کتاب‌شناسی
گال، ‌مردیت؛ بورگ،‌ والتر و گال، جویس (1387). روش‌های تحقیق کمّی و کیفی در علوم تربیتی و روان‌شناسی (ج.2)، ترجمه گروه مترجمان. تهران: سمت.

Adelman, M. B. and Frey, L. R. (1997). The Fragile Community: Living Together With AIDS. Mahwah, NJ: Lawrence Erlbaum.
Bryman, A. (1988). Quantity and Quality in Social Research. London: Unwin Hyman.
Denzin, N. K. and Lincoln, Y. S. (2003). The Landscape of Qualitative Research: Theories and Issues (2nd ed). Thousand Oaks, CA: Sage.
Gibson, R. (1984). Structuralism and Education. London: Hodder and Stoughton.
Kuhn, T. S. (1970). The Structure of Scientific Revolutions (2nd ed). Chicago: The University of Chicago.
Lincoln, Y. S., Lynham, S. A. and Guba, E. G. (2011). “Paradigmatic Controversies, Contradictions, and Emerging Confluences, Revisited”. In N. K. Denzin and Y. S. Lincoln (Eds.), The SAGE Handbook of Qualitative Research (pp.97-128). Thousand Oaks, CA: Sage.
Lincoln, Y. S. and Guba, E. G. (1985). Naturalistic Inquiry. Beverly Hills, CA: Sage.
Masterman, M. (1970). “The Nature of a Paradigm”. In I. Lakatos and A. Musgrave (Eds.), Criticism and the Growth of Knowledge (pp.59-90). London: Cambridge University.
Noffke, S. E. and Stevenson, R. B. (1995). Educational Action Research: Becoming Practically Critical. New York: Teachers College.
Popper, K. R. (1959). The Logic of Scientific Discovery. London: Hutchinson.
Popkewitz, T. (1984). Paradigm and Ideology in Educational Research: Social Functions of the Intellectual. London: Falmer.
Ritchie, J., and Lewis, J. (2003). Qualitative Research Practice: A Guide for Social Science Students and Researchers. London: Sage.
Schneider-Bean, S. (2003). Beyond Tips and Sunscreen: Exploring Tourist-Host Encounters Through Communication, Culture and Identity. Saarbrücken: VDM Verlag.
Taylor, C. (1970). “Interpretations and The Sciences of Man”. In P. Rabinow and W. M. Sullivan (Eds.), Interpretive Social Science: A Reader (pp.25-72). Berkeley: University of California.
Tracy, S. J. (2012). “The Toxic and Mythical Combination of a Deductive Writing Logic for Inductive Qualitative Research”. Qualitative Communication Research, 1(1), 109–141.
Tracy, S. J. (2013). Qualitative Research Methods: Collecting Evidence, Crafting Analysis, Communicating Impact. West Sussex, UK: Wiley-Blackwell.