در اساطیر یونان، زوجی افسانهای که به دست خدایی حسود از هم جدا میشوند. سفالوس شکارچی بزرگی بود. همسرش، پروکریس، مورد لطف آرتمیس (الهة طبیعت) بود و از او سگی به نام لائلاپس («توفان») و نیزهای که همیشه به هدف میخورد، دریافت کرد. پروکریس هدایایِ آرتمیس را به شوهرش داد. او مورد توجه الهه ائوس بود و شیفتة او شد و او را برای مدتی پیش خود برد. شایعه شد که پروکریس رقیب دارد و یک روز او سفالوس و سگش را که به شکار میرفتند، تعقیب کرد. بهطور ناگهانی از بیشهای بیرون آمد؛ سفالوس، که او را با شکار اشتباه گرفته بود، و نیزة جادوییاش را بهسوی او پرتاب و زخم مرگباری به او وارد کرد. این داستان در ادبیات دورههای بعد، به ویژه در نمایشنامه «ربودن سفالوس» (Il rapimento Cefalo) اثر گابریلو کیابررا، مورد بحث قرار گرفت.